منکه شاعر نیستم

اکتبر 30, 2014

1527101_729685760433474_1710716370708675453_n
گرشاعر شعر شقايق نيستم
کاشف بعضی حقایق نیستم
مثل مجنون عاشق صادق منم
رهگشا بردریچه حقایق هستم
گرنشتیفان را کعبه آمال منم
یقین بدان فدایی ایران هستم
من عمری جان بدینکاربگذاشتم
باز همیگویی مثل سابق نيستم
شاه شجاع راگرنقاب بیرون کنم
حتم مورد تمجید و تآیید هستم


مظفریان نشتیفانی ظفر گشته بر جانشینان مغول و شکست خورده نوادگان چنگیز تیمور لنگ

اکتبر 28, 2014

نقشه دوران استیلای مغولان بر ایران
چنگیزخان مردی خون خوار
چنگیزخان، (۱۱۵۵، ۱۱۶۲، یا ۱۱۶۷ تا ۱۸ اوت ۱۲۲۷ میلادی) با نام اصلی تموچین، خان مغول و سردار جنگی، کسی که قبایل مغول را متحد ساخت و با فتح قسمت زیادی از آسیا شامل: چین، روسیه، ایران و خاور میانه، و همچنین اروپای شرقی، امپراتوری مغول را پایه‌گذاری کرد. او پدربزرگ کوبلای‌خان اولین امپراتور از سلسله یوان در چین بود.

کودکی تا جوانی

چنگیز با نام تموچین در سالهایی بین ۱۱۶۲ تا ۱۱۶۷ میلادی به دنیا آمد. نخستین پسر یسوجی، رئیس قبیله کیاد، از خاندان برجی‌گین. در زمان یسوجی و آغاز احوال چنگیز اقوام مغول و تاتار یکی مطیع دیگری نبودند و هر یک از خود دارای رئیس قبیله جداگانه‌ای بودند و پیوسته میان ایشان جنگ و خصومت بود. تموچین در سیزده سالگی پدرش را از دست داده بود، افزون بر اینکه اقوام زیر اطاعت پدرش از وی روی گرداندند، اقوام دیگر نیز با وی و خانواده اش به خصومت برخاستند. تموچین در نوجوانی رنجهای فراوانی را متحمل گشت حتی چندین مرتبه گرفتار و محبوس نیز گشت. تموچین از همان نوجوانی روحی نا آرام و ماجراجو داشت، چون میدید که خویش و بیگانه از وی بیزارند درصدد یافتن پشتیبان برآمد تا کسی را بیابد که بتواند موقتا در زیر سایه وی پناه ببرد، سرانجام به سراغ یکی از دوستان پدرش بنام اونگ‌خان افتاد. اونگ‌خان نیز تموچین را بیاد دوستی با پدرش بخوبی پذیرفت و در میان قبیله خود برایش جای داد و در وی به چشم عزت و احترام نگریست و چنان نوازش کرد که بیشتر از آن متصور نبود.

به قدرت رسیدن چنگیز به واسطه‌ای آشنایی که با اونگ‌خان رهبر یکی از اقوام مغول داشت رو به او نهاد. اونگ‌خان بنابر دوستی که با پدر تموچین داشت از وی به خوبی پذیرایی کرد و نهایت احترام را به وی روا داشت. تموچین با اونگ‌خان دل یکی نموده و با دشمنانش جنگها کرد از جمله با برادر اونگ خان که در مقام مخالفت بود جنگید و او را شکست داد. چون قبایل و اقوام تایجوت و سالجوت و قنقرات و جلایر و تاتار تسلط تموچین و دولت‌خواهی او را با اونگ خان مشاهده کردند با یکدیگر برای جنگ با ایشان پیمان بستند و بنابر باورهای دینی خود اسب، گاو و قوچ و سگ آورده کشتند و گفتند که اگر خلاف پیمان کنیم این چنین کشته شویم و در عقیده‌ای ایشان سوگندی ازین عظیم تر نیست.

تموچین و اونگ خان از این موضوع آگاهی یافته به دفع آنها شتافته طی جنگهای شدیدی بر ایشان پیروز شدند. بدین ترتیب تموچین مدت هفت سال در خدمت اونگ خان بسر برد، تا آنجا که امرای اونگ خان بر وی رشک برده نزد اونگ خان از تموچین بدگویی‌ها نمودند. اونگ خان گوش به سخنان بدخواهان تموچین نمی‌داد، مخالفان سنگون پسر اونگ خان را نیز با خود همراه ساختند، و چنان سعی کردند که اونگ خان را نسبت به تموچین بد بین ساختند، آخر کار به دشمنی و جنگ کشید و در جنگ سختی که میان تموچین و اونگ در گرفت اونگ شکست خورد و به بیابان آواره گشت. آخر کار بجایی کشید که اونگ خان به دست مردان تایانگ خان رئیس قوم تایمون رقیب دیرین خود کشته شد. سنگون پسر اونگ از مملکت پدرش آواره گشته به تبت رفت و آخر در کاشغر کشته شد.

داستان چنگیزخان خواندن تموچین روایتی است که می‌گوید تموچین را سران قبایل در خرولتای (قوریلتای) لقب چنگیز دادند، و بعضی اعتقاد دارند تموچین بر حسب داستان زیر این لقب را به خرولتای تحمیل کرده است.

تموچین پس از آنکه اونگ خان را آواره ساخت خود را پادشاه اعلان کرد. تموچین با سایر اقوام و قبایل جنگها نموده همه را تار و مار و مطیع خود گردانید. بعد ازین پیروزیهای پی در پی خویش بر بدخواهان تموچین دستور داد تا جشن بزرگی را بر پا نمودند. در آن زمان، میان مغولان مردی بود بنام تب تنکری و دعوی می‌کرد که از اسرار و چیزهای غیبی خبر دارد و به آسمان پرواز می‌کند و با خدا حرف می‌زند. همچنین از یخ و سرما او را آسیبی نمی‌رسد و برهنه در میان یخ و برف می‌خوابد، و برف و یخ از گرمای بدنش آب می‌شوند. تب تنکری در این جشن پیش تموچین رفته و می‌گوید :‌ «مردی سرخ رنگ سوار بر اسبی سفید رنگ بر من ظاهر شد و گفت نزد پسر یسوگای برو و به او بگو که پس ازین نباید ترا تموچین خطاب کنند بلکه باید ترا چنگیزخان گویند و ما بیشتر ربع مسکون را به تو و فرزندان تو ارزانی داشتیم.» پس تموچین دستور داد از این پس او را چنگیزخان خوانند.(چنگیزخان معنای شاه شاهان/شاه جهان می‌دهد)

روابط خانوادگی
او فرزندان بسیاری ازهمسران متعدد خود داشت اما مهم‌ترین آنهاچهار پسر با نام‌های جوجی، جغتای، اوگتای و تولی،ازاولین همسرش(که در سنت مغولی مهم‌ترین وبزرگ‌ترین همسران می‌‌باشد)بودند. چنگیزخان همچنین زن‌های بسیار داشت ولی مشهورترین ایشان پنج تن بودند،‌ (بورته فوجین، کنجاخاتون، جاکمبو، دختر تایر اورسون و دختر تایانگ‌خان). چنگیز تمام ممالک مفتوحه را بین پسران و برادرش تقسیم نمود، کار صید و شکار را که در میان مغولان کاری بسا شگرف و پسندیده بود به پسر بزرگش جوجی سپرد. اور یاسا و یارغو یعنی قضاوت و دادگستری و کیفر گناهکاران را به چغتای داد و امور سپاه را تولی تفویض کرد و اوکتای را به جانشینی تعیین کرد. بعد از آنکه حدود مملکت وسعت یافت برادرش اوتچکین را به ملک چین فرستاد.

قوانین چنگیزی
چنگیز پس از چیرگی بر اونگ خان و قبایل مغول از برای ضبط مملکت و صلاح ارتش و رعایا قاعده‌ای چند وضع کرد و برای هرکار قانونی نهاد و برای هر گناه کیفری معین کرد. می‌گویند در آغاز برای اهل اسلام احترام زیاد قایل بود و برای قتل هر مسلمانی چهل بالش زر (هر بالش پانصد مثقال طلا یا نقره است. (ر.ک‍ «تاریخ جهان‌گشا» ۱/۱۶» و برای قتل هر یک از مردم چین یک سر درازگوش (خر) را دیه معین کرد. چون قبایل مغول از خود دارای خط و کتابت نبودند، دستور داد تا برخی از فرزندان مغول خط اویغوری بیاموختند و قوانین او را که به «یاسا» .معروف است ثبت کردند و آن دفاتر را در خزانه‌ها نگهداشتند تا هر وقت خانی بر تخت نشیند و یا حادثه‌ای روی دهد شاهزادگان جمع شوند و آن طومارها را حاضر کنند و بنای کار را آن نوشته‌ها و قوانین بگذارند و امور ارتش و حمله به شهرها را را برآن شیوه پیش گیرند. چنگیز پس از تسلط بر اقوام مغول رسوم و عادات ناپسند مانند زنا و دزدی را از میان ایشان برداشت و درهای بازرگانی را میان میان غرب و شرق باز نمود و بازرگانان نیز بی دغدغه آمدوشد می‌کردند. چنگیز در نامه‌ها که به سرکشان و دشمنان مینوشت و ایشان را به اطاعت میخواند هرگز از سپاه و جنگ‌افزار چیزی نمی‌نوشت و ایشان را از وفور سلاح نمی‌ترساند، همین قدر می‌‌نوشت اگر رام و مطیع شوید به جان امان یابید و اگر خلاف کنید ما چه دانیم آن را خدا داند.

مرگ چنگیز
در اثنای سفر جنگی نزدیک شدن مرگ خود را دریافت و فرزندان خود را حاضر ساخت و اوگتای را به جانشینی خود تعین کرد، ورارود (ماورالنهر) و دیار مجاور آن را به جغتای داد. او دستور داد تا میان اوکتای و برادران پیمان‌نامه‌ای نوشتند که به موجب آن هیچ یک از برادران نباید از فرمان او سرپیچی کنند. پس از آن وصیت کرد که چون مرگش برسد کسی گریه نکند و مرگش را پنهان دارند تا دشمن آگاه نشود. سر انجام پس از ۲۵ سال حکمرانی در سن هفتادوسه سالگی از جهان رفت (درباره طول عمر چنگیز و سال تولدش میان پژوهندگان اختلاف است).
250px-سلسله_جلایریان_-_چوپانیان_-_۱۳۳۷-۱۴۳۲_میلادی
نقشه قلمرو آل مظفر در دوران امیر مبارز الدین محمد و فرزندان

دوره حاكمان آل مظفر،
حكومت آل مظفر در تاريخ يزد نقطه عطفي است ،چراكه براي نخستين باراين خطه در طي حيات ديرينه اش سلسله اي را دردرون خود پرورانيدكه بيش از نيم قرن مقدرات صفحات جنوبي ايران را در دست داشت. آل مظفر ميبد را پايگاه اصلي خود قرار دادند واز اينجا به ديگر نواحي چنگ انداختند. ميبد در قرن هفتم وهشتم هجري قمري پايگاه سياسي و نظامي آل مظفر بوده است و اين طايفه كه مدت 82 سال – از سال713 تا 795 هجري- در ممالك فارس ،عراق ،كرمان و چندماهي در آذربايجان حكومت كرده اند،هر وقت در لشگركشيها و مبارزات، نيازمند نيروي انساني و كمك مالي بوده‌اند به ميبد آمده، با استمداد از امكانات آن سامان و نيروي مردمي آنجا به تقويت خود مي‌پرداخته اند.
جد اعلاي اين خاندان امير غياث الدين حاجي از خواف خراسان ، مردي بغايت قوي هيكل و بلندقامت بوده. آورده اند در يزد كفشي كه به پاي او راست آيد، يافت نميشد. عاقبت قالب عليحده تراشيدند وموزه به اندازه پاي او دوختند. وزن شمشير او3/5 من يزد (حدود بيست كيلو) بوده است. در زماني كه لشكر اسلام به تسخير ولايت خراسان آمد،اجداد وي از ديار عرب بدان جانب آمدندو هنگاميكه لشكر تاتار به ولايت خراسان رسيد او به جنب يزد آمد. وي را 3 پسر بود. ابوبكر و محمد كه ملازم اتابك يزد يوسف شاه ابن علاالدوله گرديدند و منصور كه در ميبد يزد بود، به خدمت پدر قيام نمود و چون پدر وفات كرد، همچنان بر سر تربت پدر بماند و او را3 پسر بود: مبارزالدين محمد، زين الدين علي و شرف الدين محمد.
امير شرف الدين مظفر به سن از همه كهتر بود، اما سرآمد ميدان روزگار شد. او بغايت پاكدامن و نيكو اعتقاد بود و ازسوي اتابك يزد سرحدداري ميبد وندوشن بدو تفويض گرديده بود. پس از آن الجاتيو سلطان محافظت راههاي اردستان تا كرمانشاهان و راه هرات و ابرقو را به او واگذار كرد تا اينكه در شبانكاره پس از نبردي سخت بيمار شد و برخي از دشمنان زهر (سمقونيا) در نخودآب كرده و بدو خورانيدند. وي در سنه 730 هجري قمري در گذشت. او را از شبانكاره به ميبد منتقل كردندو در مدرسه مظفريه كه خود ساخته بود، مدفون ساختند.
فرزند وي امير مبارزالدين محمد شهرياري سائس و ديندار و شجاع بود. در تقويت دين و تنظيم شرع سيدالمرسلين و تربيت علماء و رعايت حال رعايا فكري متين داشت و در امور جهانگيري بغايت كوشا بود، لكن طبيعتش بر قساوت قلب تمايل داشت. او در امور مذهبي سخت گيريهايي داشت و شراب فروشي و شرابخواري را ممنوع ساخت تا جايي كه بدو لقب محتسب دادند. حافظ در غزليات خود هرجا كه نام «محتسب» ميبرد، مقصودش اوست.
امير مبارزالدين محمد ميبدي در سنه 770 هجري قمري متوجه ميبد شد وبه حكومت آنجا ومحافظت راهها مشغول گشت وملازمت مجلس علماء و فضلاء اختيار نموده ودر وطن اصلي قرار گرفت.او وفرزندانش مبارزات فراواني با اميرشيخ ابواسحاق و ديگران ويكديگر داشتند كه شرح مفصل آنها در تواريخ آل مظفراز جمله حبيب السير،جامع مفيدي ،تاريخ مغول و تاريخ نگارستان آمده است.وفاتش به سال 765 هجري قمري درراه بم واقع شدو درمدرسه مظفريه ميبد بخاك سپرده شد.
دومين پادشاه آل مظفر، جلال الدين ابوالفوارس، شاه شجاع بن محمد ميبدي است. وي در صبح چهارشنبه 22 جمادي الثاني 733 متولد شد و پس از خلع امير مبارزالدين محمد ميبدي به جاي پدر برتخت سلطنت نشست. وي متصرفات امير مبارزالدين محمد را به طريق زير ميان برادران تقسيم كرد: حكومت اصفهان را به شاه محمود واگذاشت و حكومت كرمان را به برادر ديگرش عمادالدين احمد سپرد. شاه محمود كه حكومت اصفهان را در اختيار داشت به بهانه هاي گوناگون به محاربه با شاه شجاع پرداخت و اين نبردها 11 سال به طول انجاميد تا اينكه با مرگ شاه محمود اين جنگها نيز پايان يافت. منقول است كه شاه شجاع در مرگ برادر رباعي زير را سروده است كه درآن نيشخند تلخ شادماني خود را ازمرگ برادر اظهار داشته است:

محمود برادرم ، شه شير كمين مي‌كرد عداوت ازپـي تاج و نگين
كرديم دوبخش ،تا بياسايد خلق او زيرزمين گرفت وما،روي زمين

يكي از ممدوحين خواجه حافظ شيرازي ،شاه شجاع مي باشد. بنا به قرائن موجود در بعض اشعار خواجه و تصريح برخي از ادباء اشعار زيادي در ديوان خواجه حافظ وجود دارد كه در مدح شاه شجاع سروده شده است. اينك نمونه هايي از اين اشعار:
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
حافظ قرابه كش شدو مفتي پياله نوش
صوفي به كنج صومعه در پاي خم نشست
تا ديد محتسب كه سبو ميكشد به دوش
———————————————————————–
شد عرصه زمين چو بســاط ارم جوان
از پـرتـو سعــادت شـاه جهانيـان

خاقان شرق‌وغرب كه‌درشرق وغرب ‌بود
صاحبـقران و خسرو و شاه خدايگان

خورشيــد ملك پرور و سلـطان دادگر
داراي دادگستـر و كسراي كي نشان

سلطــان نشان عرصه اقليم سلطنت
بالا نشيــن مسنـد ايــوان لامكان

اعظــم جلال دنيي ودين آنكه رفعتش
دارد هميشه توســن ايــام زير ران

داراي دهــر»شاه شجـاع» آفتـاب ملك
خاقان كامكـار و شــهنشاه نوجوان

بامدادان كه ز خلوتگه كاخ ابداع
شمع خاور فكند بر همه اطراف شجاع

عمرخسرو طلب ار نفع جهان مي طلبي
كه وجوديست عطابخش وكريميست نفاع

مظهر لطف ازل ، روشني چشم امل
جامع علم وعمل جان جهان شاه شجاع

———————————————————————-
شاه شجاع ،سرانجام درسال786 پس از23 سال حكومت و نزاع دائمي با برادران وبرادرزادگان درگذشت و از اين كلبه بليت وخارستان اذيت به مامن امن وراحت وگلشن استراحت رحلت كرد. او وصيت كرده بود تا جسد وي رابه مدينه منتقل كنند، اما معلوم نيست به اين وصيت عمل شده است يا نه. در هرحال امروزه در دامنه كوه چهل مقام و درنزديكي هفت تنان سنگ قبري ديده ميشود كه از آثار دوره كريمخان زند است و مبين وجود قبر شاه شجاع در شيراز است ،چه اينكه قبل از انتقال احتمالي جسد شاه شجاع به مدينه ،جسد وي را به صورت امانت در همين محل دفن كرده بودند
آخرين پادشاه آل مظفر شاه منصور بود كه با مرگ او دوران آل مظفر بپايان رسيد. خواجه حافظ شيرازي كه با شاه منصور از ديگر پادشاهان و امراي مظفري موافقتر بوده است در هنگام اقبال و روزهاي خوش حكومت شاه منصورازاوبا عنوان «مردراه» ياد مي‌كند و چنين مي‌گويد:
بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد
نويدفتح وبشارت به مهروماه رسيد
جمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت
كمال عدل به فرياد دادخواه رسيد
سپهردورخوش اكنون كند كه ماه آمد
جهان‌بكام‌دل‌اكنون رسد كه شاه‌رسيد
زقاطعان طريق اين زمان شوندايمن
قوافل دل و دانش كه»مردراه»رسيد
هنگامي كه امير تيمور به پاي قلعه سفيدشيراز رسيد مهترسعادت ،كوتوال قلعه به تمرد پيش آمدو بنياد جنگ نهاد و بالاخره او رامجال مقاومت نماند و قلعه مستخلص گشت وبه امر اميرتيمور با تمام نوكرانش كشته شد. چون اين خبررا به شاه منصور دادند، فرار ار اختيار كرد. اما عاقبت سر اورا به نزد امير تيمور آوردند. بيشتر ملازمان و نوكران او كشته يا دستگيرشدند و فارس به تصرف امير تيمور درآمد و بعد از يك هفته درسال 795 هجري قمري فرمان برقتل تمام آل مظفر داد و اين طايفه از اين سراي سپنج به خانه راحت كوچ كردند
713px-Iran-anarchy_era.svg
قلمرو آل مظفر نشتیفانی که قریب به 100 سال با عدل و داد بر ایران حکمروایی نموده و آثار معماری زیادی از دوران پر شکوهشان هنوز در ایران پابرجاست
ale mozafar
نقشه مربوط به دوران شکوفایی (مظفریان )شاه شجاع است و ضرب سکه های نقره آن دوره
Mozaffarid_Coin_Shah_Shoja
تعدادی از سکه های اهدایی مظفریان موجود در موزه آستانقدس رضوی خراسان رضوی
14-7-3-173047unnamed (3)
SON
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
آل مظفر به نقل از دانشنامه رشد
جامعه و علوم اجتماعی > تاریخ > دوره های تاریخی
جامعه و علوم اجتماعی > تاریخ > تاریخ اسلام
-آل مظفر
-گرامی داشتن امیر مظفر توسط اولجایتو
-فرمانروایان آل مظفر
-اوضاع اجتماعی و اقتصادی
-اوضاع اصفهان در عهد فرمانروایی آل مظفر
-اوضاع شیراز در عهد فرمانروایی آل مظفر
-فرهنگ و ادبیات
-آبادانی و ابنیه
آل مظفر«795_ 718 قمری / _1393 _1318میلادی»
سلسله‏ای از پادشاهان محلی ایران که در سده 8 ق/ 14 م ، بر بخش‏هایی از ایران شامل یزد، فارس، اصفهان، کرمان و گاه آذربایجان فرمانروایی داشتند و سرانجام به دست امیر تیمور گورکان برافکنده شدند.
غیاث الدین حاجی خراسانی، نیای بزرگ آل مظفر که از مردم خواف بود، به هنگام تاخت و تاز چنگیزخان در ولایت خراسان، به ولایت یزد رفت و در میبد ساکن گردید و تا اواخر عمر در آنجا به سر برد. وی 3 فرزند داشت: بدرالدین ابوبکر، مبارزالدین محمد، و شجاع الدین منصور. بدرالدین ابوبکر از سوی علاءالدوله اتابک یزد با 300 تن همراه هلاکو به بغداد فرستاده شد و سرانجام به دست اعراب بنی خفاجه به قتل رسید. مبارزالدین در یزد جزء نزدیکان اتابک بود و در همانجا درگذشت. شجاع‏الدین منصور، فرزند سوم حاجی خراسانی، فیروز آباد میبد را پایگاه خویش ساخت. او سه فرزند داشت؛ مبارزالدین محمد، زین الدین علی و شرف الدین مظفر.

اتابک یوسف شاه بن علاءالدوله، فرمانروای یزد، شرف الدین مظفر را که لیاقت بیشتری داشت، بر کشید و حکومت میبد و ندوشن و نگهداری امنیت راههای آن حوالی را بدو سپرد. چندی نیز به سرکوبی راهزنانی که از سوی کوه کرمان بر یزد می‏تاختند مشغول بود که در این کار توفیق یافت. پس از آن همراه اتابک یوسف شاه روانه سیستان شد، اما در میانه راه از وی جدا گردید و به کرمان رفت_685 ق/ 1286م_. در روایتی دیگر، علت این جدایی، آگاهی شرف‏الدین از پایان کار اتابک یوسف شاه دانسته شده و گفته شده که وی شبانه زن و فرزندان یودر ، سردار مغول را که نزد اتابک اسیر بودند، آزاد و به همراه خود به یزد برد و از آنجا نزد سلطان محمد خدابنده فرستاد. شرف‏الدین پس از اقامت کوتاهی در یزد، راهی دربار ارغون خان شد. ارغون نیز او را به گرمی پذیرا شد. با مرگ ارغون خان، امیر مظفر در ربیع الاول 691 ق/ مارس 1292م به اردوی غازان در آمد و از سوی ایلخان مغول موفق به دریافت شمشیر، طبل و درفش و دیگر عطایا شد که مطابق رسم مغولان به امیران داده می‏شد.
گرامی داشتن امیر مظفر توسط اولجایتو
چون اولجایتو پس از غازان بر تخت ایلخانی نشست_703ق/ 1303 م_ بیش از پیش امیر مظفر را گرامی داشت و نگهداری راهها را از حدود اردستان تا کرمانشاهان و ابرقوه، هرات و مروست را افزون بر حکومت میبد بدو سپرد.
امیر مظفر پس از چندی، از نزد اولجایتو رهسپار یزد شد و از آنجا همراه پسرش مبارز الدین محمد به شیراز رفت و پس از چندی در 13 ذیقعده 713 ق/ اول مارس 1314 م بر اثر بیماری دار فانی را وداع گفت. امیر مظفر یک پسر و دو دختر داشت. پسر وی امیر مبارز الدین محمد بنیانگذار واقعی سلسله آل مظفر است.
فرمانروایان آل مظفر
از آل مظفر 7 تن به شرح زیر به فرمانروایی رسیدند که برخی از آنان بر یک شهر و برخی دیگر بر بخش‏هایی از ایران فرمانروایی داشتند:
مبارزالدین محمد مظفر 759 718 ق/ 1358 1318
جلال الدین شاه شجاع مظفر 786 759 ق / 1384 1358
قطب الدین شاه محمود 776 759 ق/ 1375 1358
نصرت الدین شاه یحیی 795 764 ق/ 1393 1363
زین العابدین بن شاه شجاع 789 786 ق/ 1387 1384
عماد الدین احمد مظفر 795 786 ق/ 1393 1384
شاه منصور مظفر 795 790 ق/ 1393 1388

اوضاع اجتماعی و اقتصادی
اوایل حکومت آل مظفر همزمان با زوال فرمانروایی ایلخانان و اواخر آن، مقارن با جهانگیری امیر تیمور گورگان بود. از این رو، دوران حکومت آنان برای رعایا و مردمان، از دوره‏های سخت و دهشت بار به شمار می‏رفت. فرمانروایان آل مظفر نیز به سبب اختلافات و درگیری‏های پی‏درپی با همدیگر، بر این دشواریها می‏افزودند. آنان به ناچار هزینه لشکرکشی‏های مکرر خود را به صورت مالیات از مردم عادی می‏ستاندند. در روزگار آنان، نه رونقی در شهر و نه طراوتی در روستاها باقی ماند. کرمان ، یزد ، اصفهان، و شیراز در جنگ‏های پیاپی این فرمانروایان ویران گردید. در 751 ق/ 1350 م ، هنگامی که ابو اسحاق اینجو در اکه در اختیار مبارز الدین محمد بود به محاصره در آورد، چنان قحطی بزرگ و وحشتناکی در آنجا رخ داد که مردمان گوشت مردار و انسان می‏خوردند، هم چنین از مردم بی‏گناه چندان هلاک شدند که بازماندگان از تکفین و خاکسپاری آنها در ماندند.

اوضاع اصفهان در عهد فرمانروایی آل مظفر
اوضاع اصفهان نیز بارها دستخوش بحران شد. به سبب جنگهای متعدد که میان شاه محمود، حاکم اصفهان، و شاه شجاع روی داد، شهر آسیبهای بسیار دید. چند سال پس از درگذشت شاه محمود، اصفهان به دست امیر تیمور افتاد و او نیز با بهانه‏جویی، عده کثیری از مردم اصفهان را از دم تیغ گذراند. کرمان هم که یکی دیگر از مراکز تحت استیلای مظفریان بود، پیوسته دستخوش نا آرامی بود. در زمان شاه شجاع، پهلوان اسد، فرمانروای آن شهر، سر از اطاعت پیچید. کرمان برای مدتی طولانی به محاصره افتاد و چنان قحطی رخ داد که روزی افزون بر 200 نفر از گرسنگی جان می‏باختند. پهلوان اسد در دوران فرمانروائیش بر کرمان، آنچنان ظلم و ستم روا داشت که چون کشته شد، جسدش را به دار کشیده و تکه‏تکه گوشت بدن او را به مردمان می‏دادند.

اوضاع شیراز در عهد فرمانروایی آل مظفر
شیراز که در دوران فرمانروایی شاه شجاع از آرامشی نسبی برخوردار بود، پس از درگذشت او، دستخوش هرج و مرج شد. هنگامی که شاه منصور ، شهر را به تصرف خود درآورد، قحطی و کمیابی شدیدی پدید آمد که گروه کثیری هلاک و عده دیگری آواره شهرهای اطراف شدند.
اوضاع اجتماعی آن زمان نیز همانند اوضاع اقتصادی است. مبارزالدین محمد بنیانگذار در این سلسله امیری سخت‏گیر، متعصب، عامی ، زاهد نما و ریاکار بود. وی در عین حالی که از خانه به مسجد پیاده می‏رفت و برای دست یافتن به یک تار موی پیامبر اکرم که گفته می‏شد در خاندان شمس الدین علی است، به آن دیار شتافت، چنان در امر به معروف و نهی از منکر سختگیری می‏نمود که خود گنهکاران را قصاص می‏کرد بنا بر اعتراض مبارز الدین، بر هشتصد نفر را شخصا» سر بریده بود. مبارز الدین چنان در عقاید خود پافشاری و سختگیری می‏کرد که پس از مستقر شدن در شیراز مصمم شد صندوق آرامگاه سعدی را به واسطه برخی اشعار او که به گمان وی ناروا می‏آمد بسوزاند، لیکن شاه شجاع با تدابیری از این اقدام جلوگیری کرد. مبارزالدین مظفر در ادامه این روش، کتابهای فلسفی را که مخالف شریعت می‏دانست از میان می‏برد. ظاهرا» وی حدود سه چهار هزار جلد کتب فلسفی را در عرض یک الی دو سال در آب شست. خواجه حافظ شیرازی که در عصر مظفر می‏زیست در متن اشعار خود بارها با بیاناتی کنایه‏آمیز این حاکم مستبد و متعصب را نکوهیده است؛ از جمله در غزلی که سروده سختگیری مظفر را این گونه وصف کرده است.

اگر چه باده فرخ بخش و باد گل پیراست
به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
و حریض گرت به چنگ افتد
به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است
در آستین مرقع پیاله پنهان کن
که همچو چشم صراحی زمانه خونریز است

گفتنی است که مردم شیراز به مبارز الدین مظفر لقب _محتسب_ داده بودند و در شعر حافظ نیز منظور از محتسب مبارز الدین است.

اما شاه شجاع روحیه‏ای خلاف پدر داشت. او با آن که امیری کامجوی و زن باره بود، با صاحبان علم و ادب نشست و برخاست می‏کرد و نه تنها سختگیری و خشک مغزی پدر را نداشت ، بلکه گونه‏ای آزاد منشی ویژه از خود نشان می‏داد که او را مقبول مردم آن زمان می‏ساخت. وی پس از روی کار آمدن ، بساط زهد فروشی را از میان برداشت و با مردم صاحب نظر به گونه‏ای رفتار می‏کرد که آنان فرمانروایی او را موجه می‏دانستند و در ستایش او شعرها می‏سرودند. حافظ دوران او را چنین توصیف کرده

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
شد آن که اهل نظر بر کناره می‏رفتند هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

فرهنگ و ادبیات
در دوره فرمانروایی آل مظفر به سبب اشتغال دائم آنان به جنگ و خونریزی و لشکرکشی ، فرصت چندانی برای ترویج دانش و ادب هنر نماند. در میان امیران این دودمان، شاه شجاع، پادشاهی صاحب ذوق بود و با اهل دانش و علم و ادب حشر و نشر داشت. ( مشاهیری چون حافظ که در این دوره می‏زیسته ‏اند، زیر چتر حمایت شاه شجاع بودند.) در یکی از سفرهای خود به یزد، در بین راه به مسیر سید شریف جرجانی برخورد و احترام فراوان بر او نهاد و سید را با خود به شیراز برد و در مدرسه دارالشفاء به تدریس برگماشت. از دیگر دانشمندان این دوره، معین الدین معلم یزدی است که سمت معلمی شاه شجاع را داشت و کتاب مواهب الهی را در تاریخ این دودمان نوشت. یکی دیگر از مشاهیر این دوره چندی در دستگاه آل مظفر به سر برد، قاضی عضدالدین ایجی بود. شرح حال دیگر بزرگان این دوره در کتاب تاریخ یزد تألیف جعفری و تاریخ جدید یزد نوشته کاتب آمده است.

آبادانی و ابنیه
بیشتر فرمانروایان مظفری در ساختن مساجد و مدارس و حفر کاریزها اهتمام داشتند. مبارزالدین محمد در 752 ق/ 1351م مسجد جامع کرمان را بنیاد گذاشت و سال بعد آن را به اتمام رساند. لیکن در کتیبه‏ای که بر سر در مسجد همان زمان نصب شده، تاریخ ساختمان آن شوال 750 ق/ دسامبر 1349 م یاد شده است. مسجد دیگری از آل مظفر در کرمان هست و آن مسجد پامنار است که در 793 ق/ 1391 م سلطان عمادالدین احمد آن را بنیاد نهاد. قطب الدین شاه محمود نیز زمانی که در اصفهان فرمانروایی داشت، آثاری از خود باقی گذاشت؛ از جمله صفه معروف به_صفه عمر_ در مسجد جامع اصفهان است که در 768 ق/ 1366 م ساخته شد. صفه دیگری در امامزاده اسماعیل اصفهان است که کتیبه آن اکنون پا برجاست. امیر مبارز الدین محمد چون یزد را تصرف کرد، برخی از محلات آن را که بیرون از شهر بود داخل حصار کرد و به این ترتیب بر وسعت شهر افزود. او دروازه‏های جدیدی نیز برای شهر یزد احداث کرد. از بناهای دیگر او در شهر یزد، خانقاه، گرمابه و بازاری در جنب آن بود. مبارز الدین و فرزندان او، دوازده روستا در حدود میبد و یزد پدید آوردند. شاه یحیی نیز در دوره فرمانروایی خود، آثار و بناهای فراوان ایجاد کرد که نام آنها در مآخذ یاد شده است. برخی از آثار شاه یحیی در یزد هم اکنون باقی است از جمله: مسجد یعقوبی در روستای یعقوبی یزد و مسجد شاه یحیی در محله قلعه کهنه شهر را می‏توان نام برد. در میبد نیز شرف الدین مظفر مدرسه‏ای بنا نهاد و آن را «مظفریه» نام کرد که پس از مرگ او را در آنجا به خاک سپردند.
images (4)
images (8)
images (9)
در دوره آل مظفر در ایران آثار زیبایی ساخته شد که هم اکنون نیز وجود دارد . مسجد جامع یا مسجد مظفری کرمان در کنار میدان مشتاقیه این شهر یکی از زیباترین مساجد ایران است . براساس کتیبه سردر اصلی این بنا به دستور » امیرمبارز الدین محمد مظفر » (سرسلسله آل مظفر) توسطاستاد «حاج محمد یزدی » ساخته شد .
005a4c77e711de616cda20f207328470
images (7)
2556012519_5a66ec69c1
n_25118
sad
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
مظفریان به نقل از ویکی پدیا
مظفریان
پادشاهی

۷۱۸/۱۳۱۸–۸۳۲/۱۳۹۳ ←

قلمرو مظفریان، ۷۱۸ قمری – ۸۳۲ قمری

حد متوسط قلمرو مظفریان[۱]
پایتخت کرمان , شیراز
دین اسلام ،اهل سنت
ساختار سیاسی پادشاهی
امیر امیر مبارزالدین محمد
شاه شجاع
قطب الدین شاه محمود
نصرت الدین شاه یحیی
تاریخچه
– تأسیس ۷۳۷/۱۳۳۵
– انقراض ۸۳۲/۱۳۹۳

مقبره شاه شجاع مظفری در شیراز
آل مظفر سلسله‌ای بود که در قرن هشتم هجری بیشتر بر جنوب ایران و گاه بر تمام ایران بزرگ بجز خراسان حکومت می‌کرد.

سرسلسله این دودمان سلطان مبارز الدین محمد بن شرف الدین مظفر – (718-759)یا امیر مبارزالدّین محمد بود. اجداد او از اهالی دهستان باستانی نشتیفان از توابع شهرستان خواف بودند. پدر او که شرف الدین مظفر بن منصور بن خراسانی نام داشت نزد پادشاهان مغول به مراتب بالایی رسید. پس از مرگ پدر، امیر مبارزالدین محمد مورد توجه سلطان ابوسعید قرار گرفت و منصب پدر را به انضمام فرمانروایی یزد یافت.

پس از ابوسعید که مغولها ضعیف شدند، امیر مبارزالدین به فکر استقلال و جهانگشایی افتاد. او در سال ۷۴۱ کرمان و در ۷۵۴ شیراز را به متصرفات خود افزود و شیخ ابواسحاق اینجو فرمانروای شیراز را که سرداری لایق و دانشمند بود به قتل رسانید. حافظ در یکی از غزلهای مشهورش به سوگ ابو اسحاق می‌پردازد. [۲]

مبارزالدین به دلیل تندروی‌هایی که می‌کرد سرانجام به دست پسرانش شاه شجاع و شاه محمود و خواهرزاده و دامادش شاه سلطان اسیر و کور گردید و سپس در سال ۷۶۵ از دنیا رفت. پس از او فرزندش شاه شجاع به پادشاهی رسید و مشهور است که وی استبداد پدرش را از میان برداشت.

از دیگر پادشاهان این دودمان مجاهدالدین سلطان زین‌العابدین و شاه منصور بودند. شاه منصور در جریان حمله تیمور لنگ به شیراز کشته شد و باقی خاندان آل مظفر نیز در قمشه به دست تیمور قتل‌عام شدند.

فرمانرواهاویرایش

فرمانروا سال فرمانروایی
امیر مبارزالدّین محمد (۷۱۸-۷۵۹)
جلال الدین شاه شجاع (۷۵۹-۷۸۶)
قطب الدین شاه محمود (۷۵۹-۷۷۶)
نصرت الدین شاه یحیی (۷۶۴-۷۹۵)
سلطان زین‌العابدین (۷۸۶-۷۸۹)
عمادالدین احمد (۷۸۶-۷۹۵)
شاه منصور (۷۹۰-۷۹۵)
منابع ویرایش

آنچه در این نقشه با عنوان ملوک لار، شبانکاره، هرمز و اتابکان لر بزرگ و گاه کوچک، دیده می شود و نیز احتمالاً ملوک زرنج، از اتباع سلاطین آل مظفر بودند. شاهان اینجو نیز به زودی به دست سلاطین آل مظفر برافتادند. نیز بخش های بزرگی از مستملکات چوپانیان و آل جلایر تا بغداد و شروان به قلمرو آل مظفر افزوده شد.ملوک سربدار نیز در اواخر کار گرچه خراجگزار آل مظفر نبودند، اما حکومت از دست شاه شجاع داشتند
«Shiraz» ‎(انگلیسی)‎. دانشنامهٔ ایرانیکا. بازبینی‌شده در ۲۹/۵/۲۰۰۹.
مقدمه حافظ، نوشته تیمور برهان لیمودهی
تاریخ مفصل ایران از صدر اسلام تا انقراض قاجاریه (۱۳۴۷)، عباس اقبال آشتیانی
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
tarykh_al_mzfr</a

تاریخ آل مظفر
جلد: ١ 
نویسنده:کتبی، محمود
اهتمام:نوایی، عبد الحسین
ناشر:موسسه انتشارات امیر کبیر
محل نشر:تهران
سال نشر: ١٣۶۴ 
اطلاعات بیشتر…
دریافت فایل ارجاع:
BibTex | Endnote

سایر جلدهای کتاب:
جلد  ١ 
درباره کتاب
تاريخ آل مظفر
معرفى اجمالى
تاريخ آل مظفر، نوشته محمود كتبى، به اهتمام عبدالحسين نوايى‏ اين اثر را از تاريخ‏هاى محلى مهم و مستقل می‏توان برشمرد كه گزارش‏هايى درباره خاندان مظفر (حاكمان محلى پرآوازه ايران) در بردارد. البته به دليل گسترش قلمرو اين خاندان، آن را از تاريخ‏هاى سلسله ‏اى نيز می‏توان به شمار آورد. آل مظفر  77 مداوم  سال در قلمرو پهناورى حكم میراندند كه فارس، يزد، كرمان، اصفهان و زمانى آذربايجان و بغداد را فرامیگرفت. گفتنى است نويسنده كار خود را از  ٨٢٣  هجرى قمرى آغاز كرد.
ساختار
نثر كتاب روان و ساده است و بر پايه عنوان‏هاى نويسنده، كمابيش 62 بخش دارد كه بيش‏تر آنها با پسوند «ذكر» آغاز میشوند. براى نمونه، «ذكر بيعت امير مبارزالدين با خليفه عباسى و محاصره اصفهان». در جاى جاى كتاب نيز با توجه به درون‏مايه گزارش‏ها، شعرهايى با عنوان «بيت» يا «شعر» آورده شده است.
گزارش محتوا
نويسنده تاريخ آل مظفر را بر پايه آثار كسانى مانند معين ‏الدين يزدى و گفته ‏ها و خبرهاى افراد «صحيح القول» يا ديده‏ هاى خودش، از آغاز پيدايش تا سقوط آنان دنبال می‏كند. وى در آغاز كتاب پس از شرحى درباره چگونگى نوشتن كتاب به ذكر تبار امير مبارزالدين محمد میپردازد. بر پايه نوشته‏ هاى اين بخش از اثر، وى امير غياث‏ الدين حاجى ازنشتیفان خواف خراسان بود و زمانى كه لشكريان اسلام به خراسان می‏رفتند، نياكان او از سرزمين ‏عربان به خراسان كوچيدند. هنگام لشكركشى مغول به خراسان، مظفر بن منصور نوه او به يزد رفت و فرزندانش (ابوبكر، محمد و منصور) با اتابك علاء الدوله همراه شدند و هنگام يورش هولاكوخان به بغداد ( ۶۵۶  ه.ق)، اتابك يزد ابوبكر را به اردوى هولاكو فرستاد و پس از تصرف بغداد، به فرمان هولاكو به مصر رفت و در جنگ با مملوكان كشته شد. منصور برادر ديگر ابوبكر، سه پسر داشت: مبارزالدين محمد، زين الدين على و شرف الدين مظفر كه از ديگران بزرگ‏تر بود و زمانى به اتابك يوسف ‏شاه خدمت می‏كرد و پس از آن به خدمت ايلخانان مغول درآمد و از همراهان آنان شد. شرف‏ الدين مظفر در دستگاه ارغون خان، گيخاتو و سپس غازان خان به كار پرداخت و در روزگار حكومت غازان خان كارش بالا گرفت. او در هفتصد هجرى ازدواج كرد و از او امير مبارزالدين محمد زاده شد. شرف ‏الدين در عهد اولجايتو نيز از مقربان درگاه به شمار می‏رفت تا اينكه در  ٧١٣  از دنيا رفت و دشمنانش به كمك خواجه رشيدالدين، املاك مبارزالدين سيزده ساله را مصادره (ديوانى) كردند، اما مبارزالدين نااميد نشد و خود را به دربار اولجايتو رساند و توانست بر جاى پدرش بنشيند. پس از مرگ اولجايتو، ابوسعيد حكومت ميبد و نگاه‏بانى راه‏هاى آن‏جا را به وى سپرد و پس از نزاعى ميان برادر شيخ ابواسحاق اينجو و اتابك حاجى شاه (حاكم يزد) و گريختن او، حكومت يزد به مبارزالدين محمد واگذار و حكومت خاندان مظفر آغاز شد. نويسنده پس از شرح درگيریهاى وى با رقيبانش در كرمان و فارس، به چگونگى گسترش قلمرو وى در اين سرزمين‏ها می‏پردازد و دراين بخش از كتاب، درباره چگونگى برافتادن حكومت آل اينجو در فارس و تصرف كرمان و اوضاع سياسى و كشمكش‏هاى موجود در اين منطقه‏ ها گزارش می‏دهد و اطلاعات سودمندى درباره شخصيت‏هاى علمى – فرهنگى آن روزگار عرضه میكند. مبارزالدين در  ٧۵٨  هجرى به تبريز حمله كرد و آن‏جا را گرفت، اما اين فتح چندان نپاييد و هنگامى كه سلطان اويس جلايرى بدان شهر رفت، او به شيراز بازگشت و در راه بازگشت كدورتى ميان او و فرزندانش شاه شجاع و شاه محمود پيش آمد. سرانجام در رمضان  ٧۵٩ ، پسرانش او را دست‏گير و كور كردند. بزرگ‏ترين كارهاى مبارزالدين محمد و مهم‏ترين رویدادهاى عصر او را چنين میتوان برشمرد: گرفتن يزد و پايان دادن به حكومت اتابكان يزد با هم‏كارى غياث ‏الدين؛ گرفتن كرمان و درگيرى با شيخ ابواسحاق اينجو؛ سركوبى اقوام اوغانى و جرمانى؛ گرفتن شيراز و گريختن ابواسحاق به اصفهان؛ حمله به اصفهان و لرستان و كشتن شيخ ابواسحاق؛ بيعت با فرستاده خليفه ابوبكر المعتضد بالله؛ فتح تبريز و عقب ‏نشينى از آن‏جا و دست‏گيرى و كور شدن به دست فرزندانش. جلال‏الدين شاه شجاع بن‏ محمد ( ٧٨۶  –  ٧۶٠  ه) به كمك برادران خود، پدرش را كنار گذاشت و حكومت را به دست گرفت، اما بعد پشيمان شد. «عراق عجم و ابرقوه به محمود و كرمان به سلطان احمد رسيد و وزارت به خواجه قوام‏ الدين محمد صاحب عيار». بخش گسترده‏اى از دوران حكومت شاه شجاع كه مركزش شيراز بود، به جنگ‏هاى خانگى با برادرانش گذشت. افزون بر اين، گاهى به قلمرو همسايگان به ‏ويژه شمال غربى و غرب لشكركشى كرد. حكومت اصفهان همواره محل نزاع آل‏ مظفر و آل‏ جلاير بود و اين كشمكش تا پايان حكومت شاه شجاع به سرانجام نرسيد. بارى، او در دوران خود فتنه ايلات اوغانى و جرمانى را دفع كرد و با پسرعموى خود شاه يحيى درگير و با شاه يحيى و شاه منصور، در برابر شاه محمود متحد شد و به اصفهان لشكرها كشيد. پس از اين گزارش‏هايى درباره حكومت زين‏ العابدين می ‏آيد كه با كشمكش‏هاى خانگى آل ‏مظفر هم‏زمان بود. درگيرى با ديگر اعضاى خاندان مظفرى (شاه يحيى، شاه منصور و ابوزيد)، حمله اميرتيمور و گريختن زين ‏العابدين به بغداد و تقسيم ممالك مظفرى، اسارت زين ‏العابدين در دست شاه منصور (حاكم شوشتر) و گريختن او پس از جای‏گير شدن شاه منصور در شيراز، تصرف اصفهان به كوشش زين‏ العابدين و شكست و فرار و كور شدن او، از مهم‏ترين روی‏دادهاى عصر وى به شمار می‏رود. مكتوب امير شيخ اسحاق، والى شيراز هنگامى كه در زندان بود و متن انشاى شاه شجاع، پس از توضيحات مصحح آمده است.
وضعيت كتاب‏
درباره خاندان مظفر آثارى مانند مواهب الهى در تاريخ آل‏مظفر و ذيل جامع التواريخ نوشته شده و افزون بر اينها، ميرخواند در روضه الصفا بخش درازدامنى درباره آنان آورده است. كتبى، مواهب الهى معين الدين يزدى را به شيوه‏اى روان چكيده كرد و با افزودن ديده‏ ها و پژوهش‏هاى خود به آن، تاريخ آل مظفر را پديد آورد مورخان درباره انتساب كتاب به محمود كتبى (گيتى) سخن‏ها گفته ‏اند. مصحح محترم در اين‏باره می‏گويد در بخش پايان نسخه‏ اى از تاريخ گزيده كه به همت ادوارد براون منتشر شد، ذيلى درباره تاريخ آل مظفر، نوشته شده در 823 آمده است. اين ذيل از مؤلف تاريخ گزيده نيست و در پاره‏اى از ديگر نسخه ‏هاى آن نيز ديده میشود. نويسنده اين ذيل كسى به نام محمود است كه خود را «اباً عن جدٍ» از خادمان دودمان مظفر می‏شمرَد كه به «كتبى» بدون هيچ نقطه ‏اى منسوب است و از اين‏رو، برخى از افراد آن را «گيتى» خوانده ‏اند. از سوى ديگر، كسى به نام «كينى» در همين كتاب ياد می‏شود و گمان می‏رود كه با نويسنده نسبتى داشته باشد. مصحح پس از مباحثات بسيار، سرانجام نويسنده تاريخ آل مظفر را «كتبى» می‏داند نه محمود گيتى و گمان می‏زند كه غياث ‏الدين بن احمد ابرقوهى طبيب نيز نسبت نزديكى با او داشته است. نسخه‏ بدل‏ها در پانوشت‏ها و توضيحات مصحح در پايان كتاب، به شناخت آن بسيار كمك می‏كند.
منابع مقاله‏
متن كتاب. مقدمه مصحح كتاب. احمد فروغ ‏بخش فسايى، «معرفى اثر مهم تاريخ محلى تاريخ آل مظفر اثر محمود كتبى»، كتاب ماه تاريخ و جغرافيا، شماره  ۴۴  و  ۴۵ .
images (2)
images (5)
فتح قلعه نارین (نارنج ) میبد بدست آل مظفر و تغییر و سکنی گزیدن در آن

نارین قلعه (نارنج قلعه ) میبد یزد

نارین قلعه (نارنج قلعه ) میبد یزدنارین‌قلعه یا نارنج‌قلعه مهمترین بنای تاریخی شهرستان میبد است. این قلعه از بناهای مربوط به دوره اشکانی و قبل از اسلام است و در دوران مظفریان تعمیراتی در آن صورت گرفت. اطراف آن خندقی بوده است و نقب های زیر آن گاهی تا یک فرسنگ امتداد دارد.در محرم ۷۴۴هجری قمری جنگ سرنوشت سازی که باعث پیروزی آل مظفر بر چوپانیان گشته در این محل اتفاق افتاده است. مساحت این قلعهٔ هفت‌‌طبقه، سه هکتار و دارای برج و بارو و دربندهای متعدد است و بالای تپه‌ای مسلط بر شهر میبد قرار دارد. قطر پایین‌ترین حصار قلعه که قسمت بزرگی از آبادی میبد را در بر می‌گرفت، پنج و در بعضی قسمت‌ها به بیست متر می‌رسیده است.
نارنج قلعه چهار برج گرد بلند دارد و باید دانست که آنچه امروز از آن باقی مانده قسمت مرکزی آن است و نشانه هایی از برج ها و باروها در روستای کوچک(کوشک) از آن باقی است. کوشک یا کوچک نزدیک ترین روستا به دژ بوده است و بیشتر آن را باغ ها و قنات ها و آسیاب در بر می گرفته است. تا همین نزدیکی ها زیباترین بادگیرها و خانه ها و کوچه های سابات دار بسیار قدیمی در جهان را در این محله ی زیبا می توانید شاهد باشید.
نارنج‌قلعه دارای اتاق‌های متعددی بوده است که در حال حاضر قسمت‌هایی از این اتاقک‌های کوچک تودرتو، موجود است و بسیاری از آنها نیز به علت قرار گرفتن در طبقات پایین و ریختن راهروها هنوز کشف نشده است. مردم محل بر این اعتقادند که بنای این قلعه مربوط به دوران سلیمان پیغمبر است
picture
شرحی دیگر از قلعه نارین و قلعه بشنیغان
2008_12_15__19_17_17_news_thumb3
در قسمت شمال بشنیغان، در گودی کنار جاده کنونی، قلعه چهار ضلعی ای با هشت برج قرار دارد که اکنون نیز مورد استفاده برای انبار جنس است. در قسمت بالای برج‌های قلعه، نقوش زیبایی طرح شده‌است
images (2)
آشنایی با نارین قلعه (نارنج قلعه) – یزد
سفر > دیدنی‌ها – همشهری آنلاین:
نارین‌قلعه یا نارنج‌قلعه مهمترین و دیدنی‌ترین بناى تاریخى شهرستان میبد است.
این قلعه از بناهاى مربوط به دوره اشکانی و قبل از اسلام است و در دوران مظفریان تعمیراتى در آن صورت گرفت. اطراف آن خندقی بوده است و نقب‌های زیر آن گاهی تا یک فرسنگ امتداد دارد.

در محرم سال 744 جنگ سرنوشت سازی که باعث پیروزی آل مظفر بر چوپانیان گشت در این محل اتفاق افتاده است.

مساحت این قلعه 3 هکتار و بنا در 7 طبقه و داراى برج و بارو و دربندهاى متعدد است و بالاى تپه‌اى مسلط بر شهر میبد قرار دارد.

قطر پایین‌ترین حصار قلعه که قسمت بزرگى از آبادى میبد را دربر مى‌گرفت، 5 و در بعضى قسمت‌ها به 20 متر مى‌رسیده است.

نارنج قلعه 4 برج گرد بلند دارد و آنچه امروزه از آن باقی مانده قسمت مرکزی آن است و نشانه‌های از برج‌ها و باروها در روستای کوچک(کوشک) از آن باقی است.

کوشک یا کوچک نزدیک ترین روستا به دژ بوده است و بیشتر آن را باغ‌ها و قنات‌ها و آسیاب دربر می‌گرفته است.

زیباترین بادگیرها و خانه‌ها و کوچه‌های سابات‌دار بسیار قدیمی در جهان را در این محله زیبا می‌توان مشاهده کرد.

نارنج‌قلعه داراى اتاق‌هاى متعددى بوده است که در حال حاضر قسمت‌هایى از این اتاقک‌هاى کوچک تودرتو، موجود است و بسیارى از آنها نیز به علت قرار گرفتن در طبقات پایین و ریختن راهروها هنوز کشف نشده است.

بعضی‌ها نارین قلعه را همان دژ سفید شاهنامه می‌دانند. این قلعه بالای یک تپه و مسلط به اطراف ساخته شده و اطراف آن را هم خندق کنده‌اند.

یک روایت افسانه‌ای هم حکایت از آن دارد که قلعه در زمان کیومرث ساخته شده و اولین آدم‌ها از راه آب و دریا به آن پا گذاشته‌اند.

بعضی‌ها هم آن را ساخته سپهبد ساسانی- مهبد- می‌دانند. مهبد از سرداران قباد و انوشیروان بود. در نزدیکی‌های نارین قلعه میبد سفال‌های رنگی و نقش‌دار از دوران عیلامی به ‌دست آمده که بیش از 4000 سال قدمت دارند و به خاطر همین قدمت زیاد ساختمان قلعه به زیگورات یا معابد عیلامی شبیه است.

از این قلعه که کاملا از خشت و گل ساخته شده است، در دوره‌های مختلف تاریخی به عنوان ارگ حکومتی یا دژ نظامی استفاده می‌شده. اوج اقتدار این قلعه در پیش از اسلام، مربوط به دوره ساسانیان و پس از آن مربوط به دوره آل مظفر است.

بعضی این کهن دژ را سرآغاز شروع آبادانی یزد می‌دانند. پیچ‌های تودر‌توی قلعه، کشمکش‌ها و جنگ‌های زیادی را به خود دیده است.

این قلعه، یک قلعه نظامی بوده ولی بعضی با توجه به شکل 5 طبقه آن احتمال می‌دهند که زیگورات بوده و از آن به عنوان معبد استفاده می‌کرده‌اند
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
کاروانسراهای مظفری موجود در یزد و فارس
کاروانسراهای مظفری فارس و یزد

حمله تیمور گورکانی به ایران
تيمور لنگ که در بين اروپاييان به تامرلان مشهور مى باشد، اصالتاً از نوادگان چنگيز بود. حملات ويرانگر او به آسياى ميانه و غرب آسيا را مى توان موج دوم حملات مغولان دانست. اگرچه به دليل اينكه اين حمله ۱۵۰ سال پس از حمله اولى صورت گرفت، در آن از برخى كشتارهاى كور مغولى اثرى نبود.
در اين بين اما مهمترين حمله تيمور را مى توان حمله به ايران دانست. اگرچه ايران در اين زمان هويت متحد گذشته خود را نداشت. تيمور ابتدا با غلبه بر رقباى خود، ماوراءالنهر و خوارزم را گرفت. تيمور حمله بزرگ خود را در ۱۳۸۰ ابتدا عليه خراسان بزرگ صورت داد. او شهر هرات را به طور كاملاً ناگهانى تسخير كرد و قندهار و كابل پس از آن مجبور به اطاعت شدند. اما در فتح كلات نادرى ناموفق ماند، به طورى كه پس از ۱۴ بار حمله اين منطقه فتح ناشده ماند. دليل اين امر نيز ارتفاعات بلند قلاع و محصور بودن آن در بين كوه هاى سر به فلك كشيده بود.
تيمور پس از اين قصد سيستان كرد و در ۱۳۸۳ ميلادى على رغم مقاومت سرسختانه مردم آن نواحى، كليه قلاع آن نواحى را فتح كرد و به تلافى مقاومت مردم، دستور قتل عام داد.
حمله به شمال و مركز ايران
در ۱۳۸۴ پس از فتح مازندران به طرف رى و سلطانيه جلو رفت و در ۱۳۸۶ آذربايجان را اشغال كرده و از ارس گذشت. (۱۳۸۷)
پس از آن حملات اصلى خود را معطوف اصفهان و شيراز كرد. اصفهان به دليل مقاومت شديد با فرمان قتل عام روبرو شد و گفته مى شود ۷۰ هزار نفر از دم تيغ گذشتند اما شيراز به دليل باز كردن دروازه شهر سالم ماند. تيمور پس از اين غرب ايران را نيز تسخير كرده و به تكريت لشكر كشيد.
نتيجه حملات تيمور به ايران
تيمور اگرچه ادعا مى كرد كه از حملات خود هدف مذهبى دارد و خود را مسلمان مى دانست اما بيشتر حملات خود را متوجه مسلمانان از جمله ايران كرد. حمله تيمور به ايران چند اثر مهم داشت:
۱- اتحاد ايران را صد سال به عقب انداخت و خرابى هاى ناشى از حملات اين مرد نيز آبادانى را دوباره از كشور ما دور كرد.
۲- پيروزى سريع تيمور بر سراسر ايران به او كمك كرد كه خود را سريع به غرب آسيا و شرق اروپا و جنوب روسيه برساند و بر مسائل نظامى و جغرافياى سياسى اين كشور ها تأثير گذارد و هند را نيز به راحتى فتح كند.
۳- اثر مهم تيمور به تاريخ دنيا را مى توان در مجموع تضعيف دولتهاى شرقى دانست در حقيقت تيمور با انهدام دولتهاى ايران، عثمانى، هند، مماليك و خوارزم زمينه را براى قدرت گرفتن قدرتهاى غربى آماده كرد بى ترديد ۲۵۰ سال يكه تازى مغولان بر ايران و شرق مهمترين دليل عقب افتادگى شرق از تحولات «جهانى بود كه از قرن ۱۷ سرعت قابل توجهى يافته بود.»
نبرد ۳۵: نبرد انقوره
در تاريخ كمتر پيش مى آيد كه ۲ قدرت نظامى هر دو در اوج، به هم برسند. معمولاً يك قدرت در حال اوج گيرى دولتهاى كهنسال بر سر راه را درهم مى كوبد و به پيش مى رود اما نبرد تيمور و بايزيد اول استثناى تاريخ است دو قدرت بزرگ كه هر دو در حال اوجگيرى بودند به هم مى رسند و لاجرم يكى از آنها بايد با دنياى فاتحان خداحافظى كند.
بايزيد كه بود
عثمانى ها از نيمه قرن ۱۴ ميلادى در آسياى صغير قدرت گرفته بودند اما از زمان بايزيد اول بود كه آنها ناگهان تبديل به قدرت مطلقه جنوب اروپا شدند. اين مرد قدرتمند عثمانى، در ۱۳۷۱ در نبردى سرنوشت ساز بلغارها را شكست داد و نيروهاى سر سخت صرب را نيز در كوزوو در هم كوبيد. وى سپس در طى چند لشكر كشى موفق ۷ امير نشين آناتولى را شكست داد و بوسنى و والاكى را از آن خود كرد. در اين زمان وى در بين اروپاييها به ايلدرم يا صاعقه معروف شد چرا كه بر دشمن صاعقه وار مى تاخت و سرعت سيرش خيره كننده بود.
بايزيد اكنون براى فتح پايتخت افسانه اى بيزانس (قسطنطنيه) مانعى را در پيش روى نداشت.
ورود تيمور به آسياى صغير
تيمور در ادامه فتوحات افسانه اى اش اكنون ناگزير از تصادم با عثمانى ها بود. وى در ۱۴۰۱ سيواس را تسخير كرد و سپس بايزيد را به قتل رساند آنگونه كه در تاريخ مذكور است بين دو سلطان نامه هاى تندى رد و بدل مى شود و تيمور مصمم مى شود كه بايزيد را شكست دهد.
در ۱۴۰۲ سپاه ۶۰ هزار نفرى بايزيد به انتظار نيروهاى تيمور مى نشيند اما گويا نفرات تيمور بيشتر بوده اند. نبردى مرگبار بين طرفين در مى گيرد تيمور كه تاكنون اكثراً با نيروها و ارتشهاى سست روبرو شده بود براى اولين بار به زحمت مى افتد پس از آنكه نيروهاى تازه نفس ينى چرى متعلق به ارتش عثمانى وارد عرصه نبرد مى شود قلب لشكر تيمور از جا كنده مى شود اما سلطان بى رحم مغول به ازاى هر واحدى كه بايزيد وارد كارزار مى كند ۲ واحد ذخيره را به ميدان مى آورد و در نهايت على رغم پايدارى سپاه ينى چرى، تلف شدن دو سوم ارتش عثمانى سبب فروپاشى آنها مى شود.
تقدير چنين بود كه تيمور در هيچ جبهه اى بازنده نباشد اما اين سلطان بى رحم دستور مى دهد كه بايزيد را در قفس كنند.
پيروزى بر عثمانى ها سبب فتح كل آسياى صغير به دست تيمور مى شود.
نتيجه نبرد انقوره (آنكارا)
نبرد انقوره از جمله نبردهاى ممتاز جهان بوده كه على رغم ارزش نظامى داراى اهميت سياسى نيز بوده است.
اول آنكه قدرت عثمانى و فتح قسطنطنيه را ۵۰ سال به عقب مى اندازد و اين امر مهم به عهده سلطان محمد فاتح در ۱۴۵۳ مى افتد.
دوم آنكه به اروپا كه در آن زمان كاملاً در برابر عثمانى ها آسيب پذير بود فرصت تنفس مى دهد گفته مى شود ناظران اسپانيايى با حساسيت زياد ارتش تيمور را همراهى مى كردند تا نابودى دشمن اروپا (بايزيد) را به چشم خود ببيند. و يا آنكه هنرى پادشاه انگليس براى تيمور پيام تبريك مى فرستد.
تنها عثمانيان يك شانس بزرگ دارند و آن اينكه جانشينان تيمور «بى لياقت» بودند و در نتيجه به سرعت آناتولى از دست آنها مى رود


شاه شجاع در لغت نامه دهخدا

اکتبر 24, 2014

580443_483579541678041_1400478087_n
شاه شجاع . [ ش ُ ] (اِخ ) فرزند مبارزالدین محمدبن امیر مظفربن منصوربن پهلوان حاجی است .53 سال عمر کرد و 25 سال سلطنت نمود و در سال 786 هَ . ق . درگذشت . حافظ شیرازی در تاریخ فوت او گوید:
جانش غریق رحمت خود کردتا بود
تاریخ این معامله رحمن لایموت .
حافظ.

اشعار فارسی و عربی سروده است که سعدالدین انسی آنها را گردآوری کرده و مقدمه ای برآن نگاشته است و دیوان او در بمبئی بچاپ رسیده است . وی قسمت بیشتر از مدت سلطنت خود را بدفع مخالفان گذرانده است و اغلب در این زدوخوردها که با برادران یا برادرزادگان خود داشته فاتح بوده است . شاه شجاع از طرف مادر منسوب به قراختائیان کرمان است و قسمتی از سپاهیان او نیز ترک و سلسله ٔ او جانشین اتابکان فارس بود. شاه شجاع مردی فاضل و شاعر و شعردوست و ادب پرور و نزد قاضی عضدالدین ایجی و جمعی دیگر ازعلمای وقت تحصیل کرد و در نه سالگی قرآن را حفظ کرد و در اقامه ٔ شعایر دینی جد بلیغ داشت . شاه شجاع دارای خطی زیبا نیز بود و مدرسه ٔ «دارالشفاء» شیراز را تأسیس کرد و سید شریف جرجانی را مأمور تدریس دانشجویان کرد و خود او هم اغلب در حوزه ٔ درس مولانا قوام الدین حاضر میشد و در نشر اصول مذهب تسنن پرداخت و بروش پدر خویش با خلفای فاطمی مقیم مصر بیعت کرد مخصوصاً در سال 770 هَ . ق . علمای دینی را واداشت که در قبول بیعت «القاهر باﷲ محمدبن ابی بکر» نامه ها بنوشتند و نام این خلیفه را در خطبه ها داخل کردند. و ممدوح حافظ شیرازی و معاصر عماد فقیه نیز بوده است . (الذریعة ج 9 ص 499) (مجمع الفصحاء ج 1 ص 35) (حافظ شیرین سخن تألیف معین ص 233 به بعد). و رجوع به جلال الدین ابوالفوارس بن مبارزالدین … شود


شاه شجاع علاوه بر موسس مدرسه دارالشفا از حامیان ادیبان و دانشمندان معاصر خویش بوده است

اکتبر 24, 2014

Shaahshojau
جُرْجانی، علی بن ‌محمد بن علی، مشهور به میر سیدشریف، متکلم، منطق‌دان و ادیب (شعبان 740 ـ ربیع‌الثانی 816). نسب او با 13 واسطه به محمد بن زید، فرمانروای زیدیۀ شمال ایران می‌رسد (شوکانی، 1/488). او در جرجان (سیوطی، 2/196-197؛ فسایی، 2/1138) و به روایتی (عبدالرزاق، 169) در قریۀ طاغو، از توابع استراباد زاده شد.
جرجانی در زادگاه خود نزد استادانی چون نورالدین طاووسی و مخلص‌الدین ابوالخیر علی، پسر قطب‌الدین شیرازی به تحصیل علم پرداخت (سخاوی، 5/328؛ شوکانی، 1/488). هنوز نوجوان بود که بر کتاب الوافیة فی شرح الکافیه، رکن‌الدین استرابادی تعلیقه نوشت و به تألیف نخستین آثار خود از جمله کتابی به زبان فارسی در نحو عربی دست زد (لکهنوی، 125-126).
جرجانی پس از آن رهسپار هرات گردید و مدتی از محضر علامه قطب‌الدین رازی (د 766ق) بهره برد و دو اثر قطب، شرح الشمسیة و شرح المطالع، را نزد همو آموخت. از آنجا که این دوره مصادف با کهنسالی قطب‌الدین بود و استاد استعداد جرجانی را به‌ویژه در علم منطق دریافته بود، او را به سفر به قاهره برای تحصیل نزد شاگرد نامدار خود شمس‌الدین محمد بن‌‌ مبارک شاه هروی، مشهور به میرک بخاری تشویق کرد (همو، 126-127).
جرجانی در راه عزیمت به قاهره، با اطلاع از شهرت درس جمال‌الدین آق‌سرایی (د پس از 770ق) به سوی قرامان در آسیای صغیر حرکت کرد، اما رسیدن او به آن شهر با مرگ جمال‌الدین مصادف شد. در آنجا با شمس‌الدین محمد فنّاری آشنا شد و همراه او به مصر رفت. در قاهره نزد اکمل‌الدین محمد بابرتی (د 786ق) به تحصیل علوم شرعی؛ و نزد میرک بخاری به خواندن شرحهای الشمسیة و المطالع در منطق، و المواقف عضدالدین ایجی در علم کلام پرداخت (همو، 127-128؛ سخاوی، 5/328-329؛ طاش‌کوپری‌زاده، مفتاح…، 2/261).
جرجانی پس از 4 سال اقامت در قاهره، به ایران بازگشت و در اطراف شیراز به واسطۀ سعدالدین انسی، که از رجال و وزراء فارس بود به خدمت شاه شجاع مظفری رسید (779ق) و یکی از آثار خود را به او تقدیم کرد (میرخواند، 4/555-556). شاه شجاع که خود از حامیان ادیبان و دانشمندان بود، جرجانی را بسیار محترم داشت و به شیراز دعوت کرد و منصب تدریس در مدرسۀ دارالشفا را به او داد و بدین سبب، جرجانی 10 سال در شیراز اقامت گزید (روملو، 91-92؛ براون، III/355). چون امیر تیمور گورکانی شیراز را فتح کرد و به باد غارت داد (789 یا 790ق)، وساطت یکی از وزرای خود را پذیرفت و جرجانی را امان داد و چندی بعد او را با خود به سمرقند برد (میرخواند، 6/161؛ طاش‌کوپری‌زاده، الشقائق…، 44؛ قس: فصیح، 129).
مناظرۀ مشهور میرسید شریف با متکلم برجستۀ هم‌عصر خویش، سعدالدین تفتازانی (د 792) در همین دوره در سمرقند اتفاق افتاد. این انجمن با حضور تیمور و داوری نعمان‌الدین خوارزمی، در باب بخشی از کتاب الکشاف زمخشری برگذار شد و با برتری جرجانی و تألم فراوان تفتازانی به پایان رسید تا
جایی که گفته‌اند این واقعه در مرگ زودهنگام تفتازانی مؤثر بود (طاش‌کوپری‌زاده، الشقائق…، 43-44؛ لکهنوی، 128-130؛ ابن‌عماد، 6/321؛ مقریزی، 524).
میر سید شریف تا مرگ تیمور (807 ق) در سمرقند ماند و سپس به شیراز بازگشت (خواندمیر، 3/547؛ روملو، 92) و همان‌جا ماند تا درگذشت. پیکرش را در جنب مدرسۀ دارالشفاء ، نزدیک جامع عتیق شیراز به خاک سپردند. مقبرۀ او اکنون در بقعۀ‌ دار الشفاء واقع در محلۀ لب آب تا روزگار ما شناخته است (سخاوی، 5/329-330؛ فرصت‌، 459؛ افسر، 208-209).
در مکتب میرسید شریف جرجانی شاگردان بسیاری پرورش یافتند که از آن میان می‌توان به خواجه علی سمرقندی، از استادان عبدالرحمان جامی (کاشفی، 1/235)، سعدالدین اسعد دوانی کازرونی، پدر جلال الدین دوانی (دوانی، 276)، محیی‌الدین کوشکناری و حسن شاه بقال، که هر دو از استادان جلال‌‌الدین‌دوانی‌(د 908ق)بودند(خواندمیر،4/604؛معصوم‌علیشاه، 3/122)، قاضی شهاب‌الدین احمد بن محمد دمشقی معروف به ابن عربشاه، مؤلف عجائب المقدور در تاریخ تیمور که در سمرقند در مجلس درس او حاضر می‌شد (سخاوی، 2/127)، فخرالدین عجمی، فتح‌الله شروانی (طاش‌کوپری‌زاده، الشقائق، 59-60، 107؛لکهنوی،130) و علاء‌الدین رومی‌(طاش‌کوپری‌‌زاده، همان،47) اشاره‌کرد. گفته‌اند که‌شمس‌الدین ‌محمد حافظ ‌شیرازی نیز مدتی شاگرد میر سید شریف بوده است (فرصت‌، 469-470)، اما با توجه به اینکه جرجانی در 780ق، یعنی 12 سال پیش از وفات خواجه حافظ به شیراز آمده و از او جوان‌تر بوده است، درستی این‌نظر محل تردید است (غنی، 304؛ برای شاگردان دیگر او نک‍ : سخاوی، 5/328-329؛ طاش‌کوپری‌زاده، الشقائق، 105).
غالب مآخذ جرجانی را حنفی‌مذهب شمرده‌اند (لکهنوی، 125؛ سخاوی، 5/328)؛ اما بعضی از نویسندگان از تشیع او سخن گفته‌اند (شوشتـری، 2/217؛ نیز نک‍ : آقابزرگ، 90؛ امین، 7/338) و حکایتی از قول شافعیان فارس آورده‌اند مبنی بر آنکه امیرتیمور گورکانی وی را به انتخاب میان دو مذهب شافعی و حنفی مختار کرده بود و جرجانی بنا به مصلحت تن به مذهب حنفی داد، در حالی که اقامت او در ماوراء‌النهر نیز با اکراه همراه بود (شوشتری، 2/218-219). بر همین اساس، در توجیه شرح‌نویسی جرجانی بر المواقف (نک‍ : بخش آثار) انگیزۀ این نگارش را خواهش علمای فارس تلقی کرده‌اند (همو، 2/219). با این‌همه، آثار فقهی او مبتنی بر متون حنفی است.
افزون بر اینکه چند اثر در تصوف از جرجانی باقی مانده، یا به او منسوب شده است، مانند حاشیه بر عوارف المعارف عمر سهروردی، مناقب شیخ بهاء‌الدین نقشبند و شرح «خطبة البیان» (نک‍ : پورجوادی، 153-155)؛ برخی‌اخبار مربوط به اواخر عمرش نیز مؤید گرایش او به تصوف است. کرمانی در «تذکره در مناقب حضرت شاه نعمت‌الله ولی» (ص 86-87) ضمن گزارشی از سفر شاه نعمت‌الله به شیراز، دربارۀ استقبال جرجانی از او و روابط صمیمانۀ میان آن دو سخن‌گفته است(نیز نک‍ : بافقی، 180- 181؛ معصوم علیشاه، 3/8-9). همچنین‌آورده‌اند که اسکندر میرزا نوادۀ تیمور و حاکم شیراز، شاه نعمت‌الله را تکریم کرد و برخی از شاگردان جرجانی هم دست ارادت به او دادند (نک‍‌ : کرمانی، 86-90). به نوشتۀ معصوم علیشاه (ص 9) شاه نعمت‌الله ظاهراً یک بار نیز برای ملاقات با جرجانی به یزد سفر کرده است. افزون بر آن گفته‌اند که میر سید شریف به شیخ زین‌الدین کلاه و خواجه علاء‌الدین محمد عطار بخاری، از خلفای شیخ بهاء‌الدین نقشبند هم ارادت می‌ورزیده است (کرمانی، 86؛ جامی، 394؛ لکهنوی، 130).
میرسید شریف جرجانی پسری به نام شمس‌الدین محمد
(د 838 ق) داشته است که بعضی از آثار فارسی پدرش را به عربی ترجمه کرده یا بر آنها حاشیه نوشته است. از جمله حاشیۀ ناتمام او بر الوافیة فی شرح الکافیۀ ابن‌حاجب در علم نحو را تکمیل کرده است (فسایی، 2/1139-1140).
از سادات بلندپایه‌ای که نسبشان به جرجانی می‌رسیده است می‌توان به سید شاه میرک (د 968ق) از مقربان همایون پادشاه در هند (نک‍ : دهلوی، 459)، و میر مخدوم شریفی (د 995ق) عالم و وزیر دربار پادشاهان صفوی (نک‍ : فسایی، 2/1140) اشاره کرد. پدر میرمخدوم از نوادگان جرجانی و نوادۀ دختری صدرالدین دشتکی بوده است (نوعی‌زاده، 297).
عصر تیموریان دورۀ تنزل علم و ادب از لحاظ قلت تصنیف کتب و رسائل مستقل، و در عوض کثرت شرح و حاشیه و تفسیر مؤلفات پیشین است. جرجانی نیز از جمله دانشمندانی است که بیشتر آثارش مشتمل بر شرح تألیفات عالمان و حکیمان ادوار پیشین است (اقبال، 58).
جرجانی در بیشتر علوم زمان خود از جمله کلام، فلسفه، منطق، تفسیر، عرفان، بلاغت، فقه، ادبیات و نجوم و ریاضیات صاحب اثر است و شهرت علمی و اهتمام و دقت‌نظر وی در کتب مختلف ستوده شده است. عبارات روشن و عاری از تعقید و تکلف از برجسته‌ترین ویژگیهای آثار او ست و به همین سبب است که شماری از تألیفاتش مانند صرف میر، کبریٰ، در نحو، امثله (نک‍ : بخش کتاب‌شناسی) در ادوار متمادی تا روزگار ما، در زمرۀ متون درسی در مراکز سنتی آموزش قرار داشته است (لکهنوی، 125؛ خوانساری، 5/287؛ شوشتری، 217).
آثـار: 94 اثر از وی شناخته یا به او منسوب شده است؛ اما با توجه به دو تحقیق مفصل و جامعی که در زمینۀ کتاب‌شناسی آثار میر سید شریف صورت گرفته و به چاپ رسیده است (نک‍ : پورجوادی، 134 بب‍ ؛ فاضل، 1389 بب‍ ‌)، در اینجا به ذکر اهم تألیفات وی بسنده می‌شود:
1. اسکندریه یا رساله در اصول‌الدین برابر اعتقاد متشرعه و تأویل آن بر مشرب صوفیه و حکما، فارسی در مسائل اعتقادی از دو دیدگاه کلامـی و فلسفی ـ عرفانی است. این رساله در جواب سؤالات اسکندرمیرزا نوادۀ تیمور گورگان، حاکم فارس و عراق و اصفهان (حک‍ 811-817 ق) در 815 ق تألیف شده است و مشتمل بر پاسخ 10 سؤال از این قبیل است: چرایی آفرینش، نخستین مخلوق، ارتباط میان جسم و روح، سرنوشت روح پس از مرگ، چیستی ثواب و عقاب اخروی، معراج پیامبر (ص)، فرشتگان و شیطان، و سؤالاتی دربارۀ چیستی صراط ، میزان، سؤال از آخرت و اخباری که موضوع سرنوشت پس از مرگ را شامل می‌شود. میر سید شریف جرجانی در برخی از موارد به نظر متکلمان اشاره کرده، و از آنها با تعابیر «عقلای متشرعه»، «اصحاب بحث»، «متکلمین»؛ و از اهل حدیث، با تعبیر «اصحاب ظاهر» یاد کرده است. نویسنده در هر بخش از کتاب، به فراخور مسئله، نخست به نظریات متکلمان و اهل حدیث اشاره کرده و آنگاه آراء حکما و صوفیه را با اطلاق «اهل التأویل» بر آنها بیان کرده است. جرجانی در آخر رساله یادآور شده است که
هر چند حقیقت و وحدت محض در عبارت بیان نمی‌شود، حکما و عرفا وظیفه دارند معارف خود را در لباس شریعت مطرح کنند.
متن «رسالۀ اسکندریه» نخستین‌بار در 1342ش به کوشش غلامرضا ریاضی در نشریۀ فرهنگ خراسان (س 4، شم‍ 9-10) و پس از آن در 1349ش در نامۀ آستـان قدس (س 8، شم‍ 4) به چاپ رسیده است. چاپ دیگری از آن نیز به کوشش محمود فاضل (یزدی مطلق) در محقق نامه (2/1432-1447) آمده است.
2. الامثلة و شرح الامثلة، رساله‌ای کوتاه به زبان فارسی در علم صرف عربی که جرجانی خود آن را شرح کرده است. این رساله از متون درسی مقدماتی حوزه‌های علمیه محسوب می‌شود و بارها در ضمن کتاب جامع المقدمات به چاپ رسیده است.
3. ترجمان القرآن، رساله‌ای فارسی در توضیح واژه‌های قرآن کریم. جرجانی این رساله را از سورۀ حمد آغاز کرده، و سپس از سورۀ ناس به ترتیب معکوس تا سورۀ بقره ضمن حذف مکررات ادامه داده است. این کتاب را عادل بن علی بن حافظ، که بنا به شواهدی در همان قرن 9ق/15م می‌زیسته؛ برای سهولت در مطالعه، بر اساس حروف الفبا مرتب کرده است (دبیرسیاقی، «الف»). این اثر در 1333ش به کوشش محمد دبیرسیاقی در تهران به چاپ رسید.
4. التعریفات، مهم‌ترین کتاب مستقل جرجانی که به سیاق واژه‌نامه‌های اصطلاحی چنددانشی نوشته شده است (دربارۀ این گونه آثار نک‍ : ه‍ د، حدود و تعریفات). جرجانی در این کتاب اصطلاحات عمدۀ دانشهای مختلف را به ترتیب الفبایی گرد آورده، و تعریفی از هر یک به دست داده است، اما مراد او از تعریف نه ارائۀ حد فلسفی مفاهیم، بلکه توضیحی برای فهم جویندگان است. در این کتاب افزون بر اصطلاحات، فِرق مذهبی و کلامی نیز معرفی شده‌اند. همچنین شمار اصطلاحات تصوف در آن قابل توجه است، اما از اصطلاحات علوم طبیعی و ریاضی جز به‌ندرت ذکری به میان نیامده است. التعریفات از این‌رو که حاوی چکیدۀ منظمی از مفاهیم و آراء علمای اسلامی است، بیش از دیگر آثار جرجانی مورد توجه قرار داشته، و بارها در نقاط مختلف جهان چاپ و یا ترجمه شده است. از جمله چاپ 1843م در لایپزیگ به کوشش گوستاو فلوگل، و چاپ بیروت در 1417ق/1996م به کوشش ابراهیم ابیاری قابل توجه‌اند.
5. حاشیه بر تحریر القواعد المنطقیة فی الشمسیة در منطق، که حاشیۀ جرجانی بر شرحی معروف از قطب‌الدین رازی بر شمسیۀ نجم‌الدین دبیران کاتبی است. دانشمندانی نیز بر این حاشیۀ جرجانی حاشیه نوشته‌اند، مانند جلال‌الدین دوانی، عبدالحکیم سیالکوتی و عصام‌الدین اسفراینی. این اثر جرجانی همراه متن اصلی بارها از جمله در کلکته (1261ق)، استانبول (1366ق) و قاهره (1293 و 1909م) چاپ شده است.
6. حاشیه بر شرح حکمة العین در فلسفه. این اثر بر اساس شرحی از میرک بخاری، استاد جرجانی، بر حکمة العین نجم‌الدین دبیران کاتبی نوشته شده است و بارها به تفاریق در قازان (1324ق)، سن‌پترزبورگ (1905م)، و مشهد (1353ش، به کوشش جعفر زاهدی) به چاپ رسیده است.
7. حاشیه بر شرح قدیم تجرید الاعتقاد یا تجرید العقائد، اثر مشهور خواجه نصیرالدین طوسی (د 672 ق) در علم کلام. «شرح قدیم» عنوان مشهور شرح شمس‌الدین محمود اصفهانی با عنوان تشییدالقواعد فی‌شرح تجریدخواجه است (نک‍ : حاجی‌خلیفه، 1/346-347). حاشیۀ جرجانی در حوزۀ آسیای صغیر از شهرت خاصی برخوردار بوده و از متون درسی محسوب می‌شده است. از میان کسانی که بر حاشیۀ جرجانی حاشیه نوشته‌اند، می‌توان به محیی‌الدین خطیب زاده (د 901ق) و احمد طالشی جیلی (د 870 ق) اشاره کرد (همو، 1/347، 348). از این اثر نسخه‌های خطی متعددی وجود دارد (نک‍ : پورجوادی، 140).
8. حاشیه بر شرح المختصر المنتهی در اصول فقه و جدل: المختصر، تلخیصی از کتاب منتهی السؤال و الامل فی علمی الاصول و الجدل نوشتۀ جمال‌الدین ابن حاجب (د 646 ق)، به قلم خود نویسنده است. جرجانی بر شرح عضدالدین ایجی بر المختصر حاشیه نوشته است. حاشیۀ جرجانی از متون درسی در شیراز بوده‌‌است و علما برآن ‌حاشیه‌هایی‌‌نوشته‌اند(نک‍ : همو،172). این اثر جرجانی در 1316ق در بولاق به چاپ رسیده است.
9. حاشیه بر الکشاف، که بر قسمتی از تفسیر الکشاف عن حقائق التنزیل جارالله زمخشری (د 538 ق) نوشته شده است و از مهم‌ترین حواشی این کتاب است. جرجانی در ضمن آن به بعضی از حواشی سعدالدین تفتازانی (د 792ق) بر این کتاب اعتراضاتی وارد ساخته است ؛ و برخی دیگر از حاشیه‌نویسان در آثار خود به آنها پاسخ داده‌اند (حاجی‌خلیفه، 2/1479). محمد بن ابراهیم، معروف به خطیب‌زاده (د 901ق) و حسن چلبی، فرزند شمس‌الدین محمد فنّاری (د 886 ق) از جملۀ کسانی‌اند که بر این اثر جرجانی حاشیه نوشته‌اند (نک‍ : همانجا).
از متن کتاب و حاشیۀ جرجانی چاپهای متعدد سنگی در دست است. این اثر در 1385ق در قاهره فه چاپ رسیده و بارها از روی آن تجدید چاپ شده است.
10. حاشیه بر المطول سعدالدین تفتازانی، در علم بلاغت، که از مهم‌ترین حواشی بر این اثر مشهور است. نقدهای جرجانی در این حاشیه بر بعضی از دیدگاههای تفتازانی بعدها مورد بحث علمای دیگر واقع شده است و بر متن آن نیز حاشیه‌هایی نوشته‌اند (همو، 1/223، 474، 476). این حاشیه چند بار در استانبول (1241، 1289، 1310ق) به چاپ سنگی رسیده است.
11. رسالة الوجود، رساله‌ای کوتاه به زبان فارسی در فلسفه که به نام رسالة فی تحقیق الوجود نیز شهرت داشته است. این اثر به سبب محتوای آن حائز اهمیت است. در این رساله برای وجود 3 مرتبه قائل شده است: نخستین مرتبه وجود مستعار از غیر است که در آن انفکاک وجود از موجود جایز و واقع است، مانند اینکه زمین به نور آفتاب روشن می‌شود و با غروب آفتاب روشنی خود را از دست می‌دهد. مرتبۀ دوم موجودی است که ذات او اقتضای‌ وجود را داشته‌ باشد و نبود وجود در آن
قابل‌ تصور نباشد. مؤلف این‌ مرتبه را در اصطلاح «متکلمان»‌ واجب ‌الوجود نامیده است. واجب الوجود دو چیز دارد: یکی ذات و دیگری وجود که مستفاد از ذات است. اگر چه انفکاک وجود از چنین موجودی با توجه به داشتن ذات محال است، تغایر میان ذات و وجود تصور انفکاک را ممکن می‌سازد. سومین مرتبه موجود است که وجود دارد و آن وجود عین ذات او ست. مؤلف این مرتبه را حقیقت وجود می‌داند، همچنان که نور به ذات خود نورانی است و قابل تصور نیست که چیزی از آن ظلمت باشد، حقیقت وجود هم به ذات خود موجود است و امکان ندارد معدوم و نیست باشد. مؤلف مرتبۀ سوم را در اصطلاح فیلسوفان پیش از اسلام (مذهب اوائل) و صوفیه (موحده) عبارت از واجب‌‌‌الوجود می‌داند. ادامۀ رساله به بسط مفهوم واجب‌الوجود به ویژه در نگاه فلاسفه و صوفیه اختصاص دارد. مؤلف در این رساله با بیان حکایتی نشان می‌دهد که تعابیر مختلف دربارۀ صفات باری تعالیٰ برآمده از نحله‌های اعتقادی متفاوت است که هر یک از آنها بنا بر ادلۀ خود موجه بوده‌اند.
رسالة الوجود نخستین بار به کوشش نصرالله تقوی در 1321ش در تهران، و سپس به کوشش کرامت رعنا حسینی در مجلۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران (س 17، شم‍ 3-4) به چاپ رسیده است.
12. شرح المواقف، مهم‌ترین اثر کلامی میر سید شریف جرجانی، و شرحی است بر کتاب المواقف قاضی عضدالدین ایجی. جرجانی، چنان که خود در پایان کتاب می‌گوید، این اثر را در شوال 807 در سمرقند به پایان رسانده است. المواقف و به تبع آن شرح المواقف بر طبق اعتقادات اشاعره تنظیم شده، و مشتمل بر 5 بخشِ مقدمات، امور عامه، اعراض، جواهر، و سمعیات است. کتاب با بحث دربارۀ علم و تعاریف آن، بررسی اقسام علم، مسائل مربوط به ضروری یا اکتسابی بودن تصورات و تصدیقات آغاز می‌شود. بخش بعدی به مسئلۀ «نظر» اختصاص دارد که عبارت است از تفکر و مشاهدۀ موجودات و نتیجه‌گیری حدوث عالم و نیازمندی به خالق قدیم. در این میان، به نظریات متکلمانی همچون قاضی ابوبکر باقلانی و سیف‌الدین آمدی (1/189، 191، جم‍ ‌) جوینی (1/213) و فخرالدین رازی (1/213) توجه شده است. شبهاتی که متکلمان به آنها پاسخ گفته‌اند، نیز ذکر شده است (مثلاً شبهه‌ای را که سُمنیه، بودائیان شرق ایران، مطرح کرده‌اند نک‍ : 1/218-219). در مقصد ششم از مرصد پنجم تأکید شده است که وجوب نظری که به معرفت خداوند بیانجامد از طریق عقل ثابت نمی‌شود، بلکه وجوب آن شرعی است (1/215 بب‍ ‌). آن‌گاه این مسئله مطرح شده است که آیا نخستین واجب معرفت به خدا ست یـا نظر در معرفت خداوند؟ (1/275 بب‍‌ ). در بخش امور عامه به مباحثی همچون شیء، موجود، معدوم، جوهر و عرض، حادث و قدیم توجه شده است و مباحث مربوط به طبیعیات را دربر دارد. آخرین بخش کتاب که به الٰهیات اختصاص یافته، شامل مباحث توحید، صفات خدا، افعال خدا، سمعیات، نبوات، کلام خدا، و مباحث مربوط به معاد و اسماء و احکام و سرانجام، مسئلۀ امامت است. در این بخش میرسید شریف به پیروی از نویسنده فهرستی از مهم‌ترین گرایشهای اعتقادی در میان مسلمانان را ارائه کرده است (8/377).
بر شرح المواقف دهها حاشیه نوشته شده است که از حواشی حسن چلبی، میرزا جان باغنوی، عبدالحکیم سیالکوتی و میر زاهد هروی از مشهورترین آنها ست. همچنین برخی اشکالات حاشیه‌نویسان بر جرجانی خود موضوع رساله‌های مستقلی شده است، مانند دو رساله از جلال‌الدین دوانی در پاسخ به اعتراضات محیی‌الدین خطیب‌زاده و علاء‌الدین علی عران طوسی (نک‍ : حاجی خلیفه، 2/1891-1894).
شرح جرجانی از دیرباز بارها در نقاط مختلف از جمله در استانبول (1239 و 1311ق، لکهنو (1260ق)، بولاق (1841م) و لایپزیگ (1848م) به چاپ رسیده است. چاپ متداولی که در قاهره (1325ق/1907م) انتشار یافته است، دو حاشیۀ حسن چلبی و سیالکوتی را نیز دربر دارد.
13. المصباح فی شرح مفتاح العلوم. اصل مفتاح از سراج‌الدین سکاکی است و جرجانی بخش سوم آن را که در معانی و بیان است، شرح کرده است. جرجانی این اثر را در 803 ق در سمرقند نوشت (حاجی‌خلیفه، 2/1763). بر المصباح حاشیه‌های بسیاری به‌ویژه به‌قلم‌ علمای عثمانی‌نوشته شده است (نک‍ : همو، 2/1763-1767). این اثر در 1241ق در استانبول چاپ سنگی شده است.
14. الکبریٰ فی المنطق، رساله‌ای در منطق مقدماتی به زبان فارسی که از چند سده پیش در حوزه‌های علمیه تدریس می‌شود. نام‌گذاری این رسالۀ کوتاه به الکبرى، به سبب وجود متن فشرده‌تری در منطق با عنوان الصغرى است که آن نیز به قلم جرجانی است. الکبرى بارها از جمله در ضمن مجموعۀ جامع‌‌المقدمات به چاپ رسیده است.
بر این رساله شرحهای مختلفی نوشته‌اند و شمس‌الدین محمد پسر میر سید شریف آن را با عنوان الغرّة فی المنطق به عربی برگردانده است. این متن عربی همراه شرحهای خصر بن محمد رازی و عیسی بن محمد صفوی در بیروت (1983م) چاپ شده است.
از دیگر آثار جرجانی شرح العقائد العضدیة در کلام، شرح ایساغوجی در منطق، صرف‌میر، نحو میر، شرح فرائض سجاوندی در فقه حنبلی، مقالید العلوم فی الحدود و الرسوم، شرح التذکرة فی الهیئۀ نصیرالدین طوسی را می‌توان نام برد.
مآخذ: آقابزرگ، طبقات اعلام الشیعة، قرن 9، تهران، 1362ش؛ ابن‌عماد، عبدالحی، شذرات الذهب، قاهره، 1351ق؛ افسر، کرامت‌الله، تاریخ بافت قدیمی شیراز، تهران، 1353ش؛ اقبال آشتیانی، عباس، مجموعه مقالات، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، 1350ش؛ امین، محسن، اعیان الشیعة، به کوشش حسن امین، بیروت، 1403ق/1983م؛ بافقی، محمدمفید، «فصلی از جامع مفیدی» (نک‍ : هم‍ ، کرمانی)؛ پورجوادی، رضا و امیر شکیبانیا، «کتاب‌شناسی میر سید شریف جرجـانی»، معارف، تهران، 1381ش، س 19، شم‍ 3؛ جامی، عبدالرحمان، نفحات الانس، به کوشش محمود عابدی، تهران، 1370ش؛ جرجانی، علی، شرح المواقف، قاهره، 1325ق/1907م؛ حاجی‌خلیفه، کشف؛ خواندمیر، غیاث‌الدین، حبیب‌السیر، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، 1353ش؛ خوانساری، محمدباقر، روضات الجنات، بیروت، 1411ق/1991م؛ دبیرسیاقی، محمد، مقدمه بر ترجمان القرآن جرجانی، تهران، 1333ش؛ دوانی، محمد، ثلاث رسائل، به کوشش احمد تویسرکانی، مشهد، 1411ق؛ دهلوی، عبدالحق، اخبار الاخیار، به کوشش علیم اشرف خان، تهران، 1383ش؛ روملو، حسن، احسن التواریخ، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، 1349ش؛ سخاوی، محمد، الضوء‌اللامع، بیروت، منشورات دارالمکتبة الحیاة؛ سیوطی، بغیة‌الوعاة، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، 1384ق؛ شوشتری، نورالله، مجالس المؤمنین، تهران، 1376ق؛ شوکانی، محمد، البدر الطالع، بیروت، دارالمعرفة؛ طاش‌کوپری‌زاده، احمد، الشقائق النعمانیة، به‌کوشش احمد صبحی فرات، استانبول، 1405ق/1985م؛ همو، مفتاح‌السعادة، بیروت، 1405ق/1985م؛ عبدالرزاق سمرقندی، مطلع‌السعدین و مجمع‌بحرین،‌به‌کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، 1353ش؛ عطایی، عطاء‌الله، حدائق الحقائق فی تکملة الشقائق، به کوشش عبدالقادر اوزجان، استانبول، 1989م؛ غنی، قاسم، بحث در آثار و افکار و احوال حافظ، تهران، 1366ش؛ فاضل، محمود، «سیری در احوال و آثار میرسید شریف گرگانی»، محقق‌نامه، به کوشش بهاء‌الدین خرمشاهی و جویا جهان بخش، تهران، 1380ش، ج 2؛ فرصت، محمد نصیر، آثار العجم، بمبئی، 1312ق؛ فسایی، حسن، فارس‌نامۀ ناصری، به کوشش منصور رستگار فسایی، تهران، 1367ش؛ فصیح خوافی، احمد، مجمل فصیحی، به کوشش محمود فرخ، مشهد، 1339ش؛ کاشفی، علی، رشحات عین الحیات، به کوشش علی‌اصغر معینیان، تهران، 1356ش؛ کرمانی، عبدالرزاق، «تذکره درمناقب حضرت شاه نعمت‌الله ولی»، مجموعه در ترجمۀ احوال شاه نعمت‌الله ولی، به کوشش ژان اوبن، تهران، 1335ش/1956م؛ لکهنوی، محمد عبدالحی، الفوائد البهیة، به کوشش محمد بدرالدین نعسانی، بیروت، 1324ق؛ معصوم علیشاه، محمد معصوم، طرائق الحقائق، به کوشش محمد جعفر محجوب، تهران، 1345ش؛ مقریزی، احمد، درر العقود الفریدة، به کوشش محمود جلیلی، بیروت، 1423ق/2002م؛ میرخواند، محمد، روضة الصفا، به کوشش عباس زریاب، تهران، 1373ش؛ نیز:

Browne, E. G., A Literary History of Persia , Cambridge, 1965.
عطیه میرزایی
شعر جرجانی: جرجانی شاعر نبود، ولی فاقد طبع شعر هم نبود. اشعار پراکنده و اندکی از وی، به صورت قصیده و رباعی، در مجموعه‌ها و جُنگهای خطی بر جا مانده که برخی نیز به چاپ رسیده است، اما شماری از آنها احتمالاً سرودۀ پسر او ست. قصایدی که از میرسید شریف یا پسرش به چاپ رسیده، در دو شمارۀ مجلۀ ارمغان در سالهای 1313 و 1314ش است و مأخذ خطی هیچ‌یک از آنها معرفی نشده است. یکی از آنها که مشتمل بر 13 بیت است، در مدح صاحب دولتی، به نام «سید علی» است: «نور چشم مردم صاحب نظر سید علی/ کز جنابش می‌کند دولت سواد اکتساب// آنکه اندر عرصۀ گیتی ز فضل ایزد است/ نصرت او را هم عنان و فرصت او را هم رکاب» (جرجانی، س 15، شم‍ 9، ص 701).
شعر دیگری که در همین نشریه، به دنبال قصیدۀ یادشده نقل شده، قصیده یا غزلی است در 4 بیت در مدح شاهی که نامش ذکر نشده، ولی شاعر در آن خود را «محمد بن شریف» خوانده است و به نظر می‌رسد این ابیات از امیر شمس‌الدین محمد، یعنی پسر میرسیدشریف باشد. قصیدۀ دیگر که در مدح شاه یا وزیری که هم اهل رزم بوده، و هم اهل قلم و تدبیر، سروده شده، درواقع مناظره‌ای است ادبی میان شمشیر و قلم. این مناظره نسبت به مناظره‌های دیگری که در عهد ایلخانان به عربی و فارسی، به نظم و نثر درآمده (نک‍ : پورجوادی، 490-525)، کوتاه اسـت و جمعاً 23 بیـت دارد، هر چنـد ابیاتـی از آخـر آن ــ که احتمالاً نام ممدوح در آنها ذکر شده بوده ــ حذف شده است.
این مناظره که بعید نیست سرودۀ پسر میرسیدشریف باشد، با سخنان تیغ یا شمشیر آغاز می‌شود و به دنبال آن سخنان قلم می‌آید که خود را برتر از شمشیر می‌داند. یکی از دلیلهای برتری قلم ذکر نام وی در قرآن است، چنان‌که او خود به زبان حال می‌گوید: «منم که بر ورق کائنات صفحۀ دهر/ محرر است ز من صد هزار نقش و صور// بسی شدم به کلام خدا ز حق مذکور/ نشان ذات و صفاتم بود به هر دفتر» (همو، 509-510). مناظره به داوری ختم نمی‌شود، بلکه شاعر در دو بیت به مدح ممدوح ناشناختۀ خود، و دعا کردن برای وی می‌پردازد و می‌گوید: «همیشه تا اثر تیغ توست در عالم/ مدام تا که ریاض قلم بود محضر// درون قبضۀ حکم تو باد تیغ مراد/ ز آب کلکِ تو بادا نهال عمرِ تو تر» (همو، 510).
در شماره‌ای دیگر از ارمغان (نک‍ : جرجانی، س 16، شم‍ 3، ص 194-197) 3 قصیده چاپ شده است که در آغازِ یکی از آنها شاعر خطاب به کسی که جویای اسرار رموز انبیا ست می‌گوید که اگر خواهان کشف حقیقت است، باید آن را از مهدی آخر زمان جستجو کند: «مهدی آخر زمان ذات شریف کامل است/صادق القولی امینی عارف مشکل‌گشا». در همین قصیده کسانی که به دنبال سیمیا و کیمیا و هیمیا هستند، اصحاب حیل خوانده شده‌اند.
قصیدۀ دوم که 52 بیت دارد، منظومه‌ای است که شاعر در آن سؤالهای فلسفی و کلامی دربارۀ خلقت مطرح کرده که خود یادآور سؤالهای اسکندر میرزا از جرجانی است. پرسش از اینکه مثلاً: «چه حکمت است که هفت آسمان تو بر توی/ مسیر گشته بر این هفت کوکب سیار؟» یا چرا خدا گل آدم را 40 روز تخمیر کرد؟ منظور از طی سماوات در قیامت چیست؟ چرا موسیٰ از خدا تمنای دیدار کرد؟ … در آخر، شاعر خود را «شریف» خوانده، و از حضرت علی(ع) به منزلۀ در مدینۀ علم یاد کرده است: «سؤالهای شریف از معمّیاتِ خدا ست/ که فیض فضل حقش کرد بر جهان ایثار…// در مدینه علی را اگر تو دریابی/ ز باب علم شود بر تو سهلْ هر دشوار». این قصیده و قصیدۀ پیشین، هم حاکـی از تمـایلات فلسفی ـ کلامی شاعر است و هم حاکی از تمایلات شیعی او. در ضمن، مهارت جرجانی را در معماگویی نیز نشان می‌دهد، مهارتی که دربارۀ آن از احمد رفعت نقل کرده‌اند که گفت: «سیدشریف از کثرت مهارتی که در فن معما داشته، برای استخراج هزار اسم این شعر را گفته است: «از قد و ابرو بدید آن ماه چهر/ موج آب دیده‌ام بالای مهر» (مدرس، 3/216).
سومین قصیده که در ذمّ بازرگانان است 16 بیت دارد و در آن بازرگانان سخت مورد نکوهش قرار گرفته‌اند: «الفرار از این گروه بی‌دیانت الفرار/ الامان از این فریق بی‌امانت الامان» (جرجانی، همان 197).
شمار رباعیاتی که به نام جرجانی در منابع مختلف آمده، انگشت‌شمار است. دولتشاه سمرقندی که نام وی را در تذکرة الشعراء در زمرۀ علما و فضلای دورۀ تیموری آورده (ص 325)، هیچ شعری از او نقل نکرده، و فقط در تذکرۀ ریاض العارفین رضاقلی هدایت این رباعی به وی نسبت داده شده است: «ای حسن تو را به هر مقامی نامی/ وی از تو به هر دل شده‌ای پیغامی// کس نیست که نیست بهره‌ور از تو و لیک/ اندر خور خود به جرعه‌ای یا جامی» (ص 355؛ مدرس، 3/216).
این رباعی لطیف نیز در چند اثر به نام جرجانی ثبت شده است: «بی‌خوابیِ شب جان مرا گرچه بکاست/ در خواب شدن ز روی انصاف خطا ست// ترسم که خیالش قدمی رنجه کند/ عذر قدمش به سالها نتوان خواست» (کازرونی، 216؛ معصوم علیشاه، 2/692؛ مدرس، همانجا). با جست‌وجو در مجموعه‌های خطی، رباعیهای دیگری نیز می‌توان از جرجانی یافت (مثلاً نک‍ : شورا، 38/241). این بیت را نیز به جرجانی نسبت داده، و گفته‌اند که مضمون آن را از بیتی از قطب‌الدین رازی گرفته است: «من شکر چون کنم که همه نعمتِ توام/ نعمت چگونه شکر کند بر زبان خویش» (معصوم علیشاه، مدرس، همانجاها).
مآخذ: پورجوادی، نصرالله، زبان حال، تهران، 1385ش؛ جرجانی، علی، «میرسیدشریف علامه»، ارمغان، 1313ش، س 15، شم‍ 9، 1314ش، س 16، شم‍ 3؛ دولتشاه سمرقندی، تذکرة الشعراء، به‌کوشش ادوارد براون، لیدن، 1318ق/1900م؛ فهرست نسخه‌های خطی کتابخانه مجلس شورای اسلامی، به کوشش علی صدرایی خویی، قم، 1377ش؛ کازرونی، ابوالقاسم، سلم السماوات، به کوشش عبدالله نورانی، تهران،1386ش؛ مدرس تبریزی، محمدعلی، ریحانة الادب، تبریز، چاپخانۀ شفق؛ معصوم علیشاه، محمد معصوم، طرائق الحقائق، به‌کوشش محمدجعفر محجوب، تهران، 1345ش؛ هدایت، رضاقلی، ریاض العارفین، به کوشش مهرعلی گرکانی، تهران، 1344ش. نصرالله پورجوادی
موسیقی جرجانی: پس از درگذشت صفی‌الدین ارموی در 693 ق/1294م، مبحث جدیدی در حوزۀ موسیقی نظری به وجود آمد که بر پایۀ آرائی بود که او در دو اثر موسیقایی خود، یعنی کتاب الادوار و رسالة الشرفیة مطرح کرده بود. این مبحث در اصل دربارۀ روابط مؤلفه‌های نظام مُدال و پرده‌ها و آوازات و شعبات بود که از آن پس به «علم ادوار» معروف شد و شمار بسیاری از اندیشمندان، از جمله قطب‌الدین شیرازی (د 710ق/ 1310م) به تشریح آن پرداختند. میرسیدشریف جرجانی نیز در دو برهه از تاریخ، از نظریه‌پردازان علم ادوار دانسته شده، و آثاری نیز در این زمینه به او منسوب است.

از شواهد پیدا ست که نخستین‌بار شمس‌الدین محمد سخاوی در سدۀ 9ق/15م، در حاشیۀ زندگی‌نامه و شرح تألیفات میرسیدشریف اثری را در علم ادوار معرفی می‌کند، اما از کم و کیف آن سخنی به میان نمی‌آورد (5/329). پس از او محمد عبدالحی لکهنوی نیز در کتاب الفوائد البهیة که در 1291ق/ 1874م تألیف شده، به این اثر اشاره می‌کند که ظاهراً استناد او نیز همان گفتۀ سخاوی است (ص 132).
اما در 1317ش/1938م، رودلف درلانژه1، موسیقی‌شناس فرانسوی شرحی بر کتاب الادوار به زبان فرانسه ترجمه و چاپ
کرد که در مقدمۀ آن قید شده بود کتاب در اصل برای شاه شجاع (سل‍ 759-786ق) نوشته شده است. هنری جورج فارمر، محقق انگلیسی، در مقدمه‌ای که بر این ترجمۀ فرانسه نوشت متذکر شد که نظریه‌پردازی که در آن زمان در دربار شاه شجاع می‌زیسته، و احتمالاً این اثر از تألیفات او بوده، کسـی جز میرسید شریف جرجانی نیست (نک‍ : III/13). به هر روی، با وجود آنکه در عنوانِ اثر از شخصی تحت عنوان مولانا مبارک شاه نام برده شده بود، این رسالۀ موسیقی از آن پس در بسیاری از منـابع بـا نـام میرسیدشریف جرجانی آورده شد (نک‍ : نویباور، 806).
در ایران نیز نخستین‌بار مهدی برکشلی در مقدمه‌ای که بر کتاب ردیف هفت دستگاه موسیقی ایرانی نوشت، از ترجمۀ فرانسۀ درلانژه استفاده، و مؤلف آن را جرجانی معرفی کرد و از آن پس جرجانی به عنوان نظریه‌پرداز بزرگی در حوزۀ موسیقی شناخته شد (نک‍ : برکشلی، 32-36).
اما در این شرح (یا به عبارتی شرح مولانا مبارکشاه بر ادوار) که به زبان عربی نوشته شده، و از آن دو نسخۀ خطی باقـی مـانده است که یکی در کتابخانۀ بریتانیا (شم‍ or. 2361/5) و دیگری در کتـابخانۀ تـوپکاپـی سرای تـرکیـه (شم‍ A. 3438) نگهداری می‌شود (نک‍ : دانش‌پژوه، 90-91)، مؤلف رساله به صراحت متذکر می‌شود که در اصل طبیب بوده، و در علم موسیقی نیز به عنوان حوزه‌ای مستقل مطالعات قابل توجهی داشته است، از آنجا که این نکته با شخصیت علمی جرجانی در تناقض است، احتمال انتساب اثر را به جرجانی نیز تضعیف می‌کند (شیلوا، 420).
شیلوا اثر دائرةالمعارفی دیگری نیز تحت عنوان مقالیدالعلوم را به جرجانی نسبت داده است که فصلی از آن در علم موسیقی است. در مقدمۀ این اثر نیز اگرچه از شاه شجاع نام برده شده، و نویسندۀ آن ظاهراً در همان دوره می‌زیسته است، اما اشارۀ صریحی به نام او نشده است. البته باید اذعان داشت که در عنوان کتاب که به ظاهر الحاقی است، مؤلف سیوطی معرفی شده است (ص 99). به هر حال در انتساب این اثر به جرجانی نیز همچنان جای شک باقی است.
مآخذ: برکشلی، مهدی، «شرح ردیف موسیقی ایران»، ردیف هفت دستگاه موسیقی ایرانی، گردآوری موسیٰ معروفی، تهران، 1342ش؛ دانش‌پژوه، محمدتقی، نمونه‌ای از فهرست آثار دانشمندان ایرانی و اسلامی در غناء و موسیقی، تهران، 1355ش؛ سخاوی، محمد، الضوء اللامع، قاهره، 1354ق؛ لکهنوی، محمد عبدالحی، الفوائد البهیة فی تراجم الحنفیة، بیروت، 1324ق؛ نیز:

Farmer, H. G., introd. La Musique arabe, by R. D’Erlanger, Paris, 1938; Neubauer, E., »Ԩafī al-Dīn al-Urmawī«, EI2, vol. VIII; Shiloah, A., The Theory of Music in Arabic Writings (c. 900-1900), München, 1979.
امیرحسین پورجوادی


همت و تدبير شاه شجاع مقابل دشمنان شكست خورده اش

اکتبر 24, 2014

نقش امیر غياث الدين منصور شول در تاريخ ایران و پشت نمودن به ولی نعمتان و بخشندگانش
ابوذر همتی*
شهرستان ممسني و شهرستان نوبنياد رستم ، در منابع تاريخي و جغرافيايي قرن هشتم تا سيزدهم ه.ق، شولستان ناميده شده اند. نام شولستان برگرفته از نام قوم شول مي باشد ، كه در زمان ساسانيان در اين منطقه زندگي مي كردند. شول و شولستان به تدريج جاي خود را به ممسني دادند.
برخي از پژوهشگران معاصر به استناد نوشته فارسنامه ناصري ، ورود ممسني ها به شولستان را در اواخر دوره صفوي مي دانند. به گمان آنها ممسني ها منطقه شولستان را در اين دوره با زور، تصرف و شول ها را از منطقه بيرون كرده اند. اين نظريه به استناد مطالب مندرج در تواريخ عصر مغول تا اوايل صفوي بي اساس است. شول ها با گذشت زمان در جمعيت ممسني ادغام شده اند و بخشي از هويت قومي ممسني را تشكيل مي دهند.
نام شول و لر و قائدان شولستان و ممسني در اشاره به برخي رويدادهاي تاريخ ايران در كنار هم ديده مي شوند. مولف تاريخ وصاف از سپاه استان فارس مركب از جنگجويان شول و لر نام برده است كه تحت فرماندهي صلاح الدين محمود لر در سال 628 ه.ق متمردين جزاير خليج فارس را سركوب كردند. در سال 743 هجري امير ديلم شاه از منطقه دريس كازرون به ياري طايفه پهونده ممسني ، مردم كوهمره و شول در راستاي حمايت از شيخ ابو اسحاق اينجو ، سپاه مغول را از شيراز بيرون راندند. منابع اوليه صفوي از قائدان شول و ممسني ياد كرده اند.
امير غياث الدين منصور شول از سرداران بزرگ شول بود كه در نيم قرن فاصله زماني بين فروپاشي حكوت ايلخانان مغول و برپايي حكومت تيمور نقشي برجسته در تاريخ جنوب ايران داشت.
ابوسعيد آخرين ايلخان قدرتمند مغول در سال 736 ه.ق درگذشت. مرگ او جنگ هاي متعدد شاهزادگان، امرا و سرداران مغول را در پي داشت. فرزندان امير محمود اينجو كه در دربار مغول اعتباري داشتند و از قديم در فارس صاحب املاكي بودند به شيراز مراجعت نمودند . امير جمال الدين شيخ ابواسحق كوچكترين فرزند شيخ محمود اينجو از حوادث مختلفي كه طي ده سال در فارس اتفاق افتاد، جان به سلامت برد و در سال 744 ه.ق در شيراز بر تخت نشست.
در اين زمان امير محمد مظفر در يزد حكومت مي كرد و رقيب نيروند و خطرناكي براي امير شيخ ابو اسحق محسوب مي شد. دست اندازي امير شيخ به قلمرو امير مبارزالدين محمد مظفر براي به زير فرمان بردن او ، آغازگر جنگ هايي بين طرفين گرديد كه سرانجام به سقوط شيراز و مرگ شيخ ابواسحاق انجاميد.
امراي شول و لر از جمله امير غياث الدين منصور شول فرمانرواي شولستان ، امير مجد الدين سربندي ممسني و اتابك نورالورد حاكم لر بزرگ از شيخ ابواسحاق حمايت مي كردند و سر انجام هر سه آنها به وسيله افراد خاندان مظفري از بين رفتند.
امير غياث الدين منصور داماد شيخ ابو اسحق بود. نياكان او از زمان ساسانيان بر شولستان فرمان مي راندند. مركز حكومتي سران شول احتمالا نوبندگان يا فهليان بوده كه مورخين تيموري از آن به نام مال امير شول ياد كرده اند .
در سال 754 ه.ق امير مبارزالدين محمد مظفر، به مدت هفت ماه شیراز را محاصره كرد و با كمك كلو عمر كلانتر محله موردستان كه دروازه آن قسمت را به روي سپاهيان وي باز كرده بود ، آن را تصرف نمود.
شيخ ابواسحاق به شولستان رفت و مدتي در قلعه سفيد پناه گرفت. از آنجا نامه اي به امير شيخ حسن ايلكاني حاكم بغداد نوشت و درخواست كمك نمود. دو هزار نفر سوار اعزامي از بغداد همراه با لشكر شول و لران(ممسني) به مصاف سپاه شاه شجاع فرزند امير مبارزالدين رفتند. سپاه اعزامي از بغداد قبل از شروع جنگ فرار كردند و به بغداد برگشتند. شيخ ابواسحاق به سوي اصفهان رفت و لشكر شول و لر پراكنده شدند.
چند ماه بعد آيتيمور سپهسالار شيخ ابو اسحاق به شولستان رفت و از غياث الدين منصور درخواست كرد كه به شيراز حمله نمايد. سپاه شول و لر از سمت دروازه كازرون شيراز كه ساكنين و كلانتر آن محله كلو فخرالدين طرفدار شيخ ابواسحاق و با شول ها دوستي داشتند، وارد شيراز شدند.
نبرد بين سپاهيان مظفري به رهبري شاه سلطان حاكم شيراز كه داماد و خواهرزاده امير مبارزالدين بود با مهاجمين شول و لر درگرفت . در حاليكه نبرد براي تصرف شيراز ادامه داشت، شاه شجاع فرزند اميرمبارزالدين از حمله شول ها باخبر شد و با سپاه همراه ، خود را به شيراز رسانيد. در جريان نبرد شديدي كه در گرفت ، ايتيمور كشته شد و شول ها كه به مراتب از دشمن كمتر بودند ، از شيراز عقب نشيني كردند.
در همين ايام امير مجد الدين سربندي حاكم قلعه فهندژ شيراز كه به دليل حمايت از شيخ ابواسحاق و شول ها ، مورد حمله و محاصره لشكري از محمد مظفر قرار گرفته بود، قلعه را ترك كرد و افراد خانواده اش قتل عام شدند.
شيخ ابواسحاق پس از آنکه شيراز را از دست داد، براي دريافت كمك نظامي از اتابك نور الورد حاكم لر بزرگ به ايذه رفت . اتابك نور الورد همراه با شيخ ابواسحاق براي جنگ با محمد مظفر رهسپار شيراز گرديد. اما در بين راه بدون اينكه جنگي در بگيرد ، اتابك به محل خويش برگشت و شيخ ابو اسحاق به شوشتر رفت.
امير مبارزالدين به جنگ اتابك نور الورد رفت . در جنگ سختي كه در اطراف ايذه روي داد به دليل اختلافات خانوادگي امراي لر ،اتابك نورالورد شكست خورد و به قلعه اي در منطقه سوسن بختياري گريخت. اتابك پشنگ كه داماد و عمو زاده نورالورد بود ، نورالورد را دستگير و كور نمود و خود به جاي او نشست و لر بزرگ عملا خراجگزار حكومت مظفري گرديد.
سپاه مظفري در سال 758 اصفهان را كه به آخرين مقر شيخ ابو اسحق تبديل شده بود تسخير كرد . شيخ ابواسحق دستگير و به شيراز اعزام و به دستور امير مبارزالدين محمد مظفر كشته شد. بيشتر مردم فارس از مرگ شيخ ابواسحق متاثر گرديدند و خواجه حافظ شيرازي كه از دوستان شيخ بود تاسف خود را از مرگ وي در اين غزل بيان كرده است:
ياد باد آنكه سر كوي توام منزل بود
ديده را روشني از خاك درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت خاك
بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود…
راستي خاتم فيروزه بواسحاقي
خوش درخشيد ولي دولت مستاجل بود
ديدي آن قهقهه كبك خرامان حافظ
كه ز سر پنجه شاهين قضا غافل بود
پس از مرگ شيخ ابو اسحق ، امير غياث الدين منصور شول و امير سلغرشاه تركمان، خواهر زاده شيخ ابواسحاق به سلطان اويس ايلكاني حاكم بغداد و آذربايجان پناهنده شدند.
رفتار توهين آميز و توام با خشونت امير مبارزالدين محمد با فرزندانش باعث شد كه در سال 760 شاه شجاع و شاه محمود او را دستگير، نابينا و در قلعه سفيد زنداني نمايند. امير مبارز در سال 765 در قلعه بم درگذشت.
روابط بين شاه شجاع و برادرش شاه محمود حاكم اصفهان همواره متشنج بود و تا وفات شاه محمود با درگيري و ستيزه و لشكركشي سپري شد. در سال 765 شاه محمود براي مقابله با برادرش شاه شجاع از سلطان اویس ايلكاني حاكم اذربايجان درخواست كمك كرد ، امير غياث الدين منصور شول همراه با سپاهي كه سلطان اويس ايلكاني ، به ياري شاه محمود فرستاد بود ، به اصفهان برگشت.
در جنگي كه در سال765 بين شاه محمود و شاه شجاع روي داد، شاه شجاع شكست خورد و به شيراز عقب نشيني كرد و لشكر كمكي سلطان اويس به آذربايجان برگشتند.
امير غياث الدين منصور شول با توجه به نفوذي كه در شولستان داشت و خود سرداري لايق بود ، جايگاه برجسته اي در دربار شاه محمود به دست آورد. در جنگي كه در همان سال بين سپاه شاه محمود و شاه شجاع روي داد، شاه محمود در قلب سپاه ، امير منصور شول در ميمنه و امير ساقي و امير سلغر شاه در ميسره قرار داشتند.
شاه شجاع كه در خود توان شكست شاه محمود را نمي ديد به شيراز عقب نشيني كرد، و از آنجا رهسپار ابرقو و كرمان گرديد. شاه محمود شيراز را تصرف كرد اما در سال 767 آن را به نفع شاه شجاع ترك كرد و به اصفهان رفت.
دلاوري و روحيه جنگاوري شول ها در آن زمان مشهور بوده و حافظ ابرو در اشاره به جنگ بين شاه محمود و شاه شاه شجاع در مورد شول ها مي گويد:
دليران شول اندر آن داوري
ميان تنگ بسته به جنگاوري
همه كرده جان پيش پيكان هدف
به رزم آوري بر لب آورده كف
دو لشكر كه سالارشان روز جنگ
به مردي و گردي بود چون پلنگ
سزد گر زمانه بگريد به زار
بر آن نامداران خنجر گزار
ز خون دليران رخ خاره سنگ
منقط شده همچو پشت پلنگ

713px-Iran-anarchy_era.svg
شاه محمود در سال 776 درگذشت و شاه شجاع حاكم بدون رقيب خاندان مظفري گرديد. امير غياث الدين منصور شول به شيراز برگشت و در دربار شاه شجاع احترام و اعتباري را كه در دوران شيخ ابو اسحق داشت، مجددا به دست آورد.
شاه شجاع در اواخر عمر سفري جنگي به غرب و جنوب غربي ايران بعمل آورد. يكي از دلايل اين لشكركشي درخواست اتابك پشنگ حاكم لر بزرگ از شاه شجاع براي رفع مزاحمت هاي شاه منصور مظفري بود كه گاهي از طرف شوشتر به قلمرو لر بزرگ حمله مي كرد.
در سال 786 شاه شجاع و شاه منصور در دو سوي رود شوشتر در برابر هم قرار گرفتند ، به دليل طغيان اب رودخانه و عدم امكان عبور و مرور، جنگي به وقوع نپيوست. در زمانيكه شاه شجا ع سرگرم تماشاي شاه منصور در آن سوي رودخانه بود از منصور شول پرسيد كه اگر شاه منصور دستگير شود با او چه رفتاري انجام دهد. امير غياث الدين منصور پاسخ داده بود كه چشمانش را را با كارد بركنند . اين سخن به اطلاع شاه منصور رسيده بود و در سال 790 كه شاه منصور شيراز را تصرف كرد ، از روي كينه توزي چشمان امير غياث الدين را ميل كشيد.
شاه شجاع در حين برگشت به شيراز چند روز در شولستان اقامت گزید و در همان جا بيمار گرديد. وي را به شيراز بردند و چون مرگش را نزديك ديد ، در جواب نامه اي که از سوی تیمور رسیده بود به امير تيمور گورگاني كه آوازه فتوحات او در شرق ايران همه جا منتشر شده بود نوشت كه به سرزمینهای تحت کنترول خاندان مظفري چشم ندوخته و تعدی ننماید
در روزهاي بيماري شاه شجاع كه انتظار مي رفت زين العابدين فرزند بزرگ او به جانشيني منصوب شود ، امير غياث الدين تنها سرداري بود كه با اين انتخاب مخالفت نمود. شاه شجاع در جلسه اي نظر ساير امرا را جويا شد و همگي اعلام كردند كه حق با فرزند ارشد يعني زين العابدين مي باشد. شاه شجاع ، زين العابدين را به جانشيني منصوب و حكومت كرمان را به پسر ديگرش شاه يحيي داد و در سال 786 درگذشت.
در سال 787 سلطان زين العابدين نيابت و قايم مقامي و فرماندهي سپاه خود را به دايي اش امير مجد الدين محول كرد. امير منصور شول كه خود را براي اين مقام شايسته تر از امير مجد الدين مي دانست، به شولستان رفت و به درخواست هاي سلطان زين العابدين براي رفتن به شيراز توجهي نكرد. مدتي بعد امير منصور شول نزد شاه يحيي رفت و او را وادار به مخالفت با سلطان زين العابدين كرد.
تيمور گورگاني که از اختلافات قومی مظفریان مطلع گردید در سال 789 اصفهان را تصرف نمود و با توجه به نامه شاه شجاع به او و تدبير شاه شجاع مقابل دشمنان شكست خورده اش،تیمور تصمیم بر حمايت از خاندان شاه شجاع، سلطان زين العابدين را به اصفهان دعوت نمود. در همان روزها شورشي در اصفهان بر عليه تيمور درگرفت و هفتاد هزار نفر به دستور تيمور قتل عام شدند.
سلطان زين العابدين كه از كشتار اصفهان با خبر شده بود ، از وحشت تيمور به شوشتر نزد شاه منصور گريخت. تيمور به تحریک امیر شول رهسپار شيراز گرديد و شاه يحيي را به حكومت شيراز منصوب كرد و نيابت حكومت را به امير غياث الدين منصور شول سپرد.
تيمور به علت وقوع شورش هايي در آسياي ميانه مجبور به برگشت به آن ناحيه گرديد. شاه منصور با استفاده از اين فرصت ، سلطان زين العابدين را بازداشت و زنداني كرد و عازم شيراز گرديد. شاه يحيي كه توان مقابله با شاه منصور را نداشت از شيراز فرار كرد و شهر به تصرف شاه منصور درآمد.
اولين اقدام شاه منصور دستگيري و نابينا كردن امير غياث الدين منصور شول در جلسه اي بود كه فرماندهان سپاه فارس حضور داشتند. همانطور كه پيشتر اشاره گرديد ، گفته مي شود شاه منصور، امير غياث الدين منصور شول را به تلافي كينه اي كه از او در دل داشت ، كور كرد. اما در حقيقت شاه منصور با اين كار مهمترين رقيب خود را كه مورد احترام تيمور هم قرار گرفته بود از سر راه برداشت.
در منابع تاريخي از سرنوشت امير غياث الدين منصور، پس از نابينايي او خبري در دست نيست. در هر حال امير غياث الدين منصور شول آخرين سردار نامداري است كه از سرزمين شولستان ممسني برخاست و به مدت پنجاه سال از آغاز شكل گيري حكوت آل اينجو تا بر افتادن آنها و ظهور و سقوط آل مظفر و برامدن تيمور از بازيگران تاريخ ايران زمين بود.


شاه شجاع علاوه بر طبع شعر خط زيبايي هم داشت و مدرسه دارالشفاء شیراز را او تآسیس کرد

اکتبر 24, 2014

سالیان متمادی به ویژه بعد از زمزمه و کوشش برای اخذ مقام پایتخت فرهنگی برای شهر شیراز در اشتیاق آن بودم که دلسوزانی فرهنگی کمر همت بربندند بر مآثر فرهنگی و تاریخی و احیای نام رجال فرهیخته و اثر گذار در دیار فارس که تحقیقاً کم نیست مطالبی جهت شناخت بیشتر ارایه نمایند اما سرانجام به نقطه ای رسیدم که بدون تلاش کارشناسان مربوطه امکانی برای اظهار وجود فارس و فارس نشینان نخواهد بود. چرا که اصرار در تحقیقات و شناخت فرهنگ گذشته از یک طرف حکم می کند تا در غنای آثار فرهنگی این دیار کوشش شود و از طرف دیگر گردآوری مستندات سرزمین کهن فارس به فرهنگی شدن و پایتختی شیراز کمک شایانی نماید. بنابراین زمینه و مواد اولیه فرهنگی بوفور قابل دسترسی است. لیکن باید عشق به فارس و شیراز در بین فضلا و محققان تقویت شود. به زبانی دیگر می بایست پیش از آنکه فارس شناس باشیم فارس دوستی را وجهه همت قرار دهیم. اکنون شیراز ما دلسوختگان عاشق را می طلبد که نه هر روز که هر ساعت جهت اعتلای تمدن فارس و مفاخر بیشمار آن بسیج شوند و تاریخ گذشته و گذشتگان تاریخ را هر چند اکنون در پشت غبار نسیان نهفته اند با تحقیق و تدوین اسناد و مدارک متقن برای آیندگان روشن سازند. در این مقال سخن از امیرانی همچون شاه شجاع شینگن ایران است که در فارس حکومت و به امارت پرداخته اند.

ولی ذکر این نکته مهم می نماید که حاکمان فارس به نظر حقیر چه با عنوان وکیل الرعایا و یا عنوان پادشاهی که داشته اند و یا اگر بنا به تفاخر و کشورگشایی و احیاناً رقابت با امیران همسایه به افتخار ابوالفوارس می رسیده اند هنگام مواجه با مردم و آشنایی و آمیزش با آنان عملاً در رعیت حل می شدند و بنا بر آثار و مدارک بجا مانده در ایجاد آسایش و دفع شر برای همنوعان دریغ نداشتند. تاریخ حکومت های بعد از اسلام و پایتختی شیراز از شاهان و والیان و حکومت عضدالدوله تا شکست فرزند دلاور فارس لطفعلی خان و انقراض فرمانروایی مردمی زند نمونه هایی است از این مدعاست. ملاحظه می شود که حاکمان یا امیر بوده اند و یا وکیل و پادشاهان . با این حال بنده خود را در محدوده تاریخ صاحب نظر ندانسته و این مهم را به عهده با کفایت مورخان کارشناس و فارس شناسان و فارس دوست تفویض می نمایم و حقا که امید عنایت افزونتری از این عالمان زمان می رود.
حقیر در اینجا تنها ابعاد مردمی بودن امیران فارس و سخنوریشان را در خلال متون متعدد بررسی کرده و دیگر موضوعات حیات آنان را به متخصصین و ارباب فن ارجاع می دهم.
سعد زنگی یکی از اتابکان مشهور طایفه سلغریان یا اتابکان فارس می باشد. وی بدست سلطان خوارزمشاه اسیر شد ولی چون لیاقت و بزرگواریش را دید دوباره او را به حکمرانی فارس فرستاد. سعد بسیار بخشنده بود. تاریخ کامل ایران آورده است:
«در هنگام بزم دست به کرم گشودی و در رزم داد دلاوری دادی».
از این اتابک اشعاری بجا مانده است. مجمع الفصحا دو رباعی از وی نقل می کند:
در رزم چو آتشیم و در بزم چو موم بر دوست مبارکیم و بر دشمن شوم
از حضرت ما برند انصاف به شام وز هیبت ما برند زنار به روم
ــــــــــــــ
ماییم که دل از بر ما یکسو شد چون تیر بر یار کمان ابرو شد
گو فاش بدانند همه دشمن و دوست زنگی ست که ترک خویش را هندو شد
شیخ ابواسحاق اینجو از فرزندان محمد شاه است که سیزده سال در شیراز حکومت کرد. پدرش محمدشاه از طرف ابو سعید ایلخانی حاکم فارس شده بود. با مرگ ابوسعید مبازالدین محمد از سلسله مظفریان یزد به گسترش قلمرو خویش پرداخت و در این جنگ شیج ابو اسحق شکست خورد و به قتل رسید. ابواسحق مردی دانشمند و حکمرانی لایق و سرداری دلیر بود. از سخاوت و مردم داری وی در شیراز داستانها نقل می کنند. از جمله آورده اند که روزی در بازار می گذشت و به دکان شیرینی فروشی رسید. در آنجا توقف کرده به همراهان گفت: من صاحب این دکانم. از من چیز بخرید. ملازمان جواهرات و مسکوکات گرانبها که در کمر داشتند به ابواسحق می دهند و در ازاء چند دانه نقل و یا یک حبه نبات دریافت می کنند. بدین ترتیب مبالغ فراوانی حاصل می شود. بعد از عزیمت شیخ ابواسحاق مرد دکان دار به پشت بام رفته مردم را خبر می کند که به سلامتی سر شیخ هر کس آمده نقل و نبات مجانی دریافت کند. آزادی و شادمانی مردم در روزگار شیخ نمونه بود . به همین سبب حافظ او را «جمال چهره اسلام» لقب می دهد.
جمال چهره اسلام شیخ بواسحاق که ملک در قدمش زیب بوستان گیرد
و با مرگش به سوگ می نشیند و به یاد دوران حیات ابواسحاق می سراید:
یاد باد آنکه سرکوی توام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
حافظ انقلابی سپس بر علیه مبارزالدین محمد که دوست را از او گرفته و در لباس «محتسب» به سختگیری سنن اسلامی به کشتار مردم و آزاد اندیشان دل خوش کرده بدون هراس فریاد بر می آورد :
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
«محتسب» داند که من این کارها کمتر کنم
دیری نپایید که محتسب به قتل می رسد و حافظ شادمانه می سراید:
ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند وز وی جهان برست و بت می گسار هم
آن شد که چشم بد نگران بودی از کمین خصم از میان برفت و سرشک از کنار هم
دکتر معین در کتاب «حافظ شیرین سخن» می نویسد: شیخ ابواسحاق با لسان الغیب روابط صمیمانه داشت و پایه ارتباط بر اساس مودت و ارادت بود. یعنی آندو یکدیگر را مانند دو دوست می پذیرفتند و ساعات دراز از صحبت یکدیگر محظوظ می شدند. رباعیات زیر از اوست:
افسوس که مرغ عمر را دانه نماند امید به هیچ خویش و بیگانه نماند
دردا و دریغا که در این مدت عمر از هر چه بگفتیم جز افسانه نماند
ــــــــــــــ
با چرخ ستیزه کار مستیزو برو با گردش دهر در میامیزو برو
یک کاسه زهر است که مرگش خوانند خوش درکش و جرعه بر جهان ریزو برو
دیگر امیر ادیب و سخنور و دومین حاکم سلسله مظفریان در فارس شاه شجاع مظفری است. وی مردی متواضع و بخشنده و خوش خلق بود و بگفته حافظ:
مظهر لطف ازل روشنی چشم امل جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع
روضه الصفا درباره تحصیلات او نوشته است:
در ملازمت مولانا قطب الدین شیرازی «شرح مطالع» خواندی و نیک دریافتی و در دور دولت او را شرف صحبت خواجه حافظ شیرازی بس است که نام او بدین بیت به جریده ایام ثبت کرده است.
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
مرحوم دکتر معین در«حافظ شیرین سخن» نقل می کند که شاه شجاع دارای خطی زیبا نیز بوده و مدرسه «دارالشفا»ی شیراز را تاسیس نمود و سید شریف جرجانی را مامور تدریس دانشجویان کرد. خود او هم اغلب در حوزه درس مولانا قوام الدین حاضر می شد. شعردوست و ادب پرور بود و نزد قاضی عضدالدین ایجی و جمعی دیگر از علمای زمان تحصیل کرد. حافظه عجیبی داشت و به یک بار شنیدن هفت هشت بیت عربی را به خاطر می سپرد. اکثر تذکره نویسان و مورخین در آثارشان به شاعری شاه شجاع اشاره کرده اند. نمونه از اشعار وی:
گر پرسدت کسی که علی را نظیر هست با او بگو که آب به بوی گلاب نیست
در حضرت خدا به جز از ختم انبیا کس را مقام و منزلت بوتراب نیست
ـــــــــــــــــــــــ
جان در طلب وصل تو شیدایی شد دل در خم گیسوی تو سودایی شد
اندر طلب وصال تو گرد جهان بیچاره دلم بگشت و هر جایی شد
دهخدا در لغت نامه خود آورده است: اشعار عربی و فارسی سروده است که سعدالدین انسی آنها را گردآوری کرده و مقدمه ای بر آن نگاشته است و دیوان او در بمبیی به چاپ رسیده است.

Shaahshojau


حافظ ناقد قدرت در عرصه آیین و سیاست

اوت 10, 2014

در دوره حاکمیت نشتیفانیها بر ایران آزادی بیان و اندیشه وجود داشته است آنگونه که حافظ و شاه شجاع از شاعران وقت حاکمیت امیر مبارزالدین را که از تعصب وافی و کافی برخوردار بود محتسب خوانده و نقد میکردند تقدس زدایی حافظ از حاکمیت ـ که راهی جز اصلاح جامعه را پی نمی گیرد ـ از حوزه نقد قدرت سیاسی فراتر می رود و تمام حوزه های ناهنجار و ناترازمند جامعه را فرامی گیرد. در این راه حافظ به مفتی و فقیه و صوفی و شیخ و امام شهر و واعظ و پیر و غیره رحم نمی کند
* رویکردهای اصلاح و نقادی در زمان حافظ و روزگار ما، کم و بیش از خصلتها ی یکسانی برخوردار است:
الف ـ تقدس زدایی از قدرت زمینی به شیوه انتقاد از ناترازمندی های عملکرد حاکمیت.
ب ـ تغییر وضع موجود به سمت وضع مطلوب از طریق مسالمت آمیز

حافظ»، افزون بر آنکه در کسوت شاعری، جلوه یی ممتاز و ظهوری تام دارد، در هیأت یک میراث دار سترگ فرهنگ ایرانی نیز خوش درخشیده است. این شخصیت بزرگ تاریخی هیچگاه چشم بر وضعیت عینی و ملموس حیات دوران خود نبسته بود و ضمن توصیف شرایط زیست زمانه خود، نگاه و نگرشی انتقادی هم پیشه کرده است. بر همین اساس همه اندیشه وران و فرهنگ شناسان، حافظ را یک منتقد اجتماعی نیز دانسته اند. مطلب حاضرمی کوشد شاخص های تفکر انتقادی رابا تکیه بر دستاوردها و شعارهای اصلاح طلبانه امروز به کاوش و بررسی بگیرد. اگرچه در مقام نظر، قرینه سازی ها و شبیه سازی ها همواره در معرض ظن و تردید بوده اند اما با وجود این نکته، نمی توان از شباهتهای موجود میان دل نگرانیهای حافظ و شعارهای اصلاح طلبانه امروزین دیده بردوخت.
• گروه اندیشه
حافظ اصلاح طلب
در گفتمان جنبش جامعه مدنی ایران واژه «اصلاح طلبی» بیش از هر اصطلاح دیگری آشنا و ملموس است. به عقیده راقم این سطور، حافظ در صف مقدم اصلاح طلبان عصر خود جای داشته است. رویکردهای اصلاح طلبی در زمان حافظ و روزگار ما، کم و بیش از خصلتهای یکسانی برخوردار است:
الف ـ تقدس زدایی از قدرت زمینی به شیوه انتقاد از ناترازمندی های عملکرد حاکمیت.
ب ـ تغییر وضع موجود به سمت وضع مطلوب از طریق مسالمت آمیز.
برخلاف کسانی که حافظ را اصولاً شاعری سیاسی نمی دانند و او را تا حد قدیسین به عرش اعلی می برند، نگارنده به ابرام معتقد است که حافظ شاعری اجتماعی، سیاسی و منتقدی اصلاح طلب و مسالمت جوست:
یک حرف صوفیانه بگویم اجازتست؟
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
البته بدیهی است که اندیشه سیاسی نهفته در شعر حافظ با متروگز اندیشه سیاسی شاعران امروزی ـ امثال پاز، نرودا، لورکا، حکمت، نیما و شاملو ـ قابل قیاس نیست. کمااینکه مقایسه زمانه او نیز با روزگار ما، قیاس مع الفارق است. با این حال در سیاسی ـ انتقادی بودن بسیاری از تک بیت های غزل حافظ کمترین تردیدی نمی توان روا داشت. این حافظ منتقد است که از سازوکارهای اجتماعی عصر خود به ستوه آمده و حتی پای از دایره اصلاح و نقد مسالمت آمیز بیرون گذاشته و در قالب انقلابیون بی قرار فرورفته و گفته است:
عقاب جور گشاده ست بال بر همه شهر
کمان گوشه نشینی و تیر آهی نیست
«طرح نو» ی که حافظ از طریق سه راهکار: «گل افشانی»، «می در ساغر اندازی» و «سقف فلک شکافی» مطرح کرده است تفکری جز تغییر ساختاری وضع موجود به دنبال ندارد. تذکر پی در پی حافظ به شاهان متعصب و سخت گیر ، در خصوص اینکه عدالت پیشه کنند و از ستمکاری بپرهیزند، مفهومی جز توجه حافظ به نقد عملکرد حاکمیت استبدادی ندارد:
ـ شاه را به بود از طاعت صد ساله و زهد
قدر یک ساعته عمری که در او داد کند
ـ به قدر و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ـ در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
ـ که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی
بسیار طبیعی است که در غزلهای حافظ افول دوران خودکامگی و چرخش قدرت سیاسی، اینگونه مجال بروز بیابد
ـ رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
ـ صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
بعد از این نور به آفاق دهیم از دل خویش
که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
و براستی کدام غزل سرا توانسته است به سان حافظ، حوادث تلخ هجوم مغولان را، اینگونه با دریغ و درد فراوان به تیغ نقد بکشد:
ـ از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که برگ گلی ماند و بوی یاسمنی
ببین در آینه جام نقش بندی غیب
که کس به یاد ندارد چنین عجب فتنی
ز تندباد حوادث نمی توان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا، سمنی
نکته حیرت انگیز اینجاست که حافظ برای مقابله با یورش غارتگران خونریز تیموری، به دنبال تجهیز لشکر ویارکشی نمی رود. او برای حل بحران جنگ و خشونت و دفع بلایی که مزاج دهر را تبه کرده است؛ از فکر حکیمان و رأی برهمنان مدد می جوید:
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رأی برهمنی
چنان که دانسته است حافظ به سه پادشاه دوران خود (شاه شیخ ابواسحق اینجو، شاه شجاع و شاه منصور مظفری) کم و بیش گرایش داشته و ایشان را حتی المقدور ـ و نه به اکراه ـ ستوده است. چرا حافظ به اقتدار شاه منصور می نازد و در دل و به زبان خواستار فزونی آن می شود، اما اقتدار مبارزالدین محمد را به سخره می گیرد و به بیان کنایه نابودی آن را آرزو می کند؟ پاسخ برای همه کسانی که با روش سیاسی این دو پادشاه آشنا هستند، روشن است. مبارزالدین محمد با استفاده از اقتدار خود سخت گیر و به قلع و قمع مخلفان خود پرداخته، اما شاه منصور درمقابل یورش سپاه متجاوز تیمور صف کشیده است. انتقاد حافظ از خودکامگی امیر مبارز و حتی شاه شجاع ـ آنگاه که به شیوه پدر رفته است ـ بیانگر توجه شاعر به عملکرد حاکمیت سیاسی اجتماعی روزگار خود است. حافظ از طریق پایین کشیدن علم و بیرق تعصب مذهبی شاه غازی عملاً به بررسی، نقد و تقدس زدایی از قدرت زمینی حاکم برخاسته است:
ـ باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد
ـ اگرچه باده فرحبخش و باد گلبیزست
به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
ـ دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
ـ ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
مست است و در حق او کس این گمان ندارد
ـ صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جو بو که برآید
تقدس زدایی حافظ از حاکمیت ـ که راهی جز اصلاح جامعه را پی نمی گیرد ـ از حوزه نقد قدرت سیاسی فراتر می رود و تمام حوزه های ناهنجار و ناترازمند جامعه را فرامی گیرد. در این راه حافظ به مفتی و فقیه و صوفی و شیخ و امام شهر و واعظ و پیر و غیره رحم نمی کند و مهمترین امتناع ساختی اصلاحات را ـ که در روزگار او «ریا» بوده است ـ جراحی می کند:
ـ ریا حلال شمارند و جام باده حرام
زهی طریقت و ملت زهی شریعت و کیش
ـ می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
برخورد جدی حافظ با این دار و دسته به یکی دو بیت خلاصه و محدود نمی شود و از بسامد متعدد و فراوانی انتقادهای شاعر نسبت به سازوکارهای اجتماعی، فرهنگی، سیاسی ومذهبی عصر خود براحتی می توان دریافت که نقد وضعیت موجود جامعه اولویت اصلی اندیشه حافظ بوده است …
ـ می خور! که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
به اعتبار آنچه که گفته شد، اگر بپذیریم که حافظ متفکری نواندیش، دینی و اصلاح طلب است و می کوشد جامعه را به سمت و سوی شکل و شمایلی مطلوب هدایت کند، جا دارد این سؤال پیش کشیده شود که جامعه مطلوب حافظ در کجای اشعار او رخ نموده است
شراب و عيش نهان چيست كار بي بنياد
زديم بر صف رندان و هر چه باداباد
حافظ رندی را بهانه تا ریا و زهد ریاکاری را نقد نماید
عزم آن دارم كه امشب نيم مست

پاي كوبان كوزه‌ي دردي به دست

سر به بازار قلندرها نهم

پس به يك ساعت ببازم هر چه هست

تا كي از تزوير باشم رهنماي؟

تا كي از پندار باشم خود پرست؟

پرده ي‌ پندار مي‌بايد دريد

توبه‌ي تزوير مي‌بايد شكست

ساقيا در ده شرابي دلگشاي

هین كه دل برخاست غم در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مردوار

دور گردون زير پاي آريم پست

مشتري را خرقه از سر بركشيم

زهره را تا حشرگردانيم مست

پس چو عطار از جهت بيرون شويم

بي جهت در رقص آييم از الست