تا نگردی بی‌خبر از جسم و جان کی خبر یابی ز جانان یک زمان

cropped-g602.jpg

یک شبی پروانگان جمع آمدند در مضیفی طالب شمع آمدند
جمله می‌گفتند می‌باید یکی کو خبر آرد ز مطلوب اندکی
شد یکی پروانه تا قصری ز دور در فضاء قصر یافت از شمع نور
بازگشت و دفتر خود بازکرد وصف او بر قدر فهم آغاز کرد
ناقدی کو داشت در جمع مهی گفت او را نیست از شمع آگهی
شد یکی دیگر گذشت از نور در خویش را بر شمع زد از دور در
پر زنان در پرتو مطلوب شد شمع غالب گشت و او مغلوب شد
بازگشت او نیز و مشتی راز گفت از وصال شمع شرحی باز گفت
ناقدش گفت این نشان نیست ای عزیز همچو آن یک کی نشان دادی تو نیز
دیگری برخاست می‌شد مست مست پای کوبان بر سر آتش نشست
دست درکش کرد با آتش به هم خویشتن گم کرد با او خوش به هم
چون گرفت آتش ز سر تا پای او سرخ شد چون آتشی اعضای او
ناقد ایشان چو دید او را ز دور شمع با خود کرده هم رنگش ز نور
گفت این پروانه در کارست و بس کس چه داند، این خبر دارست و بس
آنک شد هم بی‌خبر هم بی‌اثر از میان جمله او دارد خبر
تا نگردی بی‌خبر از جسم و جان کی خبر یابی ز جانان یک زمان
هرکه از مویی نشانت باز داد صد خط اندر خون جانت باز داد
نیست محرم نفس کس این جایگاه در نگنجد هیچ کس این جایگاه

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: