«بیگانه پرستان»

ما مردم ایران همه بیگانه پرستیم

از بهر گدایی، همه پیمانه به دستیم

گرشاه به قدرت همگی شاه پرستیم

آنقدر ذلیلیم که تاجش بپرستیم

هیهات از آن روز که اسلام شود باب

در راه محمد همه شمشیر به دستیم

مسلم تر از اسلام بسی مرده پرستیم

اندر حرمینش همه سجاده به دستیم

از بهر قرابت همگی سید و والی

در راه طهارت همه آفتابه به دستیم

امروز اگر کافرمان چیره به بخت است

از صبح به شب بر در بت خانه نشستیم

فردا که یزید است قَدَرِ قدرت دوران

در بزم خلافت همگی جام به دستیم

امروز اگر سبز مد است سبزترینیم

سبزیم چه سبزی چو علف بهر حماریم

فردا همگی رنگ دگر زرد و بنفشیم

آنقدر بنفشیم که کبودیمُ خماریم

امروز اگر خون جوانی به زمین ریخت

کوریم و کریم و همگی بسته زبانیم

هیهات اگر خصم به جان خودمان زد

مظلوم تر از نسل حسین اشک فشانیم

از بهر فلسطین چه غمی بر دلمان هست

انگار همه زاده ی عَمّارِ زمانیم

بردیم ز خاطر همگی کوروش و آرش

آنسان که همه لشکر بی نام و نشانیم

آتشکده ی عشق بسوزیم چو تازی

انگشت به لب، صیغه گر و صیغه شو و صیغه چرانیم

آن شیخِ بداندیش به منبر چو زَنَد پُشت

از بهر رضایت همگی سینه زنانیم

بردند اگر هستی و آن هرچه که داریم،

اندر صف نذری، همگی صف کشانیم

داغی زِ غمِ مرگِ وطن در دلمان نیست

اما زِ غمِ کلثوم گریبان بدرانیم

گر چپ شده ایم راهروِ مارکس و لِنینیم

استالینی و گورباچوفی های زمانیم

در دل، نه غمی از وطن و مردم ایران

از صبح به شب در پی اصلاح جهانیم

گر راست و موازی همگی غربی غربی

از بهر عمو سام همگی دل نگرانیم

از بهر زن و دخترمان غیرتمان غیرت مختار

اما زِ چپ و راست، در کوی و خیابان همگی چشم چرانیم

در وقت گرفتن همگی سخت دمکرات

در موقع دادن که چه تنگیم و چه گرانیم

هر روز گله، شکوه و صدبار شکایت

نابرده کمی رنج همه طالب گنجیم

آن روز که پرچم بدریدند از این خاک

آن کوردلان، شیخ پرستانِ طمعکار

همه کور شدیم و همگی بسته زبان، لال

با حکم ولایت همه بر خاک نشستیم

چون معتدیان بر گذر و راه نشستیم

با وعده ی جنت همگی بُرده ز خاطر

باغ فدکی را که عرب بُرد به تاراج

خونمایه به زمین ریخت که ما بَرده نمانیم

زنهار از این عاقبت زشت و بد انجام

گاوانِ شکم باره همه راهیِ گلزار

دزدان همه در خانه و در کوچه و بازار

خون دلِ ما بر کفِ هرکوچه و برزن

دیوار ستم سقف زده تا به ثریا

شاهان همه در خاک

و زمین سخت تر از سنگ

بر مسند کارند شغالانِ دغل باز

شیران همه در بند، کفتار چه آزاد

عمامه سران چپیه به بر، صاحبِ دربار

کشتند جوانان

بردند به غارت شرفِ دختر ایران

بردند به یغما این خاکِ گهربار

ویران شده ایران

این خاکِ دلیران

ویران شده ایران

ای هموطنِ خوب، چرا بسته زبانی؟

اینگونه خموشی و زِغم اشک فشانی؟

تا کی به در خصم نشینی به تمنا؟

از بهر طمع طالب مرگ دگرانی؟

تو صاحبت این خاک پر از گوهر نابی

تا کی چو گدایان به تعدی گذرانی

تا کی وطنت بارگهِ ظلم و تجاوز؟

سرگینِ خرِ خصم به سر و روی نشانی؟

برخیز ز خود دور کن این خواب تب آلود

تو لایق آزادگی و فرکیانی

آشتکده ی عشق بیافروز براین خاک

عمامه بسوزان، عمامه بسوزان

این پرده ظلمت بِدَر از پود به هر تار

تاریکی و این جهل از این خاک بِروبان

شمشیر پدر پاک کن از زردیِ زنگار

برخصم شَرَر کن

این تازی بیگانه از این خاک بِدَر کن

آزادی ایران وطنت در گروِ توست

آبادیِ این خاک فقط در گرو توست

ویرانیِ این کاخِ ستم دست من و ماست

ضحاک پر از کینه از این خاک بِدَر کن

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: