روزگار به کامِ کسانیست که هم از آخور می خورند و هم از توبره، و این داستانِ امروز و دیروز و پار و پیرار نیست تو منار و منبر در تملک داری؛ هم پیشنمازی و اندرز می دهی و هم بهشت می فروشی، شیطان به شاگردی می بری و هم راه می زنی؟

رضا بی شتاب
خواجه خورشید و زنی با جامۀ بارانی

و کویر پیش می آمد…
سپیده دمِ بامداد بود در راستۀ برده داران و چند درختِ کهنسال پیرامونِ میدان به فاصله ایستاده و برگهای سوزنی به سوی آسمان گشوده بودند، آفتاب در برکه افتاده بود و برکه را کباب می کرد و لک لک ها لَه لَه می زدند و برکه راه به کویر می کشید؛ و دو گام به فراسوی هیچ می پیچید و پس از آن تا چشم کار می کرد زمینِ پیر با لبانِ ترک خورده، آب را در خواب صدا می زد و تشنگی شلاق بر گرده اش می کوبید و چون خوب گوش می کردی از دلِ زمین ناله و شیون می شنیدی، مانندِ ضجه های زندانیانی که زنجیر به پای دارند و جز جرینگ جرینگِ زنجیر چیزی نشنیده اند و هالۀ مرگ گردِ سرشان می چرخد و هلاکشان می کند، و در پیشگاهِ خیمۀ خورشید؛ انتظار با حیرتی ابلهانه به راه می نگریست.
اینجا در راستۀ برده داران؛ زنی با جامۀ بارانی ایستاده است و نگاهش زمان را می کاود و زمان دُردی تلخ است که در جامِ شکستۀ جان ته نشین می شود؛ مانندِ شبی که در فردای خویش خاکستر گردد.
زن؛ هنگامی که برگشت؛ بازار از هیاهو آشکار شد و خاموشی بگذاشت و خورشید دو لتۀ جهان را از هم گشود، زنِ جامه بارانی به برزنِ رنگرزان رفت و دمی بعد آشوب و ولوله ای چون غبار برخاست و بازار را فرا گرفت و در هم کوبید و چون مشتی از هم گشود. کسی بانگ برآورد:
– بازارگانِ زر را گلو دریدند
– ای امان خواجه خورشید را خنجر زدند

زن اشک به سرانگشتانِ پینه بسته ستُرد و نالید:
– به خدای سوگند ای خواجه خورشید، دخترکم هنوز کوچک است، با لالایی های من به خواب می رود و با نوازش های من از خواب بیدار می شود و با بازیچه هایش سرگرم است؛ شرم از خدای نداری که بچه ای کوچک و یتیم را از دامانِ مادری بی پناه می ربایی!
خواجه خورشید ریشِ خضاب بستۀ عُنابی را جنباند و به لبخندی فراخ گفت:
– از مادری چون تو باید شرم داشت که نوگُلی چنین فرخنده را در پستو پنهان می داری و پرپر می کنی، در پیشِ ما، او را آسایش است و سفره ای و نانی و بستری گرم
– من درختی ام که بر گورِ برگانِ خود می گریم؛ آهای خواجه خوشید، توسنی و مستی بگذار و گلِ یگانۀ من را از من مگیر و دلم بیش از این داغدار مکن، کاش هنگامۀ دلِ یک زن را می فهمیدید؛ کاش مادر بودید و درد را می شناختید و بر این جگرِ چاک چاک؛ مرهمی بودید

رهگذری گرفتارِ تنگنا چند سکۀ زر در آسترِ جامه پنهان کرد و با خود گفت:
– قاضی چه زود رسید! روزگار به کامِ کسانیست که هم از آخور می خورند و هم از توبره، و این داستانِ امروز و دیروز و پار و پیرار نیست
قاضی با قوزی شکوهمند و دستارِ زربفت بر سر و پاتابه های نقره کوب و منگوله دار با جماعتی نیزه دار و شمشیر کشیده و محتشم به بازار برآمد و از اسبِ کَهَر به چابُکی پیاده شد و در برابرِ آفتاب ایستاد و پاهای خسته و آماسیده به مالش گرفت و و خنجرِ مرصع را بر شالِ کمر میزان کرد، نگینِ انگشترش درخشید و همان دم بادی تفسیده؛ لبادۀ قاضی را لرزاند:
– من که قاضی القضاتم به شما می گویم که بازار در سیطرۀ سپاهیان است، بر جای خویش بمانید؛ تا ما ردِ جانی و دلیلِ این آشوب را کشف کنیم؛ همگان می دانندکه در این دیارِ آباد و آزاد، قانون حاکم است و قانون شکن، محکوم؛ هر کُنج بکاوید که عرصۀ حساب است؛ آهای طویله دار! برگوی چه دیدی، مردی بود یا زنی؟
– قربانِ مویِ مبارک گردم، من خربنده ام و در طویله بودم و چند زبان بستۀ بیمار را تیمار می کردم به جار و جنجال بیرون دویدم و آسیمه سر نگریستم؛ دَویدَنَش به پلنگ می مانست ولی…
– این موش مُردگی بگذار و ولی ات را نگه دار تا هنگام را بشناسی، زبان بسته هایش بستانید و به ریسمان ببریدش؛ درِ طویله بگشایید
درِ بزرگِ طویله بگشودند و خران و اسبان و استران و اشترانِ دزدی رده به رده با خویش بُردند و در میانِ جوالِ یونجه ها؛ گردنبندِ مروارید و طاقه ای ترمه نمایان شد
– تو مردک بینوا با من بگو چه دیدی؟ آنکه گریخت چگونه بود؟
گدای گنگ و لنگ، زبان بگشاد و پیری و زمین گیریِ خویش رها کرد و چوبدستِ پوکِ گره دار را به ترس؛ در پسِ پشت پنهان کرد:
– پوستی کشیده بر استخوانم، از منِ بینوا چه کاری بر می آید؛ چشمم به دستِ مردم است نه به چهرۀ مردم؛ لقمۀ امروز را می خورم و برای فردا دعا می کنم، این سخن از گذشتگان به یادگار دارم که گفته اند: کور؛ کور را جُویَد و آب گندیده گودال را؛ آری من؛ آبِ گندیده ای به گودالی کورم؛ ناداری دیویست که مرا می جویَد و به دندان می جَوَد؛ و تفاله ام به مزبله می ریزد، سایه ای دیدم که مانندِ خرخاکی می خزید؛ به دادار سوگند…
قاضی قامتِ خدنگ کمی راست کرد و از تیله های رنگینِ چشمهایش برقی جهید؛ چهره اش لحظه به لحظه برافروخته تر می شد:
– خاموش باش ای مردکِ پلید، نام دادار بیهوده بر لب میار، دادار دیگر است و ما که داوریم دیگر؛ چوبدست و جامه هایش بستانید و ببریدش…
قاضی چوبدستِ پوکِ گره دار را بر زانو شکست و از میانِ آن چند سکۀ زر و انگشترِ خورشید نشان بر خاک ریختند
– جهانِ عجیبی ست، می پرسیم مردی بود یا زنی؟ همه کور و کر و لال بوده اند؛ پنداری دانۀ دروغ در دلِ این مردم کاشته اند، با داغ و درفش سخن خواهید گفت؛ می دانید که ما سوزن را در انبارِ کاه به دمی بیابیم ورنه کاه و کاهدان به آتش کشیم… پرسیدیم مردی بود یا زنی؟
– من خدا خوانم و خدا جوی و راست می گویم؛ عالم و آدم می دانند که دین و دیدار را به دنیا و دینار نفروشم، باری… سایه ای هراسان بود و گیسوانی سپید و بافته و بلند داشت و روی پوشیده بود و مانند خرچنگ می خزید
– این بهل، پرسیدم مردی بود یا زنی؟
– ندیدم، سیمایش…
– پس کور بودی! ولی ما بیناییم؛ و حقیقت را به نیروی منقاش از حلقومتان بیرون خواهیم کشید؛ ردایِ دیوانی بیهوده بر اندام نینداخته ایم، تو منار و منبر در تملک داری؛ هم پیشنمازی و اندرز می دهی و هم بهشت می فروشی، شیطان به شاگردی می بری و هم راه می زنی؟ دکانش از پارچه ها و پرده های رنگ رنگ خالی کنید
لابلای پارچه ها و پرده ها، سربند و دستکشی مزیّن به زمرد و یاقوت یافتند
– آهای مردکِ دوره گرد، تو بگو، چه دیدی!
– من را از این جهان جز کوله ای بر پشت چیزی نیست و دروغ نمی گویم، آن که از کنارِ من به تندی گذشت بوی جانِ زنی نمی داد
– آهان! پس بوی چه می داد؟ بوی دیو! این یابو را به افسار بسته و ببرید و کوله اش را بگشایید
کوله اش را بگشادند و در میانِ آن شانه ای از زرِ ناب و پاپوشی گران یافتند
– دلقک پیشتر آی و با من بگو چه دیدی
دلقک؛ با جامۀ گشاد که از تکه پاره های کهنه و گوناگون به هم بردوخته شده بود، رقصی مسخره آغاز کرد و به نمایش چند بار پُشتک زد و بر زمین خزید و به هوا پرید و چهره کژمژ کرد و ادای این و آن در آورد و گاه خندید و گاهی گریست
– قاضی القضات را درود، من مردی درودگر بودم و از بدِ روزگار، به جامۀ دلقکان درآمدم و اکنون روزگارم خوش است و خرّم، چون کارِ درودگری به ناروا بر من بسته بودند، ریگی در آبگینۀ گمانم انداختند تا باورم شد که کیستم؛ من مادرزاد دلقک آفریده شده ام و بازیگرم؛ هم می خندانم و هم می گریانم، می بینید که از مویه چون موی شده ام و از ناله چون نال؛ بنده ای بی ارزش، که زندگی ام به گوزِ سگی بند است و جامه ام جُل است، گاهی گرگم و گاهی شبانم و گاهی گوسپندم و گاهی میمونی دست آموز و رام و بسته به ریسمانِ صاحبِ خویش، دایره زنگی و تُنبک می زنم و دُمی در گروِ خُمره دارم و کامی به دود، باری… روی دستهایم راه می رفتم و همه چیز را واژگونه می دیدم و خداوندگار می داند که…
– لودگی بگذار و گزافه مگوی؛ شعبده و شامورتی دیگر به کار نمی آید، ای زبان بازِ زبان دراز؛ چند چوب که بر سر و گُرده ات شکست و چندی بر قناره واژگون بودی، مانندِ بلبل چهچهه خواهی زد؛ جامه اش را بگردید
در جامۀ گشادش چهرکی از زر با نقش هایی درهم و برهم و دستمالی ململ و کمیاب بود

هنوز دو نیزه مانده بود تا آفتاب عمود شود؛ در آدینه روزی دخترک را ربودند و بُردند.
– بی آن که کوبۀ دری بکوبید به خیره در خلوتِ خانه های مردم هجوم می برید، مگر روانِ خود باخته اید! ای خواجه خورشید! گلِ نیلوفرم پرپر می کنی؛ جوانمردی کن و مرا بکُش و یا مرا همراه دخترکم به کنیزی ببر که در جهانم جز این کودک کس نیست و مخواه مادری بی فرزند شود، سبوی جانِ من به سنگلاخ مشکن و چراغِ خانه ام مکُش
خواجه خورشید سربندِ منگوله دار را خاراند و دستی به ریشِ حنا بسته اش کشید:
– مرا هم به کودکی به استاد سپردند تا استاد شدم و فرقِ میانِ زر و خاکستر را شناختم
زن بی تاب و توان بر خاک افتاد:
– ای خواجه مرا به کنیزی و رایگان بیر، این بوسه های التماس و درماندگی که به پای تو می زنم از برای آن دخترکم می باشد تا شاید دلت نرم گردد و به مهر آیی و بر مادری، دخترکَش ببخشایی، آهوَکَم از هامونِ تنهایی ام مَبَر، دق می کنم می میرم
خواجه خورشید تیغۀ خوشتراش دماغ را به دو انگشت مالید و در چشمانِ درشتِ میشی اش برقی از شیطنت درخشید:
– ما کنیزکان هر سال تازه می کنیم و کهنه ها را به برده داران می سپاریم
– ای خواجه خورشید! می دانم که شویِ مرا تو سر به نیست کردی و هرچه داشت ربودی، تنِ او به کدام چاه به کدام گور نهان کردی! مخواه که زبان بگشایم و به دادخواهی فریاد برآورم و مردم را بشورانم و شکایت به قاضی برم
– تو آزادی بانو که هر چقدر می خواهی ناله کنی و بانگ بر آوری، و شکایتم پیشِ قاضی بری، اگر چشمی و گوشی و دهانی با تو بود، مرا نیز خبر کن

قاضی زیرکانه خندید:
بانو! تو قرض داری و باید قرض خویش ادا کنی، آیا معامله ای بهتر از این سراغ داری که خواجه خورشید پیشکش می کند؟ اگر قرض نگذاری به زندان می روی و طفلِ تو، خواهد مُرد، و از زندان نیز زنده بیرون نخواهی آمد، پس یا این یا آن؛ کدام می پسندی؟ تازه باید شاد باشی که از رنجِ وام وا می رهی و دیگر رهی و بندۀ خویش می گردی.

– قاضی چرا مرا می زنید، خواجه خورشید را دیگری کُشت، مرا می کوبید؟
– گستاخ! تو شاگردِ خواجه خورشید بوده ای، چگونه باور کنم که قاتل را ندیده باشی و یا نشناسی، ببریدش تا با زبانِ تازیانه به حرف آید؛ گوش کنید! من بیهوده بر اورنگِ داد ننشته ام، داوریِ ما مانند ابریشم لطیف و نازک است و مانند پولاد سخت و خشن… بهتر است بیش از این، جرسِ رسوایی مجنبانید، بزرگی را در روزِ روشن جان می ستانند و این مردم چیزی نمی بینند و چیزی نمی شنوند؛ دچارِ چه نادان مردمانیم… بگردیدش
شاگردِ خواجه خورشید را برهنه کردند و در لیفۀ تنبانش سکه های زر پیچیده در پنبه یافتند
قاضی به دوردست نگاه کرد و غباری چرخید و سواری با اسبِ شبرنگ به دیده درآمد و تا کنارِ قاضی رسید و پیاده شد و کُرنش کرد و زمین بوسید و در گوشِ قاضی پچپچه ای کرد و قاضی ریش به سرانگشت شانه زد و سر جنبانید و سوار دوباره رفت
– تو پالیزبان بگو چه دیدی؟
– من زمین را که ارغوانِ چروکیده ایست می پایم؛ اینجا روی این سکوی دکان نشسته بودم تا چپقی چاق کنم، فریادی شنیدم و شما می دانید که چشمانِ من ضعیف است و خس را از کس درست باز نمی شناسم، ولی به نظر دوالپا یا جنی می رسید
قاضی دستی تکان داد و قوزش نیز تکان خورد و نیزه داران جنبیدند و صدای کشیدن شمشیر از نیام آمد و چند پرنده در هوا هراسان گریختند و خورشید زرد بود و گویی زمین و آسمان هم لباسی زردگون بر تن داشتند؛ قاضی لب گزید:
– در سیاهچال چشمانت روشن تر خواهد شد، بلند شو و بایست
– زندگانیِ قاضیِ بزرگوار دراز باد؛ قاضی می داند که کمرِ این کوچکترین خم است و راست نمی شود و نشسته و ایستاده ام یکی است، تابوتی ام که پیِ نعشِ خویش می دَوَم
– بلند شو ای شوم!
پالیزبان که بر پای ایستاد سکه های زر از زیرِ ردای ریش ریش اش بر زمین ریختند؛ در آستین های مترسکی که همزبانِ پالیزبان بود مُهرِ دُرّینِ بازارگان یافتند
– آهای مردکِ پاره دوز چه دیدی؟
پاره دوز دستمالِ نان را به هم گره زد و لقمۀ نان در دست؛ سرگران ماند و گفت:
– استخوانی بود و بلند بالا و پرهیب اش و راه رفتن اش به زنی می مانست و شاید هم…
قاضی قاه قاه خندید:
– پاره دوزِ شهر، زنان چه خوب می شناسد؛ جامه هایش را جستجو کنید
در کفِ کرکاب هایش ده سکۀ زر بسته به دستمالی چرکمرده و پوسیده یافتند.

زنِ جامه بارانی با خود گفت: آبستن بودم و تنها و مرد هنوز باز نگشته بود، یک روز دو روز، چشم به راهی مرا می کُشت، کجا می توانستم بروم از که می بایست بپرسم! حالِ شگفتی داشتم چون افتاده ای گرفتارِ گرداب بودم و آب هر دم من را بیشتر می کِشید و با خویش می بُرد و دانی که گرفتار در آن دم همه را در یاد زنده می کند و به نام صدا می زند تا دست اش را بگیرند و از گرداب رهایش سازند ولی کسی نیست و آب پاهای تو را به چنگ گرفته است و با خویش به ژرفای تاریکِ لغزان می بَرَد و چندی نمی گذرد که بر روی آب چند حبابِ کوچک می ماند که در باد از هم وا می روند و سپس چیزی نمی ماند جز تجسمی از تصویرهایی سوخته و صداهایی گم شده…

– تنورت هنوز گرم است؛ آگاه باش که پیش از نان در تنور نیفتی؛ تو چه دیدی؟
– من، شکمی سیر می کنم و کامی شیرین؛ در سور و سوگ، مجلس گردانی و حلوا رسانی با من است، من جز سایه ای تفدیده، ندیدم و اگر بگویم هیچ؛ بیراه نگفته ام
– چرا شاهینکِ ترازویت شکسته است نانوا؟ نانِ آلوده به خاک اره به خوردِ مردمان می دهی و در نماز می شوی مردک!
از میانِ چانه های خمیر و گونی های آرد؛ دو دستبندِ زر و گوهرِ شبچراغی گرانبها به دست آمد
– شما چه چیزی بگویید و چه چیزی نگویید، کارِ داوریِ ما نیشتر زدن بر دُمُلِ چرکینِ دروغ است؛ دیده اید و خود را به ندیدن زده اید، شنیده اید و گوش ها پوشانده اید و این از مردمی خوشبخت و خداپرست دور است؛ تو ای روشنی فروش، بگوی آنچه را که می بایست
– دروغ غیر است و من غیر؛ به یزدان که از میکده باز می آمدم و آنجا رفته بودم تا جوانکم را از اصحابِ وسوسه و هوس برهانم و بر دوش گیرم و به خانه آورم، جوانکم آنجا نبود و سرخورده برگشتم و ناگهان…
– نگهبانان! هرچه جام و چلچراغ دارد برگیرید، یاوه می بافی، از کِی اَمرَدان را زنی و فرزندی باشد
چلچراغِ لاله شکستند و در آن دو گوشوارِ زبَرجَدِ ناب و نایاب بر زمین نقش بست
– بزرگوارا! کودن فکری که من باشم اعتراف می کنم که بنده آرایشگر و شوخ پیرایِ پیکرِ این مردمانم به گرمابه، لُنگ های شُسته بر بند می آویختم که صدای گام هایی ناشناس شنیدم و تا روی برگرداندم جز غبارِ بازار چیزی ندیدم و اکنون…
– طعمه با پای خویش به دام آمد، دلاک شوخی می کند، جستجو کنید
در جستجوی گُردانِ کارآزموده، نیم تاجی تابناک در تشتِ زرنیخ به دست آمد
– راد مردا! من منجّمی و جادو می دانم؛ کیمیاگرم، حکیم و رَگزَنَم؛ فلک در کدو کنم؛ ستارگان بر خاک ریزم و خاک را به جنبش درآورم، خاکستر را به کالبد زر بَرَم، گور زادی، بی زاد و رودم و از جهان بی نیاز، بلبشویی شد ولی من مشغولِ سنجشِ درکِ کِرم؛ از کائنات بودم و افلاک می کاویدم و…
– اوهوم! یقین دارم
در خرده ریزهای تلنبار شده بر هم؛ دو پابرنجن یکتا به کفِ سپاهیان افتاد
– آهای تو! چه کاره ای و در این حدود چه می جویی؟
– هر تعریفی؛ تعریفی دارد و خودِ تعریف؛ تعریفی ندارد، در فراسویِ این سو و آن سو، پرسه می زنم، فیلسوفی سرگردانم و زمین گز می کنم، ظریفی ضعیفم و به تلنگری گُر می گیرم و به لبخندی شکوفا می شوم، آفرینشگری درویشم، از شهرت گریزانم و گوشه نشینم؛ کارِ گِل می کنم و بارِ دل می برم و در هفت آسمان یک ستاره ندارم و آه در بساطم چون سراب می رقصد و در کشکولم جز نُقل و نبات و شعرِ تر؛ چیزی نیست، از الماسِ واژه ها رنگین کمان می آفرینم و این تبرزین برای قند شکستن است؛ نازک خیالم و کلام می بافم و حماسه به میزان می سازم و از لذت می سرایم و ارزان چو ارزنی به شما می فروشم، این را به چند می خرید:
امیرا، سَروَرا، دادآوری تو / ز کُنهِ کینه فریادآوری تو
که در پندار وُ در کردار وُ گفتار / عقابِ قلّه را یادآوری تو
– ما را؛ تو؛ خطاب کردی ای خبیث! جان و جامه اش را بگردید
در کشکول اش؛ میانِ مُُشتی پشکلِ بُز؛ هشت حلقۀ قیمتی با کلۀ اژدها و با نامِ هشت پادشاه به جلوه در آمدند
چلنگر پُتک بر سندان نهاد:
– پیشه ام آهنگریست و برای نبردِ مردانِ دلاور، کلاهخود، تیر و تبر و ژوبین می سازم؛ سازندۀ بهترین زین ها و لگام ها و نعل ها منم؛ چاقو و تیغ و خنجر تیز می کنم، زُمختی و زنگ از فلز می زدایم و چون مُومَش نرم می کنم؛ صدای دانگ دانگِ چکش و پُتک و گُرگُرِ کوره و آتش و دوده، گوش ها و چشمهایم را بردبار کرده اند، زندگی ام در هُرم این کوره و کوزه ای آب و نانِ خشکی می گذرد…
– آری چنین باد، فلزت خراب است ای آهنگر!
در بساط اش گیرِ سر و سنجاق سینۀ زر یافتند
چشم بند؛ پیش از آن که به زیرِ تیغِ پرسشِ قاضی رَوَد، دو سکۀ زر در دستِ قاضی نهاد، قاضی خندید و سکه ها را فشرد و دست بگشود و دست خالی دید
– چشم بند! ای انچوچک! می دهیم چشمانت از کاسه بیرون کنند
– جهاندارا! زهره ام آب مکنید و تنم را به خشم شخم مزنید، که به رنجِ شما نیازی نیست؛ فرمان از شما و سرسپردگی از من؛ که خود این کار را به نکویی بلدم، در برابرِ بالابلندیِ امیر از خفتِ خوف بر خود می لرزم؛ سهمِ من همین دستمالِ ابریشمی ست که به شما پیشکش می کنم… سکه ها در دلوِ آبرسان است
آبرسان دو دلوِ چرمینِ بسته به چوب بر شانه نهاد و آرام راه افتاد؛ قاضی گفت:
– از جا مجنب! از مهلکه می گریزی؛ دلوها بر زمین بگذار، گیوه هایش نیز در آورید
دو سکۀ زر در دلوها چون خورشید درخشیدند و در گیوه های پینه خورده، جای چیزی جز پاهای پیر نبود
رهگذری در گوشِ رهگذری به زمزمه گفت:
– ما هرچه داشتیم ستاندند، دشنام و درشتی شنیدیم، پس به چه کار بی مصرف ایستاده ایم
– آری این داستان دراز است، ما گروگانیم کجا برویم! آنها زِبَردست نیستند ما به زیر دستی خو کرده ایم

خواجه خورشید لبۀ ردایش را جمع کرد و از کنارِ دیوار کاهگلی گذشت
– خواجه خورشید به دستهای من نگاه کنید؛ مانندِ بختم از ریخت افتاده اند، آنقدر پسِ دوک نشسته ام و نخ ریسیده ام و برای شما تنپوشِ دیبا دوخته ام و رُفت و روب کرده ام و در مطبخ این خوراک و آن خوراک پخته ام و گازُری کرده ام و جامه شسته ام که دیگر دستانم را نمی شناسم، مانندِ روحم؛ فرتوت شده اند و شما؛ خدای را سپاس، سالمید و پروار و پرتویی از حق بر پیشانی تان، می درخشد
– کار کرده ای و مُزد بُرده ای، بیگار که نبوده است
– همگان دروغ می گویند و سخنانشان به هم می ماند؛ آشیانه ام و هرچه می سازم ویران می کنید؛ ای کاش چون آتشکدۀ دلِ من روشن بودید و سخنانتان اینگونه سرد نبود، من در گذرگاه روز، شما را نمی بینم، چون شَبرُوان خزیده می روید و شکارِ خودید و دشواریِ زیبا بودن شما را به پرتگاه می کشاند، باید چشم آویزی بر بازویِ روز بیاویزم، دلِ شما سنگِ خارا شده است و رخنه به خارا سخت است؛ بهشتِ شما، آوره گاهِ دوزخیِ من است، جهانِ ذهنتان؛ هذیانِ برزخی است که در آن یا خوابید یا خمار؛ شما با اسبِ چوبین به سراب رهسپارید و دروازه های روز بر شب می گشایید… این خرقۀ خون چیست که بر اندامِ خود دوخته اید

قاضی سایه ای بلند و روی پوشیده را به پیش خواند و گفت:
– این سه کیسۀ زر بستان و کارِ بازارگان را به پایان ببر و پنهان از شهر بیرون رو؛ ولی پیش از آن نوچه های پیرامونش را به برقِ سکه بفریب
سایه کُرنشی کرد و به تاخت رفت و صدای شیهۀ اسبش پیچید و سنگریزه ها، سکوتِ آبگیر را آشفتند. قاضی دو قداره بند را صدا زد و گفت:
– بیرون از شهر چشم به راهش باشید و تن اش را به دشنه پاره پاره کنید و کیسه های زر باز آورید که این گرگ دشمنِ امیر است
قاضی قوزِ دست سازِ پنبه ای از زیرِ جامه بیرون کرد و ریشِ بلند برداشت و آرایشِ چهره را با پارچۀ حریر پاک کرد و جامۀ امیری پوشید و انگشترِ دُرشتِ خورشید نشان به انگشت کرد و در آینه نگریست و گفت: بیچاره بازارگان، برادرِ من!
چند جامی شرابِ سرخ نوشید و به بارگاهِ خویش درآمد و زنگِ زرین کوبید و از کوشک گذشت و به اشکوبۀ شادی رفت

جارچی بانگ در داد:
– به امرِ امیر داراییِ بازارگان به خزانه می رود و زنانِ حرمِ او در حریمِ امیر نیز محترم خواهند بود و آن قاتلِ یاغی به زودی در برابرِ قانون به سزای خویش خواهد رسید؛ آسوده باشید

زنِ جامه بارانی در برزن رنگریزان به دکانِ کفشگر رفت و در پشتِ پرده ای پریده رنگ؛ جامه دیگر کرد؛ پس برآمد؛ مردی بود؛ گیسوی سپید از بندِ گره رها کرد:
– تمام شد؛ در بازار قیامتی است
زن درنگی کرد و سپس گفت:
– خونی دیگر ریخته شد
کفشگر سخن در دهان مزمزه کرد و گفت:
– من بازارگان را نکُشتم؛ کسِ دیگری او را خنجر زد و من ترسان گریختم؛ جهان نیاز به حماسه دارد! و حماسه را ستایش باید نه نکوهش و من از این هر دو بسیار دورم. چه حماسه ای! حماسه؛ کاسۀ سفالینِ بندزده ایست که با آن آب می نوشند، من تشنگی را خوشتر دارم، مرا با حماسه چه کار!
زن روی گرداند و با خویش گفت:
این جامۀ بارانی؛ من از اشک چشم دوختم و ساختم تا آن را بر تن کنی و به شهر و بازار برآیی و مردمان را به روزگار آگاه داری؛ افسوس… همیشه از نخستین پاگردِ پلکانِ پرواز، سرخورده باز می گردید و در خود فرو می شکنید؛ باز دلاورید و به فتحِ سنگرهای خالی می رَوید
کفشگر درفش را در مُشت فشرد و سپس به سویی نهاد و عرق از پیشانی سترد و به یاد آورد:
هوا در گرگ و میش بود و من راهِ خویش می رفتم که ناگهان بانگِ آشنایی مرا بر جای میخکوب کرد به بیشه زار خزیدم و پرندگان در آسمان چرخی زدند و رفتند و صدای بازخواستِ بازارگان آمد: بگو آن انگشترِ خورشید نشان که دزدیدی به کدام سوراخ نهفته ای و جانِ خویش آزاد کن. مردِ رسن پیچ به درد نالید: من دزد نیستم و نمی دانم. خواجه خورشید خندید: پس این سه سکۀ زر چگونه در جیبِ تو می رقصند؟ مرد بُریده بُریده گفت: دسترنجِ پس افتادۀ من است که شما پرداخت نکردید. بازارگان گفت: دزدیده ای و انکار می کنی! دهان باز کن ورنه مرگ را همدم خواهی بود. مرد نالید: از مرگ بیزارم. بازارگان گفت: من از شما بیزارم. مرد را به تازیانه می زدند و بر زخمهایش نمک می پاشیدند و باز بازی را آغاز می کردند تا آن که دیگر از مرد ندایی برنخاست؛ پس تنِ خونین اش را تکه تکه کردند و به آتش کشیدند، آن مرد، دوستِ من و شویِ شما بود
نسیمی وزید و آبشارِ گیسوانِ زن، بر شانه ها جوشید؛ شورابی در چشمان زن آشوب برانگیخت و بی تاب پرسید:
– شما می مانید یا می روید؟
– ماندن و رفتن یکی ست، در هر دو سو مرگ چشم انتظار است؛ خو کردن به نجاتِ تدریجی، همان مرگ است
مرد از دکان در آمد و به سوی راستۀ برده داران رفت و صدای بازارگان را از دور شنید:
– سرمایه و جا از من، و کار از تو
و کفشگر با خود اندیشید:
– دکان و جانم از گروِ بازارگان رها شدند
شش اشرفی در جیب نهاد و در غلغله و بلوا گم شد ولی پژواکِ صدایش در واگشتِ واپسین در گوشِ زن، پیچید:
– همۀ شهر را به گروگان گرفته اند و توان از بزرگ و کوچک می ستانند؛ مردم نه راهِ گریز دارند و نه جُربزۀ اعتراض، قاضی را به سزایش خواهم رساند
زن نگران گفت:
– چه خواهد شد؟
– همه را تازیانه خواهند زد و به زندان خواهند برد و یا بر دار خواهند کرد
زن لرزید و با خود واگویه کرد:
-کُشتن چارۀ کار نیست، رستاخیزی و خیزابی بایست، بیدار باید بود و یک تن بیدار نیست
زن دست روی قلب اش گذاشت و چیزی نگفت و با خود اندیشید: تنخواه چیست؟
زن؛ جامۀ بارانیِ کبود به تن کرد و بی آنکه روی بپوشاند به راستۀ برده داران روان شد، خورشید در تابشی درخشان بود و خلواره های آتش می بارید و آسمان یکدست آبی بود؛ ولی از جامۀ زن؛ دانه های روشن باران می جوشید و می چکید…
و کویر پس می نشست…
2013 / 2 / 27
http://rezabishetab.blogfa.com/

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: