«مهر خاموشی»

سبزه باغ بهارم شد خزان ازدست مـــــرگ

گشت رنگ لاله گونم زعفران ازدست مرگ

داغهادارم بدل ای مردمان از دست مــــرگ

میکنم هرروزفریادوفغان ازدست مــــــــرگ

کس نمی ماند به دنیا جاویدان ازدست مرگ

یادکن ازگنج قارون آن زرو زیورچه شــد

تاج کیخسرونماندو ملک اسکندرچه شــــد

چشم وبکشاو ببین شاهان بحرو برچه شد

هر یکی باگیرودارو لشکرو کشورچه شـــد

قصر جمشید وفریدون خاک دان از دست مرگ

درجهان بودندچندین مالـــــــدارومحتـــشم

ازسخاوت بر کشادند لطف واحسا ن و کرم

هرکدامین داشت با خودبیرق طوغ عـــــــلم

پادشاها نیکه بودنـــــــد باهمه خیـــل وحـــــــشم

این همه رفتندبی نام و نشان ازدست مرگ

رفـــت ازدار فنا آن گلرخان ســــــــــیم تــن

نوجوانان نو خط و شکر لب وشیرین ســخن

چشم گریان سینه بریان داغ حسرت در بدن

مهر خاموشی بلب پیچده سرها درکـــــــفن

خفته درزیر لحدآن دلبران ازدست مرگ

ای قلندرعزم رفتن کن این وطن جاه تونیست

این زن و فرزند ومال و ملک همراه تونیست

چند مینالی بغربت این وطن گاه تو نیســـــت

جزنمازوروزه چـــــــــیزی توشه راه تونیست

چند مینا لی دراین شعروبیان ازدست مرگ

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: