قصه پر غصه و تلخ فساد اخلاقی بعضی از مردان متآهل وزنان شوهر دار در ایران (حتمآ کمی تآمل و درنگ نموده و با دقت بخوانید)
داستانی که در ادامه به سمع نظر شما میرسد یکی از هزاران اتفاقات واقعی جامعه فاسد و آلوده به ریا و بظاهر دیندار ایران است که در 35 سال گذشته سیر قهقرایی نموده و در فساد اخلاقی و دینی غرق گشته است قضاوت با شما که چگونه تجزیه و تحلیل نمایید در پشت نقاب مذهب و دین و لباس دینمداری چه همه اختلاس و چپاول و فساد اخلاقی و دینی موج میزند و بدلیل مدیریت فاسد اینچنین دینمدارانی که مسئولیت بخش هایی از جامعه را بر عهده دارند که باعث فساد و تورم و فقر و فحشاء در جامعه هستند چه زنان عفیفی بدلیل معضلات فوق و روابط و رانت وکانال های اقتصادی نامشروع بایستی جهت رتق و فتق امور خلاف قانون و شرع به خود متشرعین و حاکمین شرع نزدیک و یا از وجود دلالان حاکم بهره جسته تا به متامع غیر مشروع خویش دست یازند اما غافل از اینکه خود و خانواده شان در این منجلاب غرق خواهند شد وبرای رسیدن به این هدف اصلی ترین نگین قیمتی شرافت و الماس صداقت را باخته و گرفتار مهلکه خیانت میگردند و در مجموع جامعه را به انحطاط گسیل داشته و اعتماد اجتماعی و خانواده نابود و چه خانواده ها و زندگیها از هم گسیخته و تباهی فرهنگی و عرف اجتماعی را در پی دارد.افسوس
نامحرم
هیچ کس حتی به خواب و خیال هم نمی دید که من با بهترین دوست شوهرم رابطه داشته باشم ، آنهم رابطه جنسی . اگر خدای ناکرده لو می رفت خون بپا میشد و شوهر و فک و فامیل هایش تکه پاره ام میکردند . ماجرا از آنجا شروع شد که صادق خان بهترین دوست شوهرم که هست و نیستش را برایش میداد چند بار به خانه ما آمده بود و با هم شام و ناهار خورده بودیم . من هم که دیده بودم اوضاع و احوال جمع و جور و بر وفق مراد است و آن دو در کنار چای و قلیان و گهگاه تریاک ساعتها چانه هایشان گرم است و آسمان و ریسمان را به هم می بافند ، باهاشان اخت شدم و کم کم روسری را از سرم بر داشتم و آزادانه تر در خانه رفت و آمد میکردم و او را مثل برادر حساب میکردم .
صادق خان برای خودش برو بیا و دبدبه و کبکبه خاصی داشت و محافظ امام جمعه شهر بود . چارشانه با قدی بالا بلند و ابروهای پرپشت و صورتی پت و پهن ودماغی عقابی که تا بالای لبهای درشتش امتداد می یافت . با شامه تیز و حس کنجکاوی که داشت از همه راز و رمزهای حول و حوش خود با خبر بود و گهگاه که بو میبرد که پول و پله ای در کار است افراد را می چلاند و جیبشان را خالی میکرد . شوهرم هم او را الله بختکی و برای رضای خدا به خانه نمی آورد بلکه ازش در معاملات تجاری که هرگز چند و چونش را به من نمی گفت استفاده میکرد و چند درصدی از سودش را به جیبش میگذاشت تا دمش خدای نکرده به تله نیفتد .من هم که از قضایا بو برده بودم ازش خوب پذیرایی میکردم و بهش حتی بیشتر از فک و فامیل هایم میرسیدم .

هر روزی که میگذشت این دید و بازدیدها بیشتر و بیشتر میشد و رابطه اش با شوهرم چفت و جورتر و در همان حال با چهره ای آب زیر کاه مرا می پایید و به موهای سیاه بلندم که تا نزدیک کمرگاهم میرسید و پاهایم که تا ساق برهنه بود و پستانهای درشتم دزدکی و با چشمهای طماع و حریص نظر می انداخت من هم با آنکه به رویم نمی آوردم اما ته و توی قضایا را بطور غریزی حس میکردم و کمی خودم را جمع و جورتر میکردم . شوهرم هم که از بس مشغول حرف و حدیث در باره این و آن و مال و املاکش بود موضوع را حس نمیکرد . یک بار هم بهش گفتم که درست نیست که صادق خان را وقت و بیوقت به خانه بیاورد و زندگی خصوصی مان را بهم بزند . هر چه باشد یک نامحرم است و من هم ناسلامتی زنت . او اما گوشش بدهکار این حرفها نبود و پولهای باد آورده ای را که با وساطت همین آقا به چنگ می آورد جلوی چشمش را گرفته بود و همه مسائل دیگر از ریز و درشت از یادش رفته بود حتی من که زنش بودم .
یکبار هم موضوع را با زن جوان همسایه که آدم بی شیله پیله و رو راستی بود در میان گذاشتم او هم که تازه ازدواج کرده بود و هنوز به چم و خم زندگی آشنا نشده بود با ناباوری به من گفت که دوران امل بازی و خرمقدس بازیها گذشته ، من اگر جای تو بودم باهاش ارتباط بر قرار میکردم و از زندگی دوروزه دنیا لذت میبردم گور بابای بهشت و جهنم . فردا رو که دیده .بعد لیستی بالا و بلند از زنهای شوهردار محله را که رابطه جنسی نامشروع آنهم با چند نفر داشتند به من داد و هرهر خندید . حرفهایش همه جدی بود و شوخی نمیکرد . من از تعجب داشتم شاخ در می آوردم و در عجب بودم که این زن جوان که تازه چشم و گوشش باز شده است چگونه از سیر تا پیاز روابط ناموسی همسایه ها حتی چند بار سکس در هفته آنها با خبر است .

چند وقتی متوجه شده بودم که رفتار و خلق و خوی شوهرم تغییر کرده است و گاه و بیگاه برای مسائل جزئی و ناچیز گیر میداد و بر سرم داد و هوار میکشید این برخوردها برایم عجیب و غریب بنظر میرسید دیگر میل جنسی با من نداشت و تا که در کنارم به تختخواب می آمد سرش را میگذاشت و میخوابید . گاه تا دو هفته با هم سکس نداشتیم . این حرکات و سکناتش بشدت آزار و زجرم میداد و زندگی را بر من حرام کرده بود . بالاخره یک روز کلافه شدم و زدم به سیم آخر و ازش علت را پرسیدم . او هم که انتظارش را نداشت که من این سئوال را بکنم . آن را توهین به خودش دانست و گفت که روز و شب سگ دو میکند و خودش را نزد هر کس و ناکس خوار و ذلیل میکند ، عاقبت این هم نتیجه اش و سپس سیلی محکمی برای اولین بار خواباند زیر گوشم و به کنار دیوار پرتابم کرد .

از آن پس خفه خون گرفتم و در خودم فرو رفتم . شدم مثل یک رباط آهنی ، همه کار و بارم از سلام علیک تا شب بخیرم مصنوعی شده بود . در و دیوار و پنجره ها برایم مثل قفس جلوه میکرد ، حس کردم که کلفت در خانه اش شده ام و تمامی آرزوهای دور و درازی که در سر می پروراندم نیست و نابود شدند . او هم از قیافه ام میخواند و انگار از این مردانگی نشان دادنش و سیلی ای که بمن زده بود خوشش آمده بود و از خودش تشکر میکرد .

در خلوتم گاه گریه میکردم و بر موهایم چنگ میزدم و از این روز و روزگار گله و شکایت میکردم ، این وضعیت را نمیتوانستم تحمل کنم ، جرات آن را هم نداشتم که حال و روز و شرایطم را حتی با پدر و مادرم هم در میان بگذارم ، تازه اگر هم مطرح میکردم جوابشان را میدانستم و به من سرکوفت میزدند :
– آخه مردی گفتند زنی گفتند ، شوهرته باید ازش اطاعت کنی
بعد از مدتی از بس استرس داشتم دست و پاهایم ناخودآگاه شروع کردند به لرزیدن ، چند بار به دکتر مراجعه کردم و دکتر قرص اعصاب و داروهای تسکین دهنده برایم تجویز کرد تا کمی آرامش پیدا کنم ، اما آن قرص ها بجای آرامش مرا روز و شب به خواب میبرد و شلخته و بی حالم میکرد . شبها کابوس میدیدم و ناگاه بیدار میشدم و منوچهر شوهرم نیز از غلت زدن های پی در پی ام بیدار و عاصی میشد . به همین علت رفت و از آن بعد در اتاق دیگری خوابید و تخت خواب هایمان از هم جدا شد . یکبار بهش گفتم که بهتر است در باره این وضعیت با هم صحبت کنیم و اختلافات و خرده حسابها را حل و فصل کنیم . او هم سری تکاند و وعده داد که در روزهای آینده با هم صحبت خواهیم کرد اما این صبحت هرگز رخ نداد . یک روز به من گفت که مغازه بزرگی در شمال به اتفاق صادق خان باز کرده است و برای رتق و فتق امور روزهای پنج شنبه و جمعه به خانه نمی آید من هم که دروغ را از چشمهایش میخواندم و میدانستم که سر و سری با دیگری دارد بهش گفتم که زندگی ما مهمتر است یا تجارت که او باز هم از کوره در رفت و چنگ زد به موهایم و همانطور کشان کشان مرا برد به آشپزخانه و کارد به زیر گلویم گذاشت و نعره زد
– به خدا قسم اگه یه بار دیگه زرت و پرت کنی دک و پوزتو خورد وخمیر میکنم ، یه طوری میزنمت که مخت از دهنت بزنه بیرون .

در عمرم هرگز تا به آن حد نترسیده بودم . انگار قرص یا موادهای خطرناک استفاده کرده بود که اینطور از کوره در رفت و قصد جانم را کرد . هیچ سرپناه و کس و کاری هم نداشتم که بروم تازه او هم از خدایش بود تا من چند روز گم و گور شوم و شاید اصلن طلاقم میداد ، ولی اول باید این خانه گرانقیمت را که به اسمم کرده بود از چنگم در بیاورد . در رویایم روزهای آشنایی با او را مجسم میکردم که چقدر قربان و صدقه ام میرفت و حرفها و نامه های قشنگ و عاشقانه میداد . از اینکه حاضر است جانش را برای یک تار مویم بدهد . همان آشنایی کوتاه که بیشتر از چند هفته طول نکشید و بعدش هم ازدواج .
احساس میکردم که به امید و اعتمادم خیانت شده است به عواطفم . همه چیز در دور و برم تاریک بنظر میرسید . آیا او با دختر دیگری برو و بیایی داشت که من در دهانش تلخ شده بودم و برای همین دیگر با من همخوابگی نمیکرد . مادرم میگفت اگر مرد زن دیگری میگیرد تقصیر زنش است که بهش نرسیده است همه این را میگفتند ، من اما که همه هست و نیستم را به پایش ریخته بودم و صبح تا شب مثل یک کنیز برایش کار میکردم و هیچ چیز جز عشق ازش نمیخواستم .

هر روز و هر ساعت فاصله هایمان از هم زیاد و زیادتر میشد و از هم دیگر دور و دورتر میشدیم . از سوی دیگر نگاههای تند و شهوانی صادق خان که مثل گذشته به خانه ما می آمد و گاه با هم تریاک میکشیدند و شطرنج بازی میکردند به پر و پاچه هایم بیشتر و بیشتر میشد . من هم از نفرتی که به شوهرم پیدا کرده بودم نیم نگاهی بهش میکردم و لبخند میزدم و با لباسهای چسبان و تنگ لب و لوچه اش را آب می انداختم . از عواقب کار و اینکه چه پیش می آید اصلن و ابدن نمی اندیشیدم . مردها فکر میکنند که تنها خودشان حس جنسی دارند و کلیدی در دستشان هر وقت که بخواهند در قفل می اندازند و بازش میکنند و هر وقت نخواهند قفلش میکنند . من اما تمامی سلولهایم از عطشی تند میسوخت . جوان بودم و احتیاج به آمیزش جنسی . وقتی که شوهرم ازم دریغ میکرد راه و چاه دیگری برایم باز شد . صادق خان . میخواستم او بغلم کند و تنگ در آغوشم بگیرد و با بوسه های سوزانش بر پیکرم وسوسه های سرکوب شده و عطشم را فرو بنشاند به هر قیمتی که باشد .

یک روز که مشغول شستن ظرف و ظروف باقی مانده در آشپزخانه بودم و با خود ترانه ای را آرام و رام زمزمه میکردم ..ناگاه زنگ در بصدا در آمد . ساعت حوالی 10 صبح بود من هم چادرم را روی سر گذاشتم و در را به آرامی باز کردم . صادق خان بود لبخندی به چهره بشاش و پر ریش و پشمش داشت و در حالی که با یک دستش سبیلهایش را می چرخاند گفت ببخشید که مزاحم شدم . من هم گفتم که مزاحم چیه شما مراحمید خواستم دعوتش کنم که بداخل بیاید که با خود گفتم صلاح نیست تازه خواهر شوهرم درست روبروی منزل ما سکونت داشت و اگر می فهمید که یک مرد غریبه به خانه آمده سوظن برش میداشت و راپرت میداد و شوهرم سر از بدنم جدا میکرد .
– سپیده خانوم ببخشید که بی موقع مزاحم اوقات شریفتون شدم فقط اومدم ، البته اگه دلخور نشین این هدیه ناقابلو تقدیمتون کنم .
من کمی با حیرت به چشمهایش که از حسی پنهان میدرخشید نگاه کردم و گفتم
– آخه
– آخه نداره ، شما خودتون بهتر میدونین

دلم مثل سیر و سرکه میجوشید و هول و ولا داشتم که همسایه ها ما را ببینند قبول کردم و او در حالی که هدیه را با دو دستی بمن میداد دستهایم را به آرامی و با نوازش لمس کرد و سپس کمی به راست و چپش نگاه انداخت و دو قدم داخل شد و در را بست و مرا در حلقه بازوانش کشید و سخت فشرد و گونه هایم را با شهوتی دیوانه بار بوسید . من هم بهش گفتم که همسایه ها اگر ببینند و گزارش بدهند خون بپا میشود

بعد در را باز کردم و او بطرف ماشینش رفت و ناپدید شد و من بسرعت در را بستم .
به داخل اتاق رفتم . نفس در سینه ام حبس شده بود . جعبه کوچکی را که بعنوان هدیه به من داده بود با کنجکاوی باز کردم . تا چشمم به گردنبند طلا افتاد برق شادی در چشمهایم درخشید و خودم را به روی تخت خواب انداختم و غلت زدم و در رویایم صادق خان را تنگ در بغل کشیدم و لبهایش را بوسیدم . گردن بند طلا بسیار گران به نظر میرسید . بارها بالا و پایینش کردم و در گردنم آویزان کردم و مقابل آیینه ایستادم و بارها و بارها بخود خیره شدم و به ظرافت و زیبایی اش دست کشیدم . انگار سالهای سال منتظرش بودم و انتظارش را میکشیدم .
این هدیه کوچک اما گرانبها عشق صادق خان را در دلم انداخت و لحظاتم را در روز و شب در بر گرفت . به موازات آن ترسی پنهانی نیز در دلم رخنه میکرد . با خودم میگفتم که اگر منوچهر از راز و رمزم پی ببرد چه خواهد شد . همخوابی یک زن با بهترین دوست شوهرش . بی گمان اگر لو برود و پته اش روی آب بیفتد در روزنامه ها و رادیو تلویزون بوقش خواهند کرد و سنگسار خواهم شد . به همین علت باید هوش و حواسم را جمع و جور تر میکردم تا دست از پا خطا نکنم . از طرف دیگر باز به فکرم خطور میکرد که روزنامه های حکومتی نوشته بودند که بیش از 40 درصد زنان شوهر دار رابطه جنسی نامشروع دارند . با یک حساب سرانگشتی تعداد شان به میلیونها میرسید ، آیا میتوانستند همه شان را اعدام کنند .

یکی از روزهای جمعه که مطابق معمول شوهرم برای سرکشی به بیزینس و یا الواتی به طرف شمال رفته بود و من هم طبق روال همیشگی تک و تنها در خانه بود م تلفن زنگ زد . آقا صادق بود . سلام و احوالپرسی داغی کرد و گفت که میشود یک نوک پا به نزدم بیاید . من هم که احساس تنهایی میکردم و از طرفی مسافرتهای بی در و پیکر شوهرم کلافه و یا بدتر دیوانه ام کرده بود جواب مثبت دادم . اما در جا پشیمان شدم و میدانستم که این رابطه زندگی ام را نیست و نابود خواهد کرد . خواستم دوباره بهش زنگ بزنم و بگویم که بخانه ام نیاید که او مثل اجل معلق از راه رسید و من بسرعت در را باز کردم و او بعد از چک کردن دور و برش داخل حیاط شد . من هم به خیابان نیم نگاهی انداختم . میدانستم که در و دیوارهای همسایه ها هزار چشم دارد و منتظرند که سوژه ای تازه به دست بیاورند و آن را در بوق و کرنا کنند . خوشبختانه کسی در حول و حوش نبود با اینچنین مطمئن نبودم . وقتی که داخل خانه شد بدون سلام و احوالپرسی مرا در بغل گرفت . من اما امتناع کردم و گفتم که شوهر دارم . نمی خواهم که زندگی ام از هم بپاشد . او هم که انتظارش را نداشت و خیال میکرد بعد از دادن گردنبند صاحبم شده است سگرمه اش به هم ریخت و گفت
– شوهرت الان پی عشقشه
– کدوم عشق ، اون منو دوست داره
– خودتو به کوچه علی چپ نزن سپیده خانم اگه میخوای خودم اسم و آدرسشو بهت میدم
– دروغ میگی میخوای زندگیمو از هم بپاشی تازه مگه خودت زن و بچه نداری
– بابا اون دوره موره گذشته چرا امل بازی در میاری،
– تو با این ریش و پشمت بهم میگی که من املم . تازه خودت اذان گوی مسجد جامع شهری
– ول کن جون من ، دنیا دو روزه بیا با هم خوش باشیم و خوش بگذرونیم
– نه نه نه ، تازه سنت هم که از سن بابام بیشتره ، اصلن من که دوستت ندارم
– کفر نگو سپیده خانم رسول خدا با دختربچه … بازم داری پاشنه دهنمو وا میکنی ها

پس از مدتی بحث و فص در حالی که هنوز در عوالم خودم پرسه میزدم برایش قهوه ریختم و دادم بدستش و برای خود چای تلخ . از جوابی که داده بود زبانم بند آمده بود و بخودم گفتم که اگر پیامبر خدا اینکارو کرده پس دوستان و پیروانش چرا نباید بکنند . در همین حال و هوا تلفن زنگ زد و من بطرف آن که در انتهای هال قرار داشت رفتم و تا گوشی را که بر داشتم قطع شد .

دوباره نزد صادق خان بر گشتم ، مثل کسی که کار خلافی کرده باشد کمی مضطرب و رنگ پریده بنظرم میرسید . با خودم گفتم که شاید حرف و حدیث هایم او را آزرده است . اما نگو که او در این میان گردی مخصوص را که قوه جماع را در زنان دهها برابر میکند و از طریق قاچاق بدست آورده بود داخل چایی ام ریخته بود و من بعدها به آن پی بردم . بهش گفتم که مزاحم بود . تا گوشی را بر داشتم قطع کرد و او گفت امان از مزاحمان ، امیدوارم که من مزاحمتون نباشم

– صادق خان اگه قهوه تونو نوش جان کردید لطفن تشریف تونو ببرید در و همسایه ها اگه بفهمن میدونین که
– همسایه ها همسایه ها ، بابا ما رو مجسمه ابوالهول حساب کردی ، اوناش با من ، خودت میدونی که همه کاره امام جمعه منم ، هم ریش دستمه هم قیچی هر کی هم بخواد بیاد جلو یاالله با این دو لبه قیچی نصف و نیمه ش میکنم
– همون که گفتم ،

بعدش از بس استرس داشتم چایی را تا آخر سر کشیدم و رفتم از اتاق بغلی گردنبند طلا را بر داشتم و بهش بر گرداندم . او هم بدجور عصبانی شده بود و سبیلش را تند و تند میجوید و در حالی که به پر و پاچه ام با هیزی نگاه میکرد زیر لب با خودش غرولند کرد . قهوه را لفتش میداد و در زیر لبهایش مزه مزه میکرد تا بیشتر طول بکشد . منم منتظر بودم که هر چه زودتر برود و با آنکه احساس خوشبختی با شوهرم نمیکردم اما نمی خواستم با چند اختلاف و مشت و لگد که خورده بودم ازش جدا شوم

او همچنان به من زل میزد و سیگار را بر لبانش غنچه میکرد و دودش را بصورت حلقه حلقه میداد به بالا . انگار منتظر چیزی بود . من هم که میدانستم که او فکرهای بدی در سر دارد بخودم گفتم که اگر بخواهد به من دست اندازی کند با همان کاردی که شوهرم زیر گلویم گذاشته بود و هنوز آثار زخمش باقی بود جوابش خواهم داد . در همین هنگام احساس کردم که شکمم قار و قور میکند و افکاری که درست چند لحظه قبل در سرم بود همه محو و نابود میشوند . امواج شهوت در رگ و پی ام می دوید و از خود بیخودم میکرد . از شدت وسوسه داشتم آتش میکرفتم . صادق خان هم که در مقابل چشمانش رنگ و روی شهوانی ام را میدید و خوشحال بود از اینکه قرص اثر کرده است زبانش را دور لبهایش چرخاند و لبخندی زد . آدم کارکشته ای در این میدان بود و فن و فنون همه چیز را میدانست .بطرفم آمد و من در حالی که از جنون شهوت داشتم دیوانه میشدم لبخندی زدم و او دستش را دور کمرم حلقه کرد و با آن دستهای کت و کلفتش بلندم کرد و روی پیشخوان آشپزخانه گذاشت و لبش را بر روی لبم .

من پر وسوسه تر از همیشه با عطشی سیری ناپذیر می بوسیدمش و تنگ در بغلش میکردم . سپس مرا در آغوشش گرفت و بطرف اتاق خوابم برد و انداخت روی تخت و با سرعت برق و باد لباسهایش را در آورد و من هم مثل او بسرعت لخت مادر زاد شدم و خودم را در اختیارش گذاشتم . تمام بدنم در زیر پنجه های آتشینش میسوخت . خون با سرعت تر از همیشه در رگانم میدوید و تپش قلبم تندتر و تندتر میشد . لذتی آنچنان هرگز در طول عمرم نچشیده بودم . از نوک پنجه تا پستانهای درشت و فرق سرم را لیس میزد و داشت ذره ذره جسمم را با عطشی بی پایان می نوشید و من در زیر پنجه های گناهکارش از کیفی ناگفتنی خاکستر میشدم . میخواستم که آن لحظات تا ابد طول بکشد و دیگر به دنیایی که با دروغ و دونگ و رنجهای ناتمام توام بود بر نگردم . میخواستم همچنان گر بگیرم و بسوزم . کم کم از شدت کیف و دارویی که به من داده بود ، چشمهایم را بستم و آرام به خواب رفتم و او همچنان پایین و بالایم را لمس میکرد بعد از اینکه کمی سیراب شد و کار و بارش تمام . کنارم مدتی دراز کشید و دوباره که به هوس آمد آرام بیدارم کرد و با لیوانی از شربت که از آشپزخانه بر داشته و به گمانم باز هم در آن گرد افزایش دهنده نیروی جنسی انداخته بود بدستم داد و من که هنوز در عالم هپروتی و لذتی ناگفتنی غرق بودم آن را سر کشیدم و او با همان دستان ستبرش بلندم کرد و در بغلش گرفت و به حمام برد و وان را پر از آب گرم کرد و من در حالی که روی پاهایش نشسته بودم او تمام تنم را به آرامی و گاه با بوسه هایش ماساژ میداد .
ساعتها گذشت و من دوباره به خوابی آرام فرو رفتم و وقتی که چشمم را باز کردم خودم را تک و تنها در روی رختخوابم که بوی عرق و تریاک میداد یافتم . انگار آن اتفاقاتی که بر من گذشته بود همه خواب و رویا بود . لخت ، لخت بودم سرم کمی درد میکرد و لکه های کبود در پستان و باسنم دیده میشد ، چند لکه خون هم در روی ملافه سفید به چشم میخورد . ترسی گنگ و ناآشنا برم داشت و لرزشی نابهنگام . با خودم گفتم که آیا به راستی این چیزهایی که در ذهنم میگذرد حقیقت است . جواب شوهرم را چه میخواستم بدهم اگر این لکه های کبود که اثر پنجه های بهترین دوستش بود را ببیند چه خواهد گفت
تند و تیز ملافه ها و روکش بالش ها را جمع کردم و در ماشین رختشویی انداختم و اتاقها را جارو کردم و پنجره ها را باز تا بوی سیگار و تریاک محو و ناپدید شود .

در تمام روز فکرم حول این موضوع میگشت که چطور شد که من با صادق خان شروع به سکس کردم همه چیز را در فکرم بالا و پایین میکردم چیزی به خاطرم نمی رسید . تا آنجا که به یاد داشتم او مرا با زور وادار به اینکار نکرد .همه صحنه ها از آشپزخانه تا لخت و عور افتادن روی تختخواب و حمام مانند فیلمی در ذهنم مرور میشد . اما سرنخی دال به تجاوز و مسائلی از این قبیل نمی یافتم .
رفتم تخم مرغی سرخ کردم و با مقداری پنیر و نان بربری جلوی تلویزیون نشستم و شروع به خوردن کردم . امام جمعه شهر انار در استان کرمان مشغول وراجی بود میگفت :
« زنانی که آرایش کنند و به خارج از خانه بروند، اگر به همسران‌شان گفته شود دیوث، حق‌شان است » .

فحشی به جد و آبایش دادم و در جا تلویزیون را خامش کردم و غذا را نصفه و نیمه جمع کردم و چادرم را روی سرم انداختم تا به هوای نان خریدن سر و گوشی آب دهم . با چند تن از زنان محل سلام و احوالپرسی کردم و کمی درد دل . از حرکات و سکناتشان معلوم بود که همه چیز به خیر گذشته است و خبر آمدن مرد غریبه و نامحرم به خانه ام به بیرون درز نکرده است . نفسی به راحتی کشیدم و بعد از نیم ساعتی بر گشتم .

چند روز گذشت و اوضاع و احوال به روال معمول میگذشت . صادق خان هم مانند گذشته هفته ای دوبار می آمد و با شوهرم گپ میزد و میخندید . بر خلاف گذشته من خودم را کمی جمع و جور کرده بودم و روسری روی سرم گذاشته بودم و تن و بدنم را می پوشاندم . شوهرم هم اصلن توی باغ نبود و از حالت آب زیر کاهی دوستش چیزی نمی دانست. احساس میکردم که در خانه خودم بیگانه ام . زندگی برایم تیره و تاریک و تلخ شده بود . ترسی پنهان در دلم ریشه دوانده بود و من بدلیل عواقبی که سکس با مرد غریبه برایم داشت جرات نداشتم که به نزد روانپزشک یا حتی دکتر معمولی بروم و قضیه را مطرح کنم تا شاید این افسرده گیها و در خود فرو رفتن هایی که مانند خوره روح و روانم را میجوید خلاصی پیدا کنم

مدتی گذشت و من در یکی از آن روزها یکهو به سرم زد که بروم و جیب کت صادق خان را که مشغول بازی با شوهرم بود جستجو کنم شاید چیزی پیدا کرده باشم . برایم قابل قبول نبود که بی هیچ مقدمه و سهل و ساده با او در رختخواب خوابیده باشم . حتمن کاسه ای زیر نیم کاسه بود که خبر نداشتم . آنها همانطور که گرم دیدن برنامه های ماهواره بودند و گل میگفتند و گل میشنیدند من از پشت خانه یواشکی از پله های ایوان بالا رفتم و جیب های کت صادق خان را که در گوشه ای آویزان بود جستجو کردم . شناسنامه اش را باز کردم و اسم حقیقی اش که عبدالعلی کربلایی بود را روی کاغذی که با خود آورده بودم نوشتم . و بعد سر جایش گذاشتم در جیب دیگرش هم دست بردم و چند عد قرص قرمز رنگ شبیه به آنتی بیوتیک دیدم اسم لاتین اش را یادداشت کردم و دو عدد از آن را با قیچی بریدم و در سوتینم مخفی کردم و بسرعت بر گشتم .

فردایش حوالی ساعت ده به داروخانه ای در مرکز شهر رفتم و از دختری که همکلاسی دوران دبیرستانی ام بود بعد از خوش و بش پرسیدم که این قرص ها برای چه بیماری میباشد . او تا چشمش به قرصها افتاد زد زیر خنده و مرا در بغل گرفت و به کناری برد و گفت :
– ناقلا اینو از کجا پیداش کردی این قرص تو داروخانه ها ممنوعه و تنها بصورت قاچاق اونم آدمای خلاف وارد میکنن
– منظورتو نمی فهمم
– خانوم خانوما این قرص یه مقدار خطرناکه و استاندارد ها در اون رعایت نشده و باعث امراض جانبی میشه . اینو معمولن کسانی که قوه سکسشون ضعیف و در حال ته کشیدنه استفاده میکنن و معجزه میکنه . یعنی دهها برابر بیشتر از قدرت معمولی ، یه وقت ازش استفاده نکنی ها ، بهت میگم کار دست خودت میدهی .

کمی یکه خوردم و بخودم گفتم صادق خان از این گردها به من داده . این گردها را آنروزی که تلفن زنگ زد و رفتم جواب بدهم تو چایی ام ریخته است بعدش که من از خود بیخود شدم بلندم کرد و انداخت توی تختخواب و ماجراهای بعدی .

بدتر اینکه همین قرص را من در جیب شلوار شوهرم هم پیدا کردم . فهمیدم که این دو سر و سری با هم دارند و با بقیه هم از همین ترفند استفاده میکنند . آچمز شده بودم و نمیتوانستم اصلن کاری بکنم .اگر منوچهر بوبی میبرد که من با دوستش سکس داشتم قطعه قطعه ام میکرد
غروب روز پنج شنبه بود که زنگ در خانه را زدند من هم که فکر میکردم که صادق خان است و می داند که روزهای پنج شنبه و جمعه شوهرم در خانه نیست آمده است تا دوباره همان نمایش را اجرا کند . در را باز کردم و او خوشحال از اینکه تک و تنها با من در خانه است گفت که آمده است سری بزند تا در نبود منوچهر خان اگر کم و کسری دارم حل و فصل کند . خشم و غضب را در چشم هایم میخواند اما به روی خود نمی آورد . میدانست که کاری نمیتوانم بکنم و هر عکس العملی نشان دهم به ضدش بدل میشود و با آن باد و بروتی که داشت میتوانست همه کاسه و کوزه ها را روی سرم بشکند
– حالا واسه من اخم و تخم نکن سپیده خانوم
– صد بار بهت گفتم که نمیخوام که به خونه م بیای ، شوهر دارم ، میفهمی یعنی چی .
– شوهر موهر هم که داری اصلن به پنج تن آل عبا نمیدونسم
– مگه مسلمون نیسی از جون من چی میخوای ولم کن

بعدش اسم اصلی اش را که در شناسنامه اش خوانده بودم بهش گفتم و او تا آن را شنید از کوره در رفت و یک سیلی آبدار کوبید بناگوشم و مرا به گوشه ای پرتاب کرد :

– زنیکه هرجایی ، فک میکنی رهات میکنم ، تو و با اون شوهر الدنگت را میفرسم تو هلفدونی ، میدونی شغل شوهرت چیه ، قاچاق مواد مخدر و گاهی وقتا هم دخترون کم سن و سال به دبی صادر میکنه ، از این راه پول پارو میکنه ، تازه اون شبی که ک…ت رو پاره کردم ازت فیلمبرداری هم کردم . یا با من راه میای یا لخت و عور فیلمت میره تو اینترنت .

با خودم گفتم که کلک میزند . اما از دست او همه کار بر می آمد . برای همین کمی آرام گرفتم و ترسی عجیب ذرات تنم را فرا گرفت . سپس با آن هیکل قلچماقش نزدیکم شد و با دستهای درشت و مردانه اش دستم را گرفت و به زور به سوی اتاقم برد و مرا انداخت روی تختخواب و خودش هم روی من پرید . من که از قبل میدانستم که نقشه اش چیست یک میله آهنی در بغل تختخوابم گذاشته بودم و در حالی که او مشغول در آوردن لباس هایش بود با یک دستم میله آهنی را گرفتم و با تمام نیرویم محکم به وسط صورتش کوبیدم و او در جا غرق در خون نقش بر زمین شد .
از رو.ی تخت بلند شدم و نگاهی به سر و صورتش انداختم کبود کبود شکل مرده ها شده بود . ترسیدم و نبضش را گرفتم . درست حدس زده بودم نفسش بند آمده بود . دستم را روی صورتم گذاشتم و روی تختخواب چمباتمه زدم . میدانستم اگر سر در بیاورند که من او را کشتم بی برو برگرد اعدامم میکنند.
هر چه بود او یکی از ماموران بلند پایه دولتی بود و عکسش در هنگام آتش زدن شهر نو در زمان انقلاب در روزنامه ها افتاده بود و بهش احترام میگذاشتند و تنها کسی بود که اجازه داشت از ماشین ضد گلوله امام جمعه شهر استفاده کند . پا شدم و جسد را هل دادم و روی ملافه گذاشتم و سر و ته اش را بستم . بعدش چادر سیاهم را هم دورش انداختم و خوب گره زدم و با پارچه ای خیس خونها را از روی کف اتاق تمیز کردم .
از ترسی پنهان دستهایم می لرزید و ناخودآگاه با خودم حرف میزدم . در همین زمان شنیدم که در حیاط باز شد و خوب که نگاه کردم دیدم که منوچهر شوهرم میباشد . یک روز زودتر از زمان موعد بر گشته بود . حتمن کار مهمی برایش پیش آمده بود وگرنه هرگز روزهای جمعه باز نمی گشت و مشغول با زن دوم و شاید سومش بود . با عجله سر و وضعم را درست کردم و نگاهی در آیینه به خود انداختم و رفتم به ایوان . سلام و علیکی کردم و او مانند همیشه بی آنکه چشمش را بمن بر گرداند با اخم و تخم گفت که اوراق هویتم را فراموش کردم با خودم ببرم ، لازمش دارم . برایش چایی ریختم و او که پکر به نظر میرسید . چایی را سر کشید و با کارد آشپزخانه سیبی پوست کند و مشغول خوردن شد و در همان حال صدایم زد و گفت :

– میخام قباله این خونه رو که روز ازدواج به نامت کرده بودم دوباره به نام خودم بکنم ، نمیتونم دلیلشو حالا بهت بگم ، اما فردا بعد از ظهر که با هم میریم به اداره بهت میگم .

من هم که در مخمصه افتاده بودم و هر آن احتمالش را میدادم که به اتاقم برود و از حادثه ای که چند لحظه قبل رخ داده بود سر در بیاورد ، چفت دهانم را بستم و جوابش را ندادم میدانستم که اگر اسم خانه به نام او بشود دیگر هرگز به من بر نمیگردد . این خانه تنها دار و ندار زندگیم بود و بدون آن برای من که زنی تنها وآینده ام نامعلوم بود حکم کیمیا را داشت .
دوباره گفت :
– شنیدی ضعیفه چی گفتم ، شیر فهم شدی
من باز هم سکوت کردم و دزدکی رفتم از اتاقی که او کت خود را آویزان کرده بود سوئیچ ماشینش را گرفتم و توی کیفم گذاشتم . جثه چاق و چله اش را بلند کرد و در حال رفتن گفت میرم یه ساعتی مسجد ، بعدش دوباره بر میگردم شمال تا پس فردا .

مشتی آجیل از روی میز بر داشت و به راه افتاد . من هم معطل نکردم و تا دیدم که او گم و گور شد سوئیچ را بر داشتم و به طرف ماشینش که در بغل خانه پارک شده بود رفتم . ابتدا به ذهنم زد که جسد را مثله کنم اما دل و جگر و اصلن وقتش را نداشتم . خیابان خلوت بود در را باز گذاشتم و ماشین را به داخل حیاط آوردم . درست بغل پله های ایوان . با شتاب و کمی سراسیمه به طرف اتاقم رفتم و دستکشی به دست کردم تا اثر انگشتهایم بر جا نماند و بعدش جسد را که زیر تخت خواب پنهان کرده
بودم با ضرب و زور بیرون کشیدم و دستانش را گرفتم و به هر جان کندنی بود کشیدمش و از پله ها پایین بردم و انداختمش صندوق عقب ماشین و دوباره خودرو را در خیابان در محل قبلی پارک کردم و سوئیج را بر نداشتم . از سر و رویم عرق میریخت و گونه هایم زرد و دستهایم بی حس شده بود . به خانه که بر گشتم نفسی به راحتی کشیدم . هوا داشت کم کم باران می آمد و کمی سردتر از روزهای گذشته شده بود . در افق تکه های پراکنده ابر مانند گله هایی از گوسفندان به حرکت در آمده بودند و از خانه همسایه صدای قرآن از رادیو بگوش میرسید .

چند دقیقه ای نگذشته بود که دوباره سر و کله منوچهر آفتابی شد و بی آنکه یک کلام حرف بزند مستقیم به اتاق خودش رفت و مقداری خرت و پرت بر داشت و توی ساک دستی ریخت و بطرف ماشینش رفت . وقتی سوار ماشین شد تا چشمش به سوئیج افتاد متعجب شد و با خودش گفت که حتمن فراموش کرده است که آن را بر دارد . گاز داد و بسرعت رد شد .

من هم که تا دیدم او شر خودش را کم کرده است چادرم را به سرم انداختم و بسرعت به طرف باجه تلفن همگانی رفتم تا به 110 تلفن بزنم . اما همین که شماره را گرفتم پشیمان شدم . باید کمی صبر میکردم تا منوچهر از تهران خارج شود . طرح و نقشه خوبی بود . برای وقت کشی رفتم کمی در مرکز شهر و به مغازه های مختلف سر زدم و در نهایت دو جفت جوراب و یک دست پیراهن خریدم و بر گشتم . تقریبا دو ساعت سپری شده بود دوباره رفتم به باجه تلفن همگانی و به 110 زنگ زدم و با تغییر صدا خبر دادم که خودرویی با این شماره و رنگ و مدل به طرف شهر چالوس یک گونی تریاک با خود حمل میکند . راننده خودرو مسلح و از افراد شرور و خلافکار میباشد . میخواست اطلاعات بیشتری ازم بگیرد که گفتم برایم خطر دارد و گوشی را پایین گذاشتم و از محل بسرعت دور شدم .

وقتی به خانه رسیدم در دم دست به کار شدم تا آثار جرائم را به تمام و کمال از بین ببرم تا اگر سرنخ یا ردی پیدا کردند مظنون نگردم . در تمامی شب خواب به چشمانم نیامد و در اتاق قدم میزدم و گاهی به برنامه های تلویزیونهای ماهواره ای نگاه میکردم . هر لحظه منتظر بودم که خبری برسد .حوالی 9 صبح تلفنم زنگ زد . خواهر منوچهر بود و گریه میکرد .
– چی شده چرا گریه میکنی
– منوچهر منوچهر
– چی شده بگو تو که دق مرگم کردی
– دیروز در جاده هراز ماشین پلیس بهش ایست داده اما اون ترمز نزد و تو تعقیب و گریز ماشینش تو دره پرتاب شد و تکه تکه شده . میگن چند کیلو تریاک و یک جسد در صندوق عقب خودروش پیدا کردن ، بدبخت شدیم .

در حالی که های های گریه میکرد گوشی تلفن را پایین گذاشت و من هم رفتم یک چایی دم کردم و یک کاسه دانه بر داشتم تا به کبوترهایم در گوشه حیاط خانه بدهم . غروب از راه رسیده بود و من از پس روزهایی سنگین و تاریک احساس خستگی میکردم و همانجا روبروی تلویزیون سرم را روی بالش گذاشتم و آرام چشمانم را بستم ، هرگز در عمرم آنگونه راحت نخوابیده بودم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: