قصه پر غصه و تلخ دختر دانشجوی خدمتکار (حتمآ کمی تآمل و درنگ نموده و با دقت بخوانید)

داستانی که در ادامه به سمع نظر شما میرسد یکی از هزاران اتفاقات واقعی جامعه فاسد و آلوده به ریا و بظاهر دیندار ایران است که در 35 سال گذشته سیر قهقرایی نموده و در فساد اخلاقی و دینی غرق گشته است قضاوت با شما که چگونه تجزیه و تحلیل نمایید در پشت نقاب مذهب و دین و لباس دینمداری چه همه فساد اخلاقی و دینی موج میزند و بدلیل مدیریت فاسد اینچنین دینمدارانی که باعث تورم و فقر و فحشاء در جامعه هستند چه دانشجویان مستعدی بدلیل معضلات فوق و هزینه های بالای دانشگاهی بایستی جهت پیمودن و اخذ نمودن مدارک عالی از چه تنگراههای فقر گذر و از تالابهای فساد عبور تا با لکه دارنمودن صداقت و شرافت موفق به اخذ مدارک قاب گرفته دانشگاهی گردیده و به یکی از گزینه های عرف روزمره و اصول ازدواج که از سوی خواستگار مطرح است دست یابد اما غافل از اینکه برای رسیدن به این هدف اصلی ترین نگین قیمتی صداقت و الماس شرافت را باخته است و در آینده چه در سطح اجتماع و چه خانواده پایه گذار بدعت و خیانت است.افسوس

قصه پر غصه و تلخ دختر دانشجوی خدمتکار

داشتم با کلفت خانه که قد و قامت زیبایش بیشتر به هنرپیشه های سکسی هالیوود شبیه بود تا خدمتکار ور میرفتم و لبهایش را میبوسیدم که ناگاه مثل اجل معلق پدرم از پشت سر گوشم را با دو انگشتش محکم گرفت و چنان پیچاند که داشت کنده میشد . خدمتکار که شوکه و رنگ و رخسارش مثل مرده ها شده بود پشت دستش را گاز گرفته بود و هاج و واج نگاه میکرد و یک کلام حرف نمی زد .

پدرم در همانحال که بدنش از شدت خشم و غضب میلرزید و فحش های آبدار میداد با آن جثه عظیم و قلچماقش بلندم کرد و انداخت روی تختخواب و سپس کمربندش را در آورد و بر فراز سرش چرخاند و شروع کرد به زدن آنهم چه زدنی . در حالی که در زیر ضربات محکمش خط های سرخ روی بدنم می افتاد غرورم اجازه نمیداد که حتی خمی به ابرو بیاورم و کوچکترین آه و ناله سر دهم :
.
– پسر لندوهور لااقل از عکس امام روی دیوار و آیه قرآنی که زیرش نوشته خجالت می کشیدی و دست به ناموس مردم دراز نمیکردی ، مگه آب و کاهت کمه ، چرا با آبرو و حیثیتم بازی میکنی بی شرف . نمک میخوری و نمکدون میشکنی ، الهی این یه لقمه نون کوفتت بشه و تو گلوت گیر کنه .

تا بحال او را چنین غضب آلود و خشمگین ندیده بودم . بدنم در زیر مشت و لگد و ضربات پی در پی کمربند درب و داغان شده بود و دردش تا مغز استخوانم نفوذ میکرد و من صم و بکم دهانم را قفل کرده بودم . وقتی که خشمش کمی فرو کش کرد عرق پیشانی اش را با گوشه ملافه رختخوابم خشک کرد و پس از پرتاب کردن تفی به صورتم رفت بطرف کلفت اما هر چه سوراخ سمبه ها را گشت پیدایش نکرد . انگار فلنگ را بسته و از خانه بیرون رفته بود .
با خود میگفتم که آخر چه کسی چغلی ام را کرده بود که او سرزده وارد شد و تمامی کاسه و کوسه هایم را بهم ریخت ، هیچ کس در خانه نبود ، بر خلاف همیشه که سرفه میکرد و با سلام و صلوات وارد میشد اینبار حتی نفس هایش را در سینه حبس کرده بود و انگار پاورچین پاورچین وارد خانه شده بود ، هر چه فکر میکردم عقلم هیچ قد نمیداد و بیشتر گیج و ویج میشدم .

پدرم مثل بقیه مردم خیلی ناموس پرست و غیرتی بود و به این مسائل بی نهایت حساسیت داشت ، یادم می آید که در چند هفته قبل وقتی شنید که در محله یکی از جوانان علاف چند بار به خواهرم متلک گفته است ، نزدیک بود که خون بپا کند و اگر پا در میانی ریش سفیدان و بزرگان محل نبود متلک گو را به اسفل السافلین پرتاب کرده بود و برای همین آبروداری ها ارج و قربش در بین دور و نزدیکان بالا بود و خرش خیلی بیشتر از آن چه که فکر میکردیم میرفت .
خوشبختانه پس از چند روز خشمش فروکش کرد و اوضاع و احوال قمر در عقرب به حالت عادی بر گشت . شاید خواست که با آن مشت و مال درسی بهم بدهد تا وقتی که بزرگ شدم مانند او به مسائل ناموسی حساسیت و غیرت نشان دهم و با این قضایا مثل مردهای بی غیرت غربی برخورد نکنم . همان غربی های کافر که اگر حتی زنشان روابط آنچنانی و سکس با نزدیکترین دوستانشان داشته باشند زیر سبیلی رد میکنند و قفل دهانشان را می بندند ، در حالی که در مملکت اسلامی مردهای غیورمان تا سر از تن آنها جدا نکنند یک لحظه آرام نمی نشینند .
از حادثه ای که اتفاق افتاده بود پدرم حتی یک کلمه هم به مادرم که محرم رازهایش بود در میان نگذاشت ، هر چه بود چند پیراهن بیشتر پاره کرده بود و راه و چاه را بهتر میدانست . من هم مثل یک موش آب کشیده سر در لاک خود برده بودم و به روال عادی بر گشتم ، با این چنین عشق خدمتکار 19 ساله که اسمش ترانه بود در دلم شعله میکشید . چه قد و قامت بی همتایی ، چه دندانهای سفید و گونه های دوست داشتی و چشمهای مسحور کننده زاغی داشت . آن لبها و پستانهای درشتش که آروز داشتم شبی سرم را آرام و بی دغدغه به رویش بگذارم و در حالی که به چهره خیال انگیزش نگاه میکنم به خواب خوش ابدی فرو بروم .

احتمالن ترانه جادویم کرده بود. 24 ساعت رنگ و رخسارش در خیالم خودنمایی میکرد ، آیا عاشق شده بودم ، یا حال و هوای بلوغ و شهوتی که در تک تک یاخته هایم زبانه میکشید باعث این فضای اثیری شده بود . دوری اش کلافه ام میکرد داشتم دیوانه میشدم ، نه در مدرسه و نه در خیابان و نه در هیچ کجای این کره خاکی یاد دل انگیزش از خیالم محو نمیشد ، در اتاقم روی رختخواب در نیمه های شب چهره دوست داشتی اش را مجسم میکردم و موهای بلند و لطیفش را به نرمی دست میکشیدم و بر لبهای تب آلودش بوسه میکاشتم و از گرمای لذتبخشی میسوختم .
میدانستم که در کجا زندگی میکند و اسم و آدرسش را داشتم ، درست انتهای محل در کوچه بهجت . اما ترس از پدر و عواقبش مانع از آن میشد که ردش را بگیرم و باهاش خوش و بش کنم .

پس از آن اتفاق یک هفته به خانه مان برای رفت و روب نیامده بود و این یک هفته برایم به اندازه یک سال گذشت ، مادرم در سر سفره گفته بود که تلفن زده است که ناخوش است و اگر حالت مزاجی اش بهتر شد بر میگردد . در این بین پدرم کلید در ورودی خانه را بی آنکه مادر بداند ازم گرفت تا دوباره وقت و بی وقت در زمانی که ترانه مشغول رفت و روب خانه است بر نگردم . میدانستم که اگر این بار مرا با او تک و تنها در گوشه اتاقم ببیند ، واویلا میشود و به آنجایم پرتاب میکند که عرب نی انداخت . مجبورم کرد که روزانه با او به مسجدی که گهگاه مداحی میکرد و اشک تمساح میریخت برای نماز جماعت بروم و آداب و شرعیات را بجا بیاورم . من هم که دمم به تله افتاده بود به امر و نهی اش گردن می نهادم و برای نماز مغرب و عشا بی آنکه وضویی گرفته باشم به مسجد میرفتم و در پشت آخوندی که شکم هایش تا بیضه هایش پایین آمده بود و هر را از بر تشخیص نمیداد و بوی جورابش هنگام سجود تا هفت کیلومتری میرفت بی آنکه کلمه ای به زبانم بیاورم خم میشدم و سر به مهر میگذاشتم و در همان حال شکل و شمایل ترانه را در نظرم مجسم میکردم و تن و پیکر لخت و عورش . در پایان نماز هم مثل کسی که کشتی اش غرق شده باشد بی آنکه حتی یک کلام با پدرم صحبت کنم به خانه باز میگشتم .

بالاخره بیماری ترانه بهبود پیدا کرد و بعد از یک هفته به خانه بر گشت . بر خلاف گذشته چادرش را به دور کمرش گره زده بود و روسری اش تا نصف و نیمه پیشانی اش را پوشانده بود . در تمام ساعاتی که در خانه بود در حالی که دمادم از کنارش رد میشدم تا گوشه چشمی به من اندازد اصلن نیم نگاهی هم نمیکرد . میدانستم که ترس برش داشته است و جرات ندارد که مانند گذشته به من نگاه کند و در خفا لبخند بزند .
دانشجوی مملکت و از خانواده فقیری بود و برای اینکه خرج و خوراکش را بدست بیاورد و اجاره اتاقش را بپردازد مجبور بود که هفته ای دو روز کار کند . کار و بار دیگری تا آنجا که خودش گفته بود در این اوضاع تحریم و بیکاری که اکثریت جوانان مملکت در کوچه و خیابانها ولو بودند نمیتوانست پیدا کند .
اولین باری که هوسم را بر انگیخت زمان درست ساعت دو و نیم بعد از ظهر روز دوشنبه دوم خرداد ماه بود . داشت خانه را با جارو برقی تمیز میکرد . کلید خانه را با اعتمادی که پدر و مادرم به او پیدا کردند بعد از مدتی بهش دادند تا در زمانی که کسی در خانه نیست خودش در را باز کند و مشغول نظافت شود .
آن روز در خانه بودم و از لای در اتاق در حالی که تنها یک شلوار کوتاه چسبان بتن داشتم و در رختخوابم دمرو دراز کشیده بودم به تن و بدنش که وسوسه ام میکرد دزدکی نگاه میکردم . نمیتوانستم که چشمم را ازش بر دارم ، پیراهن گلدار آستین کوتاه و قشنگی در تن و روسری را از سرش بر داشته بود . انگار که متوجه شده بود که من به او زل زده ام و برای همین خودش را سکسی تر نشان میداد و کمی دولا و راست میشد و تن و بدنش را به رخم میکشید تا لب و لوچه ام را بیشتر آب بیندازد . وقتی که کارش در راهرو تمام شد با انگشتش به در اتاقم زد و گفت که میخواهد اتاقم را جارو کند منم بی آنکه کلمه ای بگویم لبخند زدم و بهش نگاه کردم او هم در حالی که لپ هایش گل انداخته بود لبخند زد . با پررویی و بی حیایی بهش زل زده بودم وحتی به اندازه یک پلک زدن چشم ازش بر نمیداشتم ، او هم تمام حواسش در حالی که کار میکرد به حالات من بود ، بعد از چند لحظه بهم گفت که آقا منوچهر باید زیر تختخواب را هم جارو بکشم . منظورش این بود که چند لحظه پا شوم تا او راحت تر به کارش برسد ، در حالی که تنها شلوار کوتاه در تن داشتم ملافه را کنار زدم و بی اختیار پا شدم او هم تا چشمش به من افتاد خندید ، چشمش به آلت نعوظم افتاد که داشت شلوار کوتاهم را پاره پوره میکرد . من هم در همان حال که داشتم از شدت هوا و هوس میسوختم آرام سرانگشتان لطیفش را در پنجه هایم فشردم و دستهای کشیده و صافش را با سرانگشتانم نوازش . بر گونه های شفافش لبخندی نشست و دندانهایش مانند گلهای یاس سفید در زیر چتر آفتاب صبحگاهی برقی زد . شهوتی توفانی به همراه شرمی پنهان و مرموز در اعماق نگاهش موج میزد و حکایت از خواهشی تند و آتشین میکرد . همانجا روی تختخواب نشستم و او هم به روی زانوانم . لذتی بی پایان مثل شراب کهن در رگانم میدوید . نفسهای گرمش در نفس های عطشناکم ممزوج میشد و چشمهایمان در سکوتی معطر و رازآلود با هم سخن میگفتند . در حالی که بناگوشش را به آرامی بوسه میزدم دکمه های پیراهن گلدارش را به نرمی یک به یک باز کردم و لب بر لبش گذاشتم . دراز کشید و من هم اما ، به ناگاه صدای زنگ در به صدا آمد .
خواهرم بود با آن که کلید داشت اما بر طبق عادت همیشگی ابتدا زنگ میزد ، تمامی کاسه و کوزه و طرح و نقشه هایم را نقش بر آب کرد . صدای ترق و تورق کفش پاشنه بلندش از حیاط شنیده میشد که بطرف ما می آمد ، ترانه به سرعت دستی به سر و صورت خود کشید و روسری را بر سر گذاشت و شتابزده جارو برقی را بر داشت و در اتاقی دیگر مشغول شد من هم در اتاق را بستم و از حادثه ای که چند لحظه قبل رخ داده بود مست بودم و در رختخوابم غلت میزدم ، با خودم میگفتم که خدایا طلسم شکسته شد . در عمرم تا بحال هرگز اینچنین شوخ و شنگ نبودم ، برای اولین بار دختری را در بغل گرفته بودم و لب بر لبش گذاشتم و آن کارهای بد بد که بزرگترها میگفتند کردم . بد بد بد

دیگر نمیتوانستم رهایش کنم . همان بوسه تند و آتشین کار خودش را کرد . میدانستم که او چند سال بزرگتر از من است اما آتشی که در تن و جانم زبانه میکشید توفنده تر از این بود که بتوانم از او دل بکنم .
پس از آن اتفاق میمون به خودم بیشتر میرسیدم و هر روز صورتم را صاف و صوف و کمی ژل به موهای بلندم می مالیدم و خودم را به شکل هنرپیشه های خوشتیب در می آوردم . با رویاهای قشنگش اصلن نمی توانستم در یک جا بند شوم ، او همه چیزم شده بود ، در خونم گردش میکرد و در خیالم عطر مطبوعش را می پراکند . تا که شصتم خبردار میشد که در خانه کار میکند از مدرسه فلنگ را می بستم و بخانه می آمدم و به سئوال های مشکوک مادرم یک مشت دروغ و دونگ تحویل میدادم که معلم مریض بود و اله و بله . مادر هم کمی شک برش داشته بود اما به روی خودش نمی آورد . میخواستم که با ترانه تنها باشم و در خلوتم بهش نگاه کنم به چشمهایش به لبخندش ، موهایی که با حالتی زیبا و بهت آور روی شانه های لختش نشسته بود به عطر تنش و نفس های لطیفش وقتی لبم را بر روی لبهایش میگذاشتم گوش کنم ، اما دیگر این اتفاق زیبا نمی افتاد . همیشه یا مهمان ناخوانده داشتیم یا مادر و خواهرانم در خانه بودند .
پول و پله ای هم نداشتم که تا اتاقی تهیه کنم ، تازه اگر هم داشتم محال بود که او به اتاقم بیاید ، اگر کس و کارم بو میبردند و راپرتش را به پدرم میدادند نفله ام میکرد .

یکبار تعقیبش کردم و طوری طرح ریختم که در راه با او تلاقی کنم . همینطور هم شد و وقتی دیدمش سبدی از خرت و پرت از مغازه ها در دستش بود ، لبخندی زد و من با پررویی ، نه بهتر است بگویم با جسارت باهاش راه افتادم . در همان دم سر صحبت را باز کرد و گفت که من سن و سالم از تو بیشتر است و خوبیت ندارد که ما با هم خلوت کنیم . این کار اصلا و ابدا آخر و عاقبت خوبی ندارد . من هم نمیدانم که این جواب چگونه و از کجا ناگاه در فکرم خطور کرد و گفتم که رسول خدا در اولین ازدواجش 15 سال از خدیجه فرست لیدی اسلام بیشتر سن داشت و تا دم مرگش باهاش وفادار ماند ، من که 5 سال از تو کمتر سن دارم .

از حاضر جوابی ام گویی خوشش آمده بود و از اینکه بزرگتر از دهان و سن و سالم حرف زدم تبسمی کرد و به چشمهایم در بین عابرانی که بی خیال رد میشدند نگاه کرد ، من هم همینطور . بعد راهش را کج کرد و رفت . چند بار هم برایش هدایایی که پولش را از جیب بابایم کش رفته بودم خریدم تا عواطفش را بخود جلب کنم . اما راه نمی داد و گاردش را سخت و سفت بسته بود .

من اما نمیتوانستم که فراموشش کنم زندگی بدون او برایم پوچ و بی معنی جلوه میکرد و رنگ و روی خودش را از دست داده بود ، لحظه ای نمیشد که ازش غافل بمانم ، خواب و بیداری کوچه و خیابان همه جا عطر یاد مطبوعش مستم میکرد و مرا به ناکجاها میبرد .
در کلاس درس از بس که در این عوالم بسر میبردم اصلن حرفهای معلم را نمی شنیدم . یک بار از پشت بهم تشر زد که مگر کشتی ات غرق شده چرا حواست نیست و من که اصلن در باغ نبودم یکهو از جا پریدم و همکلاسیها زدند زیر خنده آنهم چه خنده ای
وقتی زنگ تعطیل خورد اصلن حال و روزم خوب نبود ، شبیه آدمهای مالیخولیایی شده بودم و ناگهان بیادم آمد که کتابها و دفتر و دستکم را فراموش کردم که با خودم بر دارم و همانجا در کلاس مانده است . حوصله بر گشتن را به هیچ عنوان نداشتم ،
یکبار همین طور که از وسط خیابان عبور میکردم نزدیک بود زیر چرخهای یک کامیون له و لورده بشوم . شانس آوردم که بموقع ترمز زد وگرنه از دار فانی رخت بر بسته و هفتاد کفن پوسانده بودم . راننده که آدم چاق و چله و قلچماقی بود از ماشین پرید پایین و با چهره ای که اگر کاردش میزدند خونش در نمی آمد ، یک راست آمد بطرفم و با دودستش جثه تکیده ام را گرفت و انداخت توی جوی کنار خیابان که بوی گند میداد . من هم صم و بکم یک کلمه از دهانم در نیامد و در حالی که او فحش های آبدار میداد سرم را پایین انداختم و انگار که شتر دیدی ندیدی راهم را ادامه دادم .

شب در خانه مهمان داشتیم ، پدر بزرگم بود چند سالی میشد که ندیده بودمش ، هنوز با آن موهای سفید و چین و چروک صورت و عصای نقره ای اش شوخ و شنگ بنظر میرسید مرا که دید بغلم کرد و منم بوسیدمش . از قیافه ام فهمید که پکرم اما به روی خود نیاورد و با آنکه سینه اش از سیگار کشیدنهای پی در پی خش خش میکرد با بذله گویی ها و نقل خاطرات شیرین سعی داشت که سرحالم بیاورد . منم با حرف و حدیث هایش کم کم سر حال آمدم و شروع کردم به خندیدن .
هر سال تابستان که مدرسه تعطیل میشد با شور و شوق به نزدش که در حواشی جنگل چالوس بود می رفتم به بهشت ایران . باهاش خیلی اخت بودم . با آنهمه تجربیات و سن و سال ، چم و خم همه چیز را میدانست و قلق همه چیز را زود بدست می آورد . گهگاه هم از عشقها و فراز و فرودهای زندگیش برایم تعریف میکرد و میدانست که از آن داستانها خوشم می اید .
آدمی دیندار و کمی هم اهل تریاک بود و میگفت که بدون این آب حیات آدمی نمی تواند اینهمه غم و دردی را که از در و دیوار میبارد تحمل کند . شام که خوردیم همه خوابیدند من اما خواب به چشمانم نمی آمد و با ریموت کنترل یکی یکی کانالهای ماهواره ای را که به دستور پدر دیدنش ممنوع بود عوض میکردم در یکی از کانال ها زنی اروپایی با پستان برهنه و پاهایی لخت و عور مثل حوری های بهشتی میرقصید . صدای تلویزیون را حداقل کردم و در حال تماشا بودم که ناگهان دیدم که پدر بزرگم که تا آن زمان تلویزیوونهای ماهواره ای و زنهای لخت و پتی ندیده بود در اتاقش را باز کرد و بی آنکه به تلویزیون چشم بدوزد نزدم آمد و نشست و با لهجه مازندرانی گفت :
وجه جان نتومه باخسم ( پسرم خواب به چشمم نمی آید )
هنوز حرفش را تمام نکرده بود که ناگاه چشمش افتاد به زنی که با آن قد و قامت بهشتی لخت و عور میرقصید ، یک استغفرالله گفت و کافران را لعنت کرد و گفت در روز قیامت آتش در دبرش میکنند و از دهانش خارج میکنند .
نمی دانستم که معتی دبر چیست اما فهمیدم که لعن و نفرینش میکند برای همین کانال را روی جام جم اسلامی تغییر دادم . یکی داشت روضه میخواند و بقیه به سر و سینه میزدند و آه و ناله سر میدادند . پدر بزرگ در جا گفت :
– بچه جان چرا عوضش کردی و گذاشتی روی پشم و شیشه ، بذار همون کافرا رو نیگا کنیم . لامذهبا با اینکه گوشت خوک میخورن و روز و شب شراب بالا میزنن مثل هلو میمونن .
من هم دوباره روی همان کانال گذاشتم ، رقاص که زیبایی خیره کننده ای داشت شکم های زیبایش را بطرز شگفت و وسوسه آوری میچرخاند و باسن اش را مثل منارجنبان خودمان می جنباند .
پدر بزرگ که چند آجیل در دهانش گذاشته بود و ملچ و ملوچ میکرد بهم گفت
– عجب دبری ، عجب دبری
اینجا بود که معنی دبر که همان باسن بود را فهمیدم ، پا شد و چند قدم جلو رفت و باز هم جلوتر میگفت که در سر پیری چشمهایش نمی بیند و مجبور است باز هم نزدیک تر برود ، چشمهایش داشت از حدقه بیرون میزد و از فرط نزدیکی دماغش به تلویزیون بزرگ 42 اینچی میخورد .
دهانش با آن سن و سال از دیدن دختر ترگل و ورگل از شهوت کف کرده بود و چشمهایش از دیدن پر و پاچه آن دختر قشنگ میدرخشید . نمیتوانست که باور کند همچنین دخترانی با آن موهای بلوند و بدنی که از حوری های بهشتی هم زیباتر جلوه میکرد وجود داشته باشند و دائما احسن احسن میگفت . در همین لحظه بناگاه در اتاق پدر باز شد و از همانجا بی آنکه چشمش به پدر بزرگ بیفتد گفت ، چرا هنوز بیداری مهمان داریم . پدر بزرگ هم در همین حیص و بیص جیم شد و با لب و لوچه ای آب افتاده رفت به اتاقش و من هم خوابیدم
صبح زود که بیدار شدم دیدم که پدر بزرگ روبروی تلویزیون نشسته است و با ریموت کنترل مشغول عوض کردن کانالهای ماهواره ای است . مرا که دید پا شد و دوباره بی آنکه یک کلمه حرف بزند با عجله به اتاقش رفت .

چند هفته ای گذشت و رفتارهای خشک و سرد ترانه ادامه داشت و برای من این بی اعتنایی و محل نگذاشتن ها کشنده و دردآور بود ، خانه هم همیشه پر بود و نمیتوانستم باهاش یکه و تنها باشم و درد دل کنم و این موضوع عذابم میداد .
با آنکه بمن گفته بود که گذشته ها گذشته و همه چیز بین ما تمام شده است اما من هنوز لحظه لحظه بهش فکر میکردم و بی آنکه بفهمد تعقیبش . بار دیگر خطر کردم و باز هدیه ای برایش خریدم اما او با قیافه ای عبوس آن را پس زد و گفت که بهت گفتم که دور مرا خط بکش . آن اتفاقی که افتاد یک حادثه بود حادثه .
من هم دست از پا درازتر دمم را روی کولم گذاشتم و با حسرت و ناامیدی بر گشتم . هر چه فکر کردم عقلم قد نمیداد که چرا او بعد از آن اتفاق صد و هشتاد درجه تغییر رفتار داده است .
.
پس از چند روز برای آخرین بار طرح و نقشه ریختم و عقلم را روی هم گذاشتم تا راهی پیدا کنم . همین کار را هم کردم . صبح چهارشنبه که او تک و تنها در خانه کار میکرد به مدرسه نرفتم کمی در حول و حوش خانه علاف قدم زدم و وقت را کشتم . حوالی ده صبح بطرف خانه بر گشتم کمی دور و بر را چک کردم خلوت بود و کسی در دور و برها دیده نمی شد از آنجا که کلید در را نداشتم از دیوار خانه بالا رفتم و پریدم درست در کنار گربه ای که در حیاط چرت میزد ، ترسید و با صدای بلندی میومیویی کرد و من هم که ندیده بودمش ، نزدیک بود که زهره ترک بشوم . پس از چند لحظه از کار خودم خنده ام گرفت .
دلم از بیمی ناخودآگاه به تپش افتاده بود و تلپ تلپ میزد . از کنار دیوار حیاط سلانه سلانه حرکت کردم . ابتدا میخواستم سر و گوشی آب بدهم و بعد بهانه ای جمع و جور کنم و باهاش گپ بزنم تا شاید بدخلقی اش را کنار بگذارد و رام شود . از پله ها آهسته بالا رفتم و در ایوان از پشت پنجره ای که پرده اش کمی کنار زده بود به داخل چشم انداختم . هیچ سر و صدایی نمی آمد . انگار کسی در خانه نبود اما امکان نداشت خودم کشیک داده بودم و با چشمهای خودم دیده بودم که ترانه کلید انداخت و در را باز کرد و وارد خانه شد . پاورچین پاورچین در راهرو را باز کردم و به داخل سرک کشیدم . داخل یکی دو تا اتاق را هم کند و کاو کردم اما انگار که یک قطره آب شده بود و در اعماق زمین محو .
رفتم آشپزخانه و در یخچال را باز کردم و شربتی بر داشتم و توی لیوان ریختم و بعد از مزه مزه کردن در دهانم سرکشیدم . حالم کمی جا آمد . داشتم به طرف اتاق خودم میرفتم که ناگهان از داخل اتاق پدر صدای آه اوخ و یواشتر آمد . کمی یکه خوردم ، دزدکی رفتم و از سوراخ قفل در به داخل اتاق چشم بستم . از چیزی که میدیدم چشمم داشت از حدقه بیرون میزد ، پدرم روی تن و بدن پروانه لخت و عور افتاده و هی تلمبه میزد و در همان حال پستانهای درشتش را با دهانش می مکید . آیا اشتباه میدیدم و خواب و رویا بود . نه حقیقت داشت و چشمهای من بمن دروغ نمی گفت . داشتم دیوانه میشدم و از حسادت آتش میگرفتم و در همان حال نعره های پدرم در گوششم می پیچید :
– بی شرف ، بی غیرت با ناموس مردم چرا …
دست بردم و از شلوار پدرم که در گوشه ای آویزان بود کیف پولش را که پر از اسکناسهای درشت بود بر داشتم و همینطور که از راهرو خارج میشدم عکس امامی را که در قاب عکس بود بیرون آوردم و در دستم حلقه کردم و در وسط حیاط پاره پاره اش کردم و انداختم وسط باغچه . وقتی در ورودی خانه را بستم انگشتم را گذاشتم به زنگ و بطور ممتد فشار دادم و رفتم آنطرفتر پشت درختی ایستادم و منتظر شدم . پس از چند لحظه دیدم که پدر سراسیمه و با چهره ای بر آشفته و کبود در را باز کرده و به چپ و راست نگاه میکند . رنگش پریده بود و ترس از چهره اش میبارید شاید فکر میکرد که مادرم از کار بر گشته است .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: